2777
2789

ما دوس بودیم

خودش روز اول رفت محل کار بابام باهاش صحبت کرد چون شرایطش خوب نبود بابام قبول نمیکرد،بعد دیگه اومدن خاستگاری و ...

مشکلاتم زیاد داشتیم ولی خیلی باید صبوری کنی و سعی کنی نامزدی و عقد زودتر بگذره

(کسی که دوست داره،تو اوج سختی نه میره نه میذاره که بری)  دوووووستان عکس پروفایلم عکس دخترم نیست لدفا سوال نفرمایید  

ما دوست بوديم .

ماجرامون ك چجوري وارد عمل شديم طولانيه .

فقط به هركي برسم ميگم با دوست پسررتون ازدواج نكنيد و حتما قبل ازدواج و حتي هم كلام شدن با طرفت مشاوره برو و خوب آب ديده شو همين 

منو پسرم...شما همه...خخخخخخخخ

سلام دخترا میگم شما از کجا لباس زیر می‌گیرید؟ من امروز اولین سفارشم رو از سامان لعیا گرفتم تولیدی تخصصی لباس زیره. کیفیتش خیلی خوب بود، فقط دغدغه‌م هزینه ارسال بود که با کد free برام رایگان شد. تا کدش رو نبستن شما هم برید سفارش بدید.

ما دوس بودیم خودش روز اول رفت محل کار بابام باهاش صحبت کرد چون شرایطش خوب نبود بابام قبول نمیکرد،بع ...

حالا من مشکلم اینه چطوری به خانوتدش بگه که نه نگن اخه باباش خیلی گیره .یکمم از نظر مالی از ما بهترن.من نگرانم خانوادش بگن نه ولی من اصلا به روی خودم نمیارم .همشم میگم اگه قسمت باشه میشه

ما با هم دوست بودیم ولی فامیل هم هستیم.

الانم راضی ام.

خانواده ها هم مشکلی نداشتن چون خبر نداشتن از دوستیمون.

همسرم به مامانش گفته بود برین اونجا خواستگاری برام اونام اومدن

میشه واسه صاحب خونه شدنم یه صلوات بفرستین؟😊😙🏡

خانواده همسر منم اولش مشکل داشتن منو ندیده بودن ولی اونا کس دیگه ای رو درنظر داشتن واسش که دیگه خودش موضو رو حل کرد

کلا یه جورایی من خودمو تو این مساله کنار کشیدم حتی زمانی ک میخواستم ب بابام بگم گفتم من فقط معرفی میکنم اگه صلاح ندونستین هیچ مشکلی نیست

با اینکه ما تقریبا 5سالی دوست بودیم ولی نذاشتم وابسته بشم چون شرایط و سختگیریای بابای خودمم میدیدم

(کسی که دوست داره،تو اوج سختی نه میره نه میذاره که بری)  دوووووستان عکس پروفایلم عکس دخترم نیست لدفا سوال نفرمایید  

ما دانشگاه باهم دوست شدیم اما به قول دادیم که اگه هر کدوم از خانواده ها گفتن نه دیگه اصرار به ازدواج نکنیم و عشقمون تا آخر فقط تو دلامون باشه توی اون یه سال و نیم دوستی خودمونو شناختیم و همسرم اون موقع بدون اینکه من بدونم پدرشو در جریان کامل دوستیمون میذاره که حدودا یه سال از دوستیمون پدر شوهرم به من اس ام اس میداد اون موقع شبکه های مجازی نبود با موضوع ادبی یا عرفانی اما هیچی از خودم نمیگفت تا اینکه یه روز بهم پیام داد میخوام ببینمت رفتم و یه ساعت باهام حرف زد و به چالش کشید وقتی دید معیاراشو دارم اومدن با خانواده ام آشنا شدن و بعدم که بعلهههههه 

بزرگترین لذت در زندگی انجام کاریست که دیگران می گویند: تو نمی توانی !
2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز