#اعتماد ۸۶
متوجه گذر زمان نشدم با صدای کلید توی در از جام بلند شدم و به سمت در رفتم فکر میکردم حمید باشه با دیدن ستاره نفس راحتی کشیدم وارد خونه شد و گفت
_بابا کجاست؟
_من چه میدونم؟ هر جا که هست مهم نیست بیا لباساتو عوض کن
_شام داریم؟
_نه حوصله نداشتم بپزم زنگ میزنم از بیرون بیارن تو کجا رفتی بی خبر؟
دست و پاش رو گم کرد و گفت
_با بچه ها رفتیم چرخیدیم
_وقتی از بچه ها به جرم اغفال تو شکایت کردم اونوقت میفهمه ی من ماست چقدر کره داره
رنگش پرید و گفت
_مامان توروخدا ابرومو نبر مگه اون چیکار کرده
چرخیدم سمتش و تحکمی گفتم
_ ستاره تکلیف زندگیم مشخص بشه موستی ازت بکنم که تا عمر داری یادت نره فکر نکن ولت میکنم همین امشب زنگ میزنم بهش میگم از زندگیت بره گم شه
_اینکارو بکن تا منم بذارم برم مثل امروز که یهو رفتم
ترس بدی به بدنم افتاد اگر ستاره بذاره بره من چیکار کنم؟ مخصوصا که الان اوضاع زندگیمون اینجوریه و هر اتفاقی بیافته انگشت اتهام همه سمت منه بدون تغییر دادن لحنم بهش گفتم
_من شاید از بابات طلاق بگیرم شایدم نگیرم ولی فعلا زندگیمون زیر و رو شده و چاره ای جز تحمل نیست اگر خطا بری یا اتفاقی برات بیافته بابات منو مقصر میدونه یا تورو ازم میگیره و میبره پیش خودش این پسره اصلا بدرد تو نمیخوره ولش کن هم از تو بزرگتره هم اصلا در حد و اندازه خانواده ما نیست بنظرت بابات میاد تورو بده به اون؟