2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67134 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۸۲


کوتاه نیومد و گفت تو رو خدا تو یه فرصت یک هفته‌ای به من بده جوری جبران می‌کنم که همه چیزو یادت بره یه کاری می‌کنم دوباره عاشقم میشی 

خسته از این بحث بی‌پایان گوشیو قطع کردم براش پیام فرستادم بعد از ظهر که میام اونجا می‌خوام نباشی

 گوشیم رو گذاشتم روی میز و دیگه بهش نگاه نکردم ستاره تند تند در حال نوشتن پیام بود پرسیدم به کی داری پیام میدی ؟

گوشی رو فوری جمع کرد گفت به هیشکی

 بعدم از کنارم بلند شد و رفت بلند جوری که بشنوه گفتم حواسم بهت هست مراقب رفتارت باش وگرنه خوب بلدم چیکار کنم فکر نکن الان حواسم پرت باباته تو رو ولت می‌کنم

 همونجور که پشتش به من بود باشه ای گفت رفت تا بعد از ظهر هیچ کاری نکردم فقط به آینده خودم و ستاره فکر کردم که تکلیفمون چی میشه اینجوری که مشخص بود زندگی ما دیگه به حالت قبل برنمی‌گشت اول از همه باید به فکر یه منبع درآمدی برای زندگیمون باشم حالا که حمید رو نمی‌خوام باید قید پولشم بزنم درست نیست که با خودش قهر باشم با پولش آشتی، بعد از طلاقمم دیگه کسی نیستش که بتونه هزینه‌هامو گردن بگیره تو فکر منبع درآمد بودم ثریا روبروم نشست گفت نهار می‌خوام از بیرون سفارش بدم تو چی می‌خوری؟ 

 بی‌اهمیت گفتم هرچی که می‌خوای بخری بخر برای من مهم نیست.

 دستمو گرفت پرسید به چی فکر می‌کنی؟

 نفس عمیقی کشیدم و لب زدم باید به فکر منبع درآمد باشه دیگه خودممو ستاره باید یه جوری هزینه‌هامون رو تامین کنم که به مشکل بر نخوریم اگر از حمید بخوام بهم میده ولی دیگه نمی‌خوامش نه خودش نه پولش

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



#اعتماد ۸۳


ثریا لبش رو تر کرد و گفت انشالله که کار به طلاق نمیکشه و توام برمیگردی سر زندگیت انقدر طلاق طلاق نکن گوش حمید و بپیچون برگرد سر زندگیت 

منزجر نگاهش کردم و گفتم برگردم که چی؟ اینبار با یکی تو خونه بگیرمش؟ 

متعجب شد و گفت نازنین فکر نکن بعد طلاق خبریه و گل و گلستونه طلاق تازه اول مشکلات ادمه با نگاهها حرف ها باید کنار بیای حمید ادم بدی نیست حالا شیطون گولش زده ی غلطی کرده یکم اذیتش کن برگرد سر زندگیت 

ابرویی بالا زدم و هیچی نگفتم که ثریا ادامه داد الان تو عصبی هستی و نمیتونی تصمیم درستی بگیری یکم بگذره ارومتر میشی میتونی درست فکر کنی ولی هر تصمیمی خواستی بگیری به ستاره فکر کن زندگی این بچه توی تصمیم تو به عنوان اولین نفر زیر و رو میشه اولویت همه چیزت ستاره باشه

تا موقع نهار هیچ کس دیگه کلمه ای حرف نزد حرفهای ثریا همگی درست بود ی دفعه بی مقدمه گفت من مخالف طلاقم ولی اگر به احتمال یک درصد طلاق گرفتی بیا با هم کار کنیم اینم میگم که ارامش فکری داشته باشی و برای کار استرس نکشی که ی وقت تصمیم عاطی بگیری ولی اولویت اولت ستاره هست و بخشش حمید 

ستاره متعجب گفت مامان میخوای اشتی کنی؟ 

کلافه گفتم هنوز هیچی مشخص نیست دخترم منم تو فکر زمین زدن بابات نیستم اول باید ببینم مشکلمون حل شدنی هست یا نه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸۴


روی کاناپه دراز کشیدم و به سقف خیره شدم فکر میکردم که ستاره کنارمه بیحال دراز کشیده بودم ی لحظه سرمو چرخوندم ستاره نبود صداش کردم ولی جوابمو نداد با خودم گفتم شاید رفته دستشویی ثریا با چایی اومد پیشم نشست رو بهش گفتم ستاره رو ندیدی؟ 

