#اعتماد ۱۰۲
با عجله از خونه بیرون زدیم و به سمت ادرسی که توی ذهنم بود رفتیم توی راه مجبور شدیم از چند نفر مسیرو بپرسیم تا پیداش کنیم ته ی کوچه باغ بود ی در بزرگ قهوه ای با دست کوبیدم بهش که حمید گفت
_اینجوری که نمیشنون
با سنگ در زد اما بازم خبری نشد از بغلای در داخل برو نگاه کردم شبیه باغ بود و ی ویلا هم اون ته بود از لای نرده های بغل در فریاد زدم
_اقا...اقا...
قامت ی پسر جوون رو دیدم رو به حمید گفتم
_وایسا ی پسره داره میاد
حمید دیگه در نزد چند ثانیه بعد پسره در و باز کرد حمید جلوی من وایساد که خودش حرف بزنه
_بفرمایید
_سلام اقا چند شب پیش اینجا پارتی بود؟
خیلی جدی گفت
_بله من ی سرایدارم کاره ای نیستم لطفا برید
خواست درو ببنده که حمید مانع شد و خیلی جدی گفت
_کار دارم که اومدم وایسا جوابمو بده اون شب که پارتی بود دختر منم با ی پسر اینجا بوده و دیگه برنگشته خونه میخوام ببینم دیدیشون یا نه
گنگ نگاهمون کرد
_اقا من دنبال دردسر نیستم توروخدا برید
ازپشت حمید گریه کنان گفتم
_توروخدا فقط بگو اینا باهم بودن یا نه ی اره و نه هست چیز زیادی نمیخوام
با اکراه منتظر نگاهم کرد عکس ستاره و امیر رو جداگانه نشونش دادم کمی دقیق شد و فکر کرد
_اره دیدمشون یادمه چون یکم که داخل بودن اومدن توی باغ حرف میزدن و میخندیدن، قبل اومدن پلیس هم از اینجا رفتن
من و حمید بهمدیگه خیره شدیم که پسره گفت
_میخواستن برن پسره بهم انعام داد گفت امشب کیفم کوکه توام خوش باش تو ماشینم دختره حالش خوب بود میخندید من بخاطر اینکه باهاشون حرف زدم دقیق اونارو یادمه
ادامه دارد