درشبـــم جغــــدی نشست و زار زد
واژه ایی بر زخـــم هایــــم، تــــار زد
سهم من این خنده های شوم نیست
رسـم دل کــردم ، ولـی بر بوم نیست
کاش میشد از خدا درخواست کرد
نذر چمشمت از دلم پرداخت کرد
گفته بودی میل مجنون کرده ای
خود نمیدانی دلم خون کرده ای؟!
من دلم بی تو چو کفتر میزند
در فراقت مانده پرپر میزند
کاش در تنگ غروب غربتم
فاتحه میخواندی تو بر تربتم
مثنوی گفتم که در من جای شوی
تعزیه ی گردان هر میدان شوی
کاش در این غربت بی انتها
ذکر و یادم را نمیکردی رها
کاش من درتو تمنا میشدم
یا شبیه مرغ مینا میشدم
گفتنی بسیار دارم جاااان من
نگذر از این راه و از این آه من....!🦭