اخم ریزی کرد الان اینجا بود که

_اره کنار من نشسته بود ولی الان نیست 

_بذار خونه رو بگردم 

ثریا خونه رو گشت ولی ستاره نبود سرگردون توی جام نشسته بودم ثریا نزدیکم اومد و گفت نیستش هرچی می‌گردم نیست

 دو دستی توی سرم کوبیدم از خونه زدم بیرون هرچی شمارش رو می‌گرفتم جواب نمی‌داد پایین ساختمون وایساده بودم و اطرافم نگاه می‌کردم ولی خبری از ستاره نبود تا خواستم شروع به جیغ و داد کنم برام پیام اومد که نوشته بود حالم خوبه دارم میرم پیش دوستام اگر بهت می‌گفتم نمی‌ذاشتی

 دلم می‌خواست جلوم بود سیاه و کبودش می‌کردم که دیگه از اینکارا نکنه، به خونه برگشتم وسایلم رو برداشتم بهم گفت اگر می‌خوای اینجا بمونی بمون منم خوشحال می‌شم تنها هم هستم اگر بهت گفتم برگردی خونه خودت فقط به خاطر این بود که روی حمید کم بشه و تحت فشار قرار بگیره

 بغلش کردم گفتم تو دوست خوب منی می‌دونم چرا بهم گفتی برگردم حقم داشتی حرفتم درست بود ازت ناراحتم نیستم فقط باید زودتر برم که حمید حساب کار دستش بیاد و بفهمه که واقعاً گند زده و من جدی ام

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸۵

سر تایید تکون داد و بعد از خداحافظی از خونه ش بیرون زدم دلم نمی‌خواست به اون خونه برگردم ولی چاره‌ای هم نداشتم یک ساعت توی خیابونا برای خودم چرخ زدم بالاخره ناچاراً مسیرمو کج کردم به سمت خونه 

وقتی رسیدم خونه حمید چمدون هاش رو بسته بود ولی نرفته منتظر من نشسته بود با دیدنم وایساد و سمتم اومد تا خواست نزدیکم بشه دستمو مقابلش گرفتم و گفتم وایسا نزدیکم نیا چرا نرفتی؟

گفت نازی جون توروخدا اینجوری نکن ابرومون میره من برم کجا اخه؟ اصلا هر کاری بگی میکنم هر چی بخوای انجام میدم فقط بذار بمونم 

ابروم رو به معنی نه بالا دادم و خیلی محکم گفتم اگر تو نمیری بگو من برم اصلا از اول اومدنم اشتباه بود 

ترسیده دست هاش رو به معنی تسلیم بالا اورد و گفت باشه باشه هر چی تو بگی خب من میرم 

سمت وسایلش رفت و برداشتشون از خونه رفت نفس راحتی کشیدم اما این خونه هم برام اینه دق بود هر جا رو نگاه میکردم ی خاطره از حمید بود نفس عمیقی کشیدم وسیله هام رو گذاشتم سر جاشون به ستاره پیام دادم بی زحمت کارت تموم شد تشریف بیار خونه 

حس و حال کارای خونه رو نداشتم دراز کشیدم و بی اهمیت به همه چیز فقط زل زدم به سقف به هیچی فکر نمیکردم ولی تو فکر بودم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸۶


متوجه گذر زمان نشدم با صدای کلید توی در از جام بلند شدم و به سمت در رفتم فکر میکردم حمید باشه با دیدن ستاره نفس راحتی کشیدم وارد خونه شد و گفت 

_بابا کجاست؟ 

_من چه میدونم؟ هر جا که هست مهم نیست بیا لباساتو عوض کن 

_شام داریم؟ 

_نه حوصله نداشتم بپزم زنگ میزنم از بیرون بیارن تو کجا رفتی بی خبر؟ 

دست و پاش رو گم کرد و گفت 

_با بچه ها رفتیم چرخیدیم 

_وقتی از بچه ها به جرم اغفال تو شکایت کردم اونوقت میفهمه ی من ماست چقدر کره داره 

رنگش پرید و گفت 

_مامان توروخدا ابرومو نبر مگه اون چیکار کرده 

چرخیدم سمتش و تحکمی گفتم 

_ ستاره تکلیف زندگیم مشخص بشه موستی ازت بکنم که تا عمر داری یادت نره فکر نکن ولت میکنم همین امشب زنگ میزنم بهش میگم از زندگیت بره گم شه 

