این اتفاق از خواب بد شروع شد
خواب عجیبی دیدم یه نفر داشت اسب سر میبرید یعنی خبر اوردن من ندیدم مادرم گفت سریع برو پنهان شو ساکت باشم
(اسب نداریم در واقعیت) رفتم تو حیاط.. حیاط پر از خون بود و کله اسب اینور اونور اسب ها سفید بودن
یه جا تو حیاط قایم شدم و میلرزیدم که صدایی دم گوشم گفت.: من تو رو ..
اینجا رو از خواب بیدار شدم اما...
باز صداشو در حالی که بیدار بودم شنیدم گفت میشنوم
یعنی در کل گفته بود من صداتو میشنوم
بیدار بودم کامل یه طرف بدنم سرد بود و حس نداشت
واقعا اشکم دراومد چون واقعا وحشتناک بود صدا رو تو حالت بیداری شنیدم و صداشم معلوم نبود مرد بود یا زن ـ
خلاصه رفتم زیر پتو میلرزیدم
یهو با یه صحنه ی دیگه مواجه شدم یه دختر انگار پشت میز پنهان شده بود فقط پیشونیشو دیدم و موهای بلندش تاریک بود تصویر واضحی ندیدم
من دیگه هق هقام بلند شد
و با تمام توان فقط دوییدم و پشت سرمو نگاه نکردم بقیه رو بیدار کردم و قضیه رو گفتم یه سری ایه خوندن و قران گذاشتم بالا سرم