#اعتماد ۷۳
حمید چندبار اصرار کرد بذارم بیاد تو اتاق اما نمیخواستم ببینمش برای همین محل ندادم و با اینکه فکر و خیال اجازه نمیداد ولی به زور خوابیدم
صبح با صدای در زدنای حمید بیدار شدم میخواست بیاد لباس برداره درو باز کردم اول خواست سمتم بیاد اما خیلی محکم گفتم دستت بهم بخوره یا نزدیکم شی قیامت میکنم
اونم که دید رو نمیدم بیخیال شد و عقب کشید تند تند لباسهاش رو برداشت ی دفعه گفتم بیقرارشی که زودتر بری پیشش؟انقدر برات خواستنی و جذابه؟
خودم جواب خودمو دادم گفتم بله انقدر دوسش داری که حاضر شدی به بهای زندگی مشترکمون با اون باشی
چرخید سمتم و نگاهم کرد ناچار لب زد بخدا من تورو دوس دارم هیچ اشتیاقی برای دیدن اون ندارم
پوزخند معنا داری زدم و لب تخت نشستم که گفت اشتباه کردم غلط کردم هر کاری بگی برای جبران انجام میدم خیلی پشیمونم اصلا سر کار نمیرم خوبه؟
ابرویی بالا زدم و ناراحت گفتم هر کاری؟
گفت اره هر کاری بگی انجام میدم
دوباره پرسیدم مطمئتی؟
حمید خیلی منتظر مشتاق گفت اده فقط بگو
سرمو بالا گرفتم و گفتم طلاق، من طلاق میخوام
رنگ از روش پرید گفت طلاق چرا؟ من طلاقت نمیدم نازنین هرگز فکر نکن طلاقت میدم ما بچه داریم
ادامه دارد