#ارسالی
#پارت_دوم
دوستان درود مجدد
اگه داستان قبلی منو خونده باشین میخوام از وحشتناک ترین اتفاق زندگیم توی روستای محل تولدم براتون بگم .
عزیزان بازم بگم ترسناک بودن یا نبودن آن بستگی به ری اکشن شما داره .
بریم سراغ قضیه:
من وقتی که از روستا اومده بودم شهر و بعد از این که وارد هنرستان شدم سه سال اونجا بودم و بعدش باید کنکور میدادم و میرفتم دانشگاه من سال اخری که توی هنرستان برا گذراندن دوره کارآموزی مشغول انجام کار های هنرستان بودم ( ثبت نام دانش آموزان جدید ، تکمیل پرونده های دانش آموزان ، انتخاب واحد دانش آموزان و .... ) ن شهریور ماه شد و قرار بود ۴ شهریور ماه برم برای آزمون توی استان و از هنرستان اجازه گرفتم برا یه هفته هم آزمون بدم هم برم روستا دیدن خانواده ( پدر ، مادر ، خواهر و....) من با عمو ساعت ۵ صبح شروع کردیم بریم به آزمون توی استان قرار بود ساعت 07:30 اونجا باشیم منم توی راه مشغول خواندن دعا بودم و توکل میکردم ( درضمن دوستان اینم بهتون بگم من رشته ای فنی و حرفه ای بودم و آزمون کنکورم توی شهریور ماه برگزار میشد ).
من و عمو ساعت ۷ صبح رسیدیم دانشگاه اصلی استان تا من آماده بشم برای آزمون بعد از آزمون اومدیم خونه و منم یه هفته توی روستا موندیم ، اینم بگم که من توی دوران بیماری کرونا به دلیل وسواس زیاد یعنی آنقدر با گوشی لمسی الکل زده بودم گوشی خراب شده بود بر فرض مثال یهویی از تلگرام می اومد بیرون میرفت توی تنظیمات به صورت خودکار به هر حال منم یدونه گوشی تاشو از یکی قرض گرفتم تا استفاده کنم
بعد از چند روز موندن توی روستا تصمیم گرفتم برم سر زمین کشاورزی برای آبیاری شبانه با عمو و پسر عمو با موتور رفتیم سر زمین و ۱۰ دقیقه طول کشید برسیم چون زیاد دور نیست تز روستا زمین کشاورزی مون
من پسر عمو تصمیم گرفتیم بریم هیزم جمع کنیم تا برای شام
بعدش اومدیم و مشغول درست کردن شام شدیم و بعد هم خوردیم و عمو رفت منم همراهش رفتم تا شیر آب هارو که به صورت قطره ای آبیاری میشد عوض کنه و به شیر های جدید وصل کنه و بعد از این که وصل کرد برگشتیم ،این زمین کشاورزی توی زبان ترکی اسمش ( آغ یر) میگن یعنی زمین سفید ،
بعدش عمو کمی با گوشیش ور رفت منم با هندزفری که با خودم برده بودم مشغول گوش دادن آهنگ شدم پسر عمو هم خوابیده بود بعدش عمو بهم گفت منو ساعت ۴ صبح بیدار کن منم بهش با چشم گفتن ادامه دادم به آهنگ گوش دادن، توی خیال بافی و حس و حال آهنگ احساس کردم یکی از کنار پنجره رد شد یه سیاهی اولش توجه نکردم چون اون موقع سرما افتاده بود و هوا هم سرد بود هم باد داشت درخت کنار پنجره رو تکون می داد منم با خیال این گفتم حتما برگ درخت به آهنگ دادن مشغول شدم دیدم که دیگه حال نمیده و خسته کننده شده و گوش هام هم اذیت شدن هندزفری رو در آوردم و دوباره همون سایه ای سیاه رو دیدم رد شد از کنار پنجره این دفع گفتم حتما یه چیز های هست آخه این زمین خیلی جو سنگین داره چون ۴ با ۵ کیلومتریش یدونه امامزاده و قبرستون روستا هستش و اون قبرستون خیلی قدیمی و تاریخ شناسان میگن برا خیلی قدیم هستش زمان ساسانیان و جو خیلییییی سنگین و وحشتناکی داره چون هر کس شب بره توی اون قبرستون بمونه تا صبح یا همون جا میمیره یا اگه هم زنده بمونه آخرش دیونه وحشی میشه حالا بگذریم من دیدم از بیرون صدا های میاد رفتم از لای در نگاه کردم دیدم روبه روی ما یه تپه ای کوچولو ای وجود داره که یه اتشی روشن شده و یه چند نفری دارن با رفتار های ترسناک و کار های عجیب یه کار های میکنن منم هم از حس کنجکاوی و ترسی که تمام وجودمو گرفته بود در اتاقک رو آروم باز کردم دیدم سمت من برگشتن و یه لبخند ترسناکی بهم زدن و به سمت حمله ور شدن منم سریع در رو بستم تا چند روز نمی تونستم حرفی بزنم یا بخوابم بعدش عمو متوجه قضیه شد و به دعا نویس خبر کرد اون دعا نویس اومد تا رنگ و رخ منو دید فهمید چی شده ، برگشت گفت پسر شما رو چند شب پیش که جنی های شیطان داشتن کارشون انجام میدادن بعد به پسر شما حمله کردن و خواستن طلسمش کنم اما با این که توی گردنش یه دعایی بوده نتونستن کارشون تموم کنن و باعث شده پسره شما نتونه حرف بزنه و با یه دعای من گفت یکیشون بزارین توی بالش و یکیشو با آب حل کنید بدین بخوره و یکیشو با اسپند بسوزانید و از اون به بعد دیگه من خوب شدم و پای خودمو نذاشتم توی اون زمین و قراره چند روزه دیگه برم اما این بار می خوام دل رو به دریا بزنم ببینم چی میشه .
حتما از اتفاقات که برام بیفته براتون تعریف میکنم.
بازم ببخشید که زیاد شد .
ممنون از حسن توجه شما 🙏😘