سلام اولین پستمه ک می ذارم گفتم کنی درد دل کنم.بچه ها من و شوهرم خیلی همو دوس داشتیم و با عشق ازدواج کردیم الان هم ی دختر یکساله دارم اما الان خ وقته ک بهش هیچ حسی ندارم اوایل همش گیر بهش میدادم کجایی کی می ری با کی می ری اما الان حتی شبم نیاد کاری ندارم دیگه دعوا و داد و بیداد راه میندازم خودشم کلافه شده ک چرا من ساکتم و هیچی برام مهم نیس حتی بدم میاد باهاش رابطه برقرار کنم .راستش خودم فک میکنم بخاطر دعواهای زیادی ک داشتیم دیگه بریدم اوایل میخواستم طلاق بگیرم حتی راضیش کرده بودم ب زور اما باز یهو زد زیرش.قرار بود مهرمو ببخشم و حضانت بچه رو بگیرم الان حتی از اینم ک نمیخواد طلاق بده شاکی نیستم در این حد قید همه چی و زدم.واقعا وقتی میاد خونه غم دنیا تو دلم میریزه.قبول دارم کارم بده اما فقط کارایی رو انجام میدم ک حرصش بگیره.ب بخونه وقت نداشتم و سرگرمی ب بچه از غذا و کار خونم زدم.حتی المقدور وقتی هست میزنم بیرون.لطفا میگید اافسردگی بعد از زایمان چون اینطور نیس خ وقته ماجرا اینه. طولانی شد ولی گفتم دردل کنم راحت بشم یکم.