2777
2789
عنوان

ترسناک

| مشاهده متن کامل بحث + 692 بازدید | 61 پست
😁 حیف شد صحنه رو از دست دادیم میگفتن از بس ترسیده بود نمی تونست لباس تنش کنه😅

بیچاره 😂😂😂😂😂

به خدا نگو مشکلم بزرگه به مشکل بگو خدام بزرگه❤🙏😍درخواست دوستی قبول نمیکنم با تشکر🙏

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خیلی وحشتناک بود شبیه شیطان پرست ها بعدم میگفتن وقتی رسیدین و افتادین زمین رفتن همه ی کوچه ها رو گش ...

چ ترسناک😩😩

به خدا نگو مشکلم بزرگه به مشکل بگو خدام بزرگه❤🙏😍درخواست دوستی قبول نمیکنم با تشکر🙏
این اتفاق از خواب بد شروع شد   خواب عجیبی دیدم یه نفر داشت اسب سر میبرید یعنی خبر اوردن من ندی ...


جالب اینجاس یه بار دیگه دختره رو دیدم بعدش 

یه روز دیگه 

تو هال بودم کاملا روز بود  توی هال یه تلویزیون بزرگ هست که کل بدنت توش نشون میده داشتم رد میشدم که از گوشه چشمم دیدم که انگار جز من یه نفر دیگه هم رد شد اتفاقا تنها بودم 

سریع رفتم نگاه کردم دیدم یه دختره هم قد خودم لاغریش مثل خودم فقط موهاش بلند بود پشت سر منه 

شما حالمو بدونین دیگه حین اون صحنه اونم داشت به تلویزیون نگاه میکرد با چشمای سفیدش که سیاهی کمی داشت سعی داشتم خونسردیمو حفظ کنم و اهمنیت اصلا ندم این اتفاقا زیاد برام افتاده بود رومو برگردوندم و رفتم تو اتاق و بدون توجه به صفحه روشنش کردم و صداشو زیاد کردم و فیلم نگاه کردم بعدش اتفاقی نیوفتاد 

یا افتاده من ندیدم 



اتفاقات زیادی افتاده 

یه بار دیگه هم تنها بودم که  در کمد باز و بسته شده یا پرده تاب میخورده یا صندلی کامپیوتر میچرخیده 

دیگه کلا زیاد نمیترسم و همش نادیده میگیرم


تورو به امام اینقد تیکه نپرونید بخاطر اسم مستعار اون موقع حالم خوب نبود اینو گذاشتم

راهنمایی بودم تو یه مدرسه شبانه روزی درس میخوندم یه روز عصر زمستون بود رفتم حمام،همین که داشتم آب باز میکردم یهو برگشتم پشتم دیدم یه جفت پا قهوه ای دقیقا شبیه پا گوسفند بود ولی دو تا بود چهار پا نبود پشت سرم ایستاده بود از ترسم بالا رو نگاه نکردم فقط همون لحظه چشمام بستم آیت الکرسی خوندم وقتی چشمام باز کردم دیگه نبود ،خاطره ترسناک زیاد دارم اما بعد متوجه شدم اونا ترسا الکی بوده ولی این خیلی واقعی بود دیگه هم تکرار نشد

عرض سلام و  مرام محبوبه خانم جان

خونه مامان بزرگم شب باید می‌خوابیدم بابا بزرگم فوت شده شیفتی نوبت من بود ، از ۱۲ شب تا خود صبح اذیت ...

این گلوله برا منم اتفاق افتاده ـ

من و دختر عموم با هم دیدیمش 

دم غروب بود 

توی حیاط نشسته بودیم اول دختر عموم گفت اون چیه توی هال اینور اونور میره منم با تعجب نگاه کردم دقیق 

دیدم که یه چیز دود مانند غلیظ نسبتا گرد اینور اونور میره منو دختر عموم به هم نگاه کردیم و واضح تو چشماش ترس بود هیچی نکردیم و خواستیم بحث عوض شه  ولی دختر عموی نامرد من تنهام گذاشت و من با ترس فقط توی حیاط نشسته بودم و گه گاهی جلو در حیاط مینشستم 

تورو به امام اینقد تیکه نپرونید بخاطر اسم مستعار اون موقع حالم خوب نبود اینو گذاشتم

دو بار هم خواب شیطان رو دیدم  خیلی بد بود  فقط بدونید شکر خدا شیطان رو به شدت ضعیف می کن ...

چجوری بود😶

به خدا نگو مشکلم بزرگه به مشکل بگو خدام بزرگه❤🙏😍درخواست دوستی قبول نمیکنم با تشکر🙏
این گلوله برا منم اتفاق افتاده ـ من و دختر عموم با هم دیدیمش  دم غروب بود  توی حیاط نشس ...

چ هس این گلوله؟

به خدا نگو مشکلم بزرگه به مشکل بگو خدام بزرگه❤🙏😍درخواست دوستی قبول نمیکنم با تشکر🙏

مامان بزرگم تعریف میکرد که قدیم الیوم ، یه زن تو روستا بوده ماما بوده یعنی اگه کسی می‌خواسته زایمان کنه میرفتن فلانی رو میووردن ، میگفتن خودش تعریف کرده آدمی هم نبوده دروغ بگه مومن و پاک بوده ،شوهرش از دست داده بود بچهاشم شهرا دیگه درس می‌خواندن دوتا پسر داشته ،یه وقتا خود زنه خونه خواهرش شبا یه وقتا خونه خودش میخوابیدع

می‌گفت که گفته نصف شب خواب بوده خونه خودش در خونش محکم میزنن  پامیشه میبینع یه مرد دستش میگیره میگه بیا بریم که زنم داره زایمان می‌کنه ، هرچی فکر کرده نشناخته این مرد کیه اصلا اون زمان هیچ زنی تو روستا باردار نبوده که قرار باشه زایمان کنه ، خب می‌ره خانمه گفت خیلی دور شدیم نصف شب هرچی راه می‌رفتیم رسیدن به بیابون زنه میترسه ، ولی مرده هی هل میده که بریم زنم میمیره ، واقعا میرسن به یه خانمی که اصلا شباهت به انسان نمی‌داده وقتی مرده هم خودش نشون میده انسان نبوده ، 

دست به کار میشه بالاخره اون خانمه زایمان می‌کنه بچه سالم که اونم انسان نبوده ، یه سری اجنه مسلمان بودن ، وقتی می‌خواسته خانم برگرده مرده باز همراهش میاد وقتی نزدیک خونه میشه مرده جهت تشکر یه مشت پوست پیاز می‌ریزه تو دامن خانمه ، خانمه وقتی مرده می‌ره پوستا رو می‌ریزه زیر ناودونی خونه فردا پامیشه نگاه می‌کنه زیر ناودونی میبینع چند ها گوشواره و انگشتر طلا النگو نقره گردنبد طلا میبینع ،

گاهی خسته از تنگُ نابلد دریاییم؛
مامان بزرگم تعریف میکرد که قدیم الیوم ، یه زن تو روستا بوده ماما بوده یعنی اگه کسی می‌خواسته زایمان ...

وای خدا😶😶😶😶😶😶😶

به خدا نگو مشکلم بزرگه به مشکل بگو خدام بزرگه❤🙏😍درخواست دوستی قبول نمیکنم با تشکر🙏
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز