2777
2789
عنوان

سرگذشت من

130 بازدید | 0 پست

8 سال پیش توی سن 17سالگی ناگهان یه روز دچار نفس تنگی شدم، قفسه سینم سنگینی میکرد،به مامانم گفتم و رفتیم تست دادیم و گفتن هیچ مشکلی نداری، دکتر بهم گفت دلیلش استرسه و من دیگه بابتش دکتر نرفتم،نفس تنگی و سنگینی قفسه سینه همچنان ادامه داشت و من دچار وسواس فکری شدم اما خودم متوجه نبودم،وقتی نماز میخوندم آروم میشدم، در نتیجه خیلی ارتباطم با خدا عمیق شد،یه روز دیدم انگار یه نفر تو سرم داره فحش میده و افکار بد، من خیلی ترسیدم و بازم با نماز خوندن اون افکار و از خودم دور کردم،گذشت و من ازدواج کردم،با همسرم خیلی جنگ داشتیم،سر کوچکترین چیزا، در صورتیکه شوهرم آدم خوبیه، وقتی دخترم به دنیا اومد دوباره اون افکار وحشتناک برگشتن و من باز سعی کردم با نماز خوندن برطرفش کنم اما نشد،ماه ها گذشت و من حالم در بدترین حالت ممکن بود،یه شب متوجه شدم این یه نوع وسواس فکری شدیده و رفتم دکتر،از 4 سال پیش که دخترم به دنیا اومد دارم داروی اعصاب مصرف میکنم و از این روانپزشک به اون روانشناس میرم و تغییر چندانی نمیکنم، اردیبهشت امسال دوباره افکار وحشتناک شروع شدن، من و همسرم همش جنگ داشتیم،مدام به شوهرم میگفتم دوست ندارم، ازت بدم میاد، خانواده هامون متوجه شدن،فقط خدا ما رو کنار هم نگه داشت،یه روز مامانم بهم گفت بابات یه صوفی میشناسه بیا بریم پیشش، از اونجاییکه همش به درای بسته خورده بودم قبول کردم و رفتیم، صوفی گفت برات دعای سنگینی گرفتن، قضیه از این قرار بود که مادر یکی از خواستگارای من رفته بود دعا گرفته بود که من زن پسرش بشم،خدا ازش نگذره،از وقتی دارم سوره بقره میخونم یه مقدار آرومم، برام دعا کنید بچه ها❤️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز