من پدر بزرگم که فوت کرده بود شب قبرستون موندیم با یه قاری که شب اول قبر از شب تا صبح قرآن بخونه
بعد پاشدم رفتم اونور تر یه سیگار بکشم هرچی نگاه میکردی از ته قبرستون یکی وایساده بود منم هی نگاه میکردم خلاصه توجه نکردم ، بعد دو دقیقه انگار دویست کیلو گذاشتن روم و هوا سنگین شد زوری رفتم پیش قاریه نشستم دیگه ام تکون نخوردم ، صبح که شد رفتم اون ته هیچی نبود نه درختی که سایه داشته باشه نه آدمی اون ته میرفت هیچی ، جالب بود برام
بازم خواستید بگم