2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67134 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۶۷


بالاخره تحمل حمید سر اومد و رو بهم گفت من نگران ستاره ام ازش خبری نیست تو بگو چیکار کنم 

کفری نگاهش کردم لب زدم اگر از اول به حرفم گوش می‌دادی این اتفاقات نمی‌افتاد بهت گفته میره کجا؟

 طلبکار بهم گفت میرم خونه نیلو دوستم تولد

 پوزخندی زدم گفتم تولد نیلوفر که یک ماه پیش بود یه نفر سالی دو دفعه به دنیا میاد؟

 گوشیمو برداشتم شماره دوستای ستاره رو گرفتم همه می‌گفتن امشب تولد کسی نبوده و بی‌خبرن که ستاره کجاست رو به حمید نگاه کردم و گفتم تمام دوستای ستاره رو من می‌شناسم هیچ کدومشون تولدشون نیست و میگن که بی‌خبرن ازش اگر اون اول موقع اجازه دادن با من مشورت می‌کردی الان اینجوری نمی‌شد که نمی‌دونی دخترت کجاست وقتی میگم بدون مشورت من بهش اجازه نده بدت میاد و بهم می‌توپی حالا خودتم برو بگرد ببین دخترت کجاست 

سرم فریاد کشید و گفت چی داری میگی

 منم مثل خودش داد زدم و گفتم یک ماهه دارم گلومو پاره می‌کنم میگم ستاره داره پاشو کج می‌ذاره و با معلم زبانش دوست شده هر بار که بهت میگم داد بیداد می‌کنی و میگی محاله و ستاره دختر خوبیه حالا برو ببین دختر خوبت کجاست آقای باغیرت ساعت ۱۲ شبه دختر نوجوونت خونه ت نیست

حمید هر لحظه برافروخته و برافروخته‌تر می‌شد و خودشم می‌دونست که این بار گند زده و کاری از دستش بر نمیاد یه گوشه نشسته بود و هیچی به ذهنش نمی‌رسید

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۶۸


ی دفعه گوشی من زنگ خورد شماره غریب بود جواب دادم گفتن که از کلانتری تماس گرفتن

 تمام وجودم ی لحظه لرزید و دلم هری ریخت فقط دلم می‌خواست بهم بگن ستاره سالمه و مشکلی براش پیش نیومده بهم گفتن که باید بریم کلانتری و ستاره اونجاست

 تا وقتی که برسیم هزار بار مردم و زنده شدم تو مسیر حمید ساکت شده بود و فقط به یه گوشه نگاه می‌کرد انقدر حالش بد بود که من پشت فرمون نشستم وارد کلانتری که شدیم دیدم خیلی از پدر مادرا اومدن دلواپس سراغ افسر نگهبان رفتیم و اسم ستاره رو گفتیم بعد از اینکه مدارک رو نشون دادیم ستاره رو آوردن پیشمون ماموره گفت من تعجب میکنم چرا به دختری با این سن انقدر ازادی دادید که نیمه شب بیرون باشه میدونید دخترتون توی ی پارتی مختلط بوده یه دفعه پلیس می‌ریزه و می‌گیرتشون دختر خانم شما هم دستگیر شده 

اون لحظه طلبکار به حمید نگاه می‌کردم از شدت ناراحتی تمام رگای گردنش و صورتش بیرون زده بود رو به افسر نگهبان پرسیدم مشخص نشده که دختر من با کی بوده؟ 

 فقط دلم می‌خواست اسم ناظری رو به زبون بیاره اما گفت نه متاسفانه خیلیاشون فرار کردن و نتونستیم بگیریمشون.

بالاخره بعد از کلی صحبت و تعهد موفق شدیم که همراه ستاره از کلانتری بیایم بیرون به محض اینکه نشستیم توی ماشین حمید سیلی محکمی به صورت ستاره کوبید و فریاد زد تو غلط کردی رفتی پارتی گفتی میرم تولد هی میگی به من اعتماد کنید نتیجه‌اشم شد اینکه سر از کلانتری در بیاریم 

دلم می‌خواست به حمید بگم به جای اینکه ستاره رو تنبیه کنی خودتو تنبیه کن ولی هیچی نگفتم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

چند نفر از دوستام وقتی خونمون اومدن اولین چیزی که پرسیدن فرشمون بود! 😂

طرحش خیلی خاصه و اصلاً شبیه فرش‌های معمول بازار نیست. من از فرش زانیس خریدم، قبل از خرید هم با پرو مجازی، فرش‌ها رو داخل خونه خودمون دیدم و خیلی راحت‌تر تونستم انتخاب کنم.

راستی خرید قسطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم دارن.

اینجا کلیک کن تا سایتشون رو ببینی.


#اعتماد ۶۹


از کلانتری تا خونه ستاره بی صدا گریه کرد و حمید عصبی بود خودمم خیلی ناراحت بودم و دوست داشتم سریع‌تر بفهمم که چی شده، رسیدیم به محض باز کردن در حمید از پشت سر مشت محکمی توی کمر ستاره کوبید بچه‌ام چند قدم به جلو پرتاب شد و چرخید سمت حمید که بلافاصله سیلی محکمی توی صورتش زد موهای ستاره رو توی مشتش گرفته بود و فقط می‌کشید ستاره از شدت درد جیغ می‌زد و دستشو گذاشته بود روی دست حمید که ی جوری رهاش کنه موهای ستاره رو ول کرد فوری دست برد سمت کمربندش که بازش کنه و ستاره رو بزنه کمربندو که از دور کمرش درآورد وایسادم جلوش گفتم حق نداری دست روش بلند کنی به خدا اگه دست بهش بزنی دیگه اسمتم نمیارم ستاره تنها چیزیه که من دارم 

هجوم آورد سمتم توی صورتم فریاد زد اگه انقدر برات عزیز بود از اول نمی‌ذاشتی به اینجا بکشه

 نمی‌دونم این قدرت رو از کجا پیدا کردم ولی دو دستی توی سینه حمید کوبیدم چند قدمی به عقب رفت و فریاد دادم یک ماهه دارم وسط این خونه خودمو می‌کشم و بهت میگم که این دختر داره یه غلطی می‌کنه اون موقع می‌گفتی که تو املی و نفهم حالا که تو می‌فهمی آقای با فهم و شعور این طرز برخورد با دخترت نیست اگه یه دفعه براش وقت می‌ذاشتی اگه یه بار باهاش می‌رفتی بیرون اگه یه ساعت باهاش وقت می‌گذروندی به اینجا نمی‌رسید ما بیشتر از اینکه پول می‌خواستیم تو رو می‌خواستیم که هیچ وقت نبودی زندگی فقط کار نیست

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۰


نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم انقدر چسبیدی به کارت فقط کار کار کار که ما رو کلاً یادت رفت حالا اومدی میگی نگران ستاره‌ای وقتی دخترت میگه می‌خوام برم تولد دوستم نباید بهش بگی شماره پدر و مادرشو بده من باهاشون