_اینکارو بکن تا منم بذارم برم مثل امروز که یهو رفتم 

ترس بدی به بدنم افتاد اگر ستاره بذاره بره من چیکار کنم؟ مخصوصا که الان اوضاع زندگیمون اینجوریه و هر اتفاقی بیافته انگشت اتهام همه سمت منه بدون تغییر دادن لحنم بهش گفتم 

_من شاید از بابات طلاق بگیرم شایدم‌ نگیرم ولی فعلا زندگیمون زیر و رو شده و چاره ای جز تحمل نیست اگر خطا بری یا اتفاقی برات بیافته بابات منو مقصر میدونه یا تورو ازم میگیره و میبره پیش خودش این پسره اصلا بدرد تو نمیخوره ولش کن هم از تو بزرگتره هم اصلا در حد و اندازه خانواده ما نیست بنظرت بابات میاد تورو بده به اون؟ 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸۷


گفت مامان گوش کن 

بلند گفتم گوش نمی‌کنم چرا نمی‌خوای واقع بین باشی تو با این پسر هیچ آینده‌ای نداری می‌خوای چیکار کنی می‌خوای با آیندت بازی کنی و زندگیتو خراب کنی سر یه تصمیم بچه گانه

 بلند گفت خودتم با بابا دوست بودی

 رو بهش کردم و گفتم من با بابا دوست نبودم و همکلاسی بودیم یه مدت آشنا شدیم و بعدم با هم ازدواج کردیم ازدواجی که پدر و مادر ادم توش دست نداشته باشن نتیجه‌اش میشه همین بابات از این خونه رفته منم دارم با تو کل کل می‌کنم و نمی‌دونم آینده زندگیم چی میشه فکر می‌کنی زندگی من خیلی موفق بوده که الان بخوای اینو بکنی سرلوحه زندگی خودت؟ بابات اصلاً وقتی برای من نداشت همش کار کرد شاید اگه صبر می‌کردم و با یکی بهتر از بابات ازدواج می‌کردم الان اوضاعم این نبود تو رو خدا تو این اوضاع به هم ریخته زندگیمون برای من یه درد اضافه نشو الان که زندگیمون اینجوری شده اتفاقی برای تو بیفته همه منو مقصر می‌دونن یه کاری نکن به خاطر تو سرکوفت بشنوم

ستاره گنگ نگاهم کرد حس کردم دارم یاسین به گوش خر میخونم خیلی پرروانه و طلبکار گفت من قول میدم مراقب باشم ولی امیر و ول نمیکنم 

جدی نگاهش کردم و حرفی نزدم اما باید سراغ امیر برم و ازش بخوام این دختر احمقم رو ول کنه ترسیدم بهش بگم و کار احمقانه ای بکنه 

ستاره به اتاق خودش رفت و منم با یه سردرد ناجور رفتم به اتاق خودم گوشیم رو برداشتم متوجه پیام‌های التماس حمید شدم همش ازم یه فرصت جبران خواسته بود برام خنده‌دار بود که حمید چند سال در کنار من بود و هر بار فرصت جبران داشت که رفتارهاشو درست کنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸۸


اما هیچ وقت نخواست خودشو تغییر بده با اینکه بارها بهش گفته بودم انقدر کار نکن و برای ما هم وقت بزار هیچ وقت به حرفم گوش نکرد تعجبم از اینه که برای من و ستاره وقت نداشت اما برای اون زن وقت داشت سوالی که مدام توی ذهنم چرخ می‌خورد این بود که آیا این مرد واقعاً لیاقت بخشش و گذشت منو داره یا نه؟ پیام‌هاش رو بی جواب گذاشتم گوشیمو روی تخت انداختم یک هفته زندگی من شده بود همین که هیچ کاری انجام نمی‌دادم و فقط توی اتاق دراز می‌کشیدم وقتی به خودم اومدم خونه‌ام حسابی کثیف شده بود و خودمم دیگه آدم سابق نبودم رابطه م با ستاره خیلی خوب نبود اما حسابی حواسم بهش بود که پاش رو کج نذاره حمیدم با خودش فکر می‌کرد اینکه تا حالا اقدامی نکردم حتماً به خاطر این بوده که می‌خوایم آشتی کنیم با دوستم الهه تماس گرفتم و شرایطمو براش گفتم بهش گفتم 

