از مردی که از خودش اراده نداره و همش حرف خانوادشه و خیلی ترسوه که نمیتونه حتی باهاتون رو به رو بشه حرفشو بزنه از اینکه از این مرد طلاق بگیرم ناراحت نیستم از احساساتم که صرفش کردم از فداکاریام ناراحتم
منم سر بعضی ادای لوس همسرم واقعا عصبی میشم اما داد و فریاد نمیکنم مثلا بحث زن دوم کرد اصلا هیچی نگفتم پدر مادرشم بودن من قبلیم بود یه حرفی بارش میکردم یا پیششون تو مراسم میگفت برم با دخترای دیگه عکس بندازمم هیچی نگفتم اما تو مراسم که گم شد گفتم اقا کجا بودی خسته شدم اینقدر دنبالت گشتم من نمیام تو پاهام درد میکنه سوییچو بیار برم ماشین تا پاهام یکم خوب شه رفت مامانشو اورد من به احترام اون گفتم باشه باباش اومد کفت ولش کن باهاش رفتم تو تا اخر مراسمم رقصیدیم بعدشم که دیگه گفتم همه اینارو کردن حرف واااای
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
عزیزم ملومه دستت بی نمکه خوندم ی کم از تاپیکاتو .باز خوبه تونستی درستو بخونی . خونوادت ک باباته ک او ...
بابام دیابت داره هم چشاش هم قلبش عمل شد پارسالم یه انگشت پاشو از دست داد درسته تو بچگی ولم کرد اما الان بهم احتیاج داره یه بار زنگ بزنم جواب نده نگرانش میشم هر روز میارمش از خونش پیش خودم بعد میبرمش خونش به جز پنج شنبه جمعه 😔
عزیزم ملومه دستت بی نمکه خوندم ی کم از تاپیکاتو .باز خوبه تونستی درستو بخونی . خونوادت ک باباته ک او ...
گفتم روی خوش میبینم یکم روحیم برمیگرده بدتر شدم 😔 بخاطر بابام ازدواج کردم بیشتر چون تو بیمارستان میگفت ارزو دارم تو رخت عروسی ببینمت چند بارم رفت تو هیپوگلیسمی افت شدید قند خون برش گردوندم خدا برده اونروزارو نیاره چقدر سر زخماش و پانسماناش گریه کردم وقتی با سرم میشستم چون مادر بزرگمم اینجوری شد ولی پاهاشو اونو قطع کردن بعدم فوت کرد خیلی استرس داشتم
زندگیت شبیه منه ی کم منم مامانم دیابت داره انسولینی پاشو عمل کرد زانوشو عفونت کرد بدبخت شد الان ویل ...
خیلی سخت بود از اول زندگی برام الان فکر میکردم خوشبختی بهم رو کرده با کسیم که دوستم داره اما نفهم بودم تو این چهار سال دوستی قبل عقد نفهمیدم چقدر بی اراده و بچس و میترسه
به خالم اینا زنگ زدم که نیاین نمیخوام اینهمه رفتیم بسشونه واقعا
ازصبح توفکرت بودم..عزیزم اونا از تنهایی تو سواستفاده میکنن..میخوان زهر چشم بگیرن.فقط نترس..حرفتو راحت بزن.از حقت دفاع کن..بزار همسرت بفهمه دخترقوی هستی و ضعف نشون نده هرگز