از همه چی
از اینکه هر چی منو خوشحال میکنه مامانم و بابام میگن نه
انگار منو اسیری اوردن انگار منو به این دنیا اوردن تا آرزوهاشون رو براورده کنم
دلم میخاد یه حیون خونگی بخرم مثلن یه گربه یا سگ یا خرگوشی یا .... این چیزا ولی مامانم و بابام همیشه مخالفت میکنن
فقط میگن پرنده خواسته من اصن واسشون مهم نیست
من به اسکیت علاقه دارم ولی نمیزارن من برم چرا چون اونجا پسره حالا انگار پسرا واستادن من بیام منو بخورن
تا باهاش صحبت میکنی دعوا میشه
درد ودل میکنی عصبی میشه
تو گوشی هستی بهت گیر میدن
چرا همش تو گوشی والا تا میرم پیششون میشینم سر یچی بحثمون میشه
نمیرم پییشون میگن چرا همش تو گوشی
دلم مخاد فرار کنم واسه همیشه از پیششون برم ولی بدبختانه جایی ندارم
اخه من معتاد گوشی نیستم معتاد اونیم که پشت گوشیه
اونه که درکم میکنه همیشه باهامه هوامو داره