_می‌خوام وکالتم رو قبول کنی دنبال طلاق و گرفتن حقم هستم، تلاش کرد ی جوری نظرم رو عوض کنه و با هم آشتیمون بده بهش گفتم 

_حمید هیچ فرصتی برای جبران نذاشته و من فقط می‌خوام ازش جدا بشم و دیگه هیچ اثری توی زندگیم نداشته باشه ازش نمونه

 بهم گفت

_ اگر بخوای توافقی تمومش کنی خیلی راحت‌تره 

 منم قبول کردم قرار شد بهم خبر بده و با حمیدم صحبت کنه بعد از یک هفته بالاخره یه نفس راحت کشیدم که می‌تونم شر حمید رو از زندگیم کم کنم 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸۹


آخر بود که حمید زنگ زد اول خواستم جواب ندم ولی انقدر زنگ زد که دیگه کلافه شدم و و جواب دادم فریاد بلندی کشید و گفت وکیل گرفتی برا من که بیفته مهم نیست همین که شهر تو از سرم کم میشه برام کافیه خودتو مسخره کردی با یه بچه نوجوون می‌خوای راه بیفتی دیگه تو پله‌های دادگاه فکر کردی چی بهت میدن گفتم اینو باید به خودت بگی که با یه بچه نوجوون تازه یادت افتاده راه بیفتی تو خیابونا زن بازی تو دادگاهم قرار نیست چیزی بهم بدن همین که از دست تو راحت شم برام کافیه وقتی فهمید که هیچ جوره کوتاه نمیام صداشو مظلوم کرد و گفت من چیکار کنم که تو کوتاه بیای من چیکار کنم که تو بهم یه جبران فرصت جبران بدی من چیکار کنم زندگیمونو خراب نکن به خاطر ستاره اون به هر دوی ما نیاز داره زندگی اونم خراب میشه بلند خندیدم خنده‌هام عصبی و حرصی بود بهش گفتم اون وقت اینا رو تو لحظه‌ای که با اون زنی که همه جا می‌رفتی پیش خودت نگفتی فقط برای من به فکر افتادی � ستاره‌ای هم هست التماس توی صداش موج می‌زد گفت هر کاری که بگی حاضرم بکنم فقط طلاقتو نگیر من تو رو دوست دارم نمی‌خوام زندگیمو خراب بشه سکوت کردم و هیچی نگفتم یه دفعه گفتم زندگی ما خراب شده تو تازه فهمیدی گوشیو قطع کردم و نشستم از ته دل زار زار گریه کردم برای زندگی خودم و ستاره برای تمام لحظه‌هایی که نیاز داشتم حمید نباشه اما برای اون زن بود برای سادگی دل خودم که فکر می‌کردم حمید مرد خوب و وفاداریه اما اصلاً اینجوری نبود ‌دونم چقدر گذشت فقط یه وقتی به خودم اومدم که ستاره بغلم کرده بود و دلداری می‌داد

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۹۰

گوشیو قطع کردم و نشستم از ته دل زار زار گریه کردم برای زندگی خودم و ستاره برای تمام لحظه‌هایی که نیاز داشتم حمید باشه اما برای اون زن بود برای سادگی دل خودم که فکر می‌کردم حمید مرد خوب و وفاداریه اما اصلاً اینجوری نبود ‌دونم چقدر گذشت فقط یه وقتی به خودم اومدم که ستاره بغلم کرده بود و دلداری می‌داد

هیچ وقت فکر نمی‌کردم به نقطه‌ای برسم که دخترم منو دلداری بده از فردای همون روز الهه شروع کرد به انجام کارام بهم گفت

_ هر موقع نیاز باشه خبرت می‌کنم بیای دادگاه ولی تا اونجایی که بتونم یه جوری تنظیم می‌کنم که نیای چون واقعاً اعصاب و روانت به هم می‌ریزه 

حمیدم تا اونجایی که می‌تونست التماسم می‌کرد که ی جوری برگرده پیشم یکی دو ماه که گذشت حمید با کمک آشناهاش و نفوذی که اینور اونور داشت استفاده کرد که ستاره را ازم بگیره و موفقم شد منتهی نه با کمک اشناهاش ستاره خودش خواست یک هفته پیش حمید بمونه بعد از اونم که دید ازادی زیادی در کنار پدرش داره و کسی نیست مدام کنترلش کنه کلا پیش حمید موند اونم از خدا خواسته قبول کرد ستاره در کنارش باشه.

 دخترمم از دست دادم تنها بودم دوستام مدام میومدن کنارم دل داریم می‌دادن یا می‌رفتیم می‌چرخیدیم حال روحیم خیلی بهتر شده بود ستاره هم دیگه کنارم نبود که مدام بخوام نگرانش باشم و کنترلش کنم ی روز بهم زنگ زد و گفت مامان بابا هیچکس در ارتباط نیست واقعا پشیمونه بهش ی فرصت بده

گفتم ستاره گول نخور توبه گرگ مرگه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۹۱


 ستاره ناراحت گفت نه مامان انگار تو از اولم بابا رو نمی‌خواستی و الان داری راحت زندگیتو می‌کنی معلومه که یه زندگی بدون شوهر برای آدم راحت‌تره اگر منو دوست داشتی به خاطر منم که شده حداقل کوتاه میومدی یه ذره منو دوست داشتی بابا رو تحت هر شرایطی تحمل می‌کردی فقط به خاطر من نه اینکه با اولین نشونه‌ای که ازش ببینی سریع برنامه‌ریزی طلاقت رو بکنی بری وکیل بگیری

 حرف‌های ستاره خیلی ناراحت کننده بود ولی متوجه شدم که همش رو از پدرش یاد گرفتم و تحت تاثیر اون داره بهم اینطوری میگه آروم بهش گفتم ستاره این چیزا رو داری تحت تاثیر حرف پدرت بهم میگی من از تو ناراحت نمی‌شم ولی می‌دونم با بابات چیکار کنم

 بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد و منو به دنیایی از فکر فرو برد که حمید چقدر ادم پست و بی ارزشی هست که داره از دخترمون استفاده میکنه برای درست کردن زندگی خراب شده مون شماره حمید رو گرفتم و با اولین بوق جواب داد

_جانم 

_جانم و زهر مار اونا چیه یاد ستاره دادی بهم بگه؟ 

جا خورده گفت 

_چی میگی نازی؟ ستاره با من ی کلمه حرف نمیزنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۹۲


بلند گفتم چرا چرت میگی مشخصه که حرفها حرفهای خودش نیست تا پیش من بود یه حرف دیگه‌ای می‌زد اومد پیش تو تغییر موضع داد

 حمید خودش رو به ندونستن زد و گفت 

_حالا مگه چی میگه میگه برگرد حرفش بده؟ اگه می‌گفت مامان طلاقتو بگیر باهاش زندگی نکن خوب بود. خب برگرد دیگه به خدا من دارم می‌میرم چیکار کنم برگردی یه غلطی کردم اشتباه کردم پشیمونم به هر دری دارم می‌زنم برگردی ولی برنمی‌گردی

 آروم گفتم

_ حمید من نمی‌تونم برگردم وقتی به کارات با اون زن اون عکسها اون فیلم ها فکر می‌کنم دنیا رو سرم خراب می‌شه با تمام نقص‌هایی که هر دومون داشتیم من دوست داشتم با تمام مشکلاتی که توی زندگیمون داشتیم بازم دوست داشتم ولی تو خرابش کردی من چیزی برای تو کم نذاشته بودم نه زیبایی کم دارم نه از موقعیت اجتماعی اون وقت رفتی دنبال یه منشی دیپلمه لیاقتت همون بود زنی که با یه لبخند و دوتا هدیه خودشو در اختیار یه مرد قرار میده یعنی ارزش خودشو نمی‌دونه تو می‌خواستی بدونی؟ برات متاسفم من اگر بخوام برگردم پیش توام نمی‌تونم چون خودمو پایین میارم اصلا نمیشه که حتی ی لحظه به برگشت فکر کنم تو هیچ پلی برای برگشت نذاشتی همه رو خراب کردی الان باید برم خداحافظ 

منتظر جوابش نموندم و قطع کردم ستاره حسابی تحت تاثیر حمید قرار گرفته بود از اول که با هم زندگی می‌کردی ستاره زیادی تحت نفوذ حمید بود و با هم خیلی صمیمی بودن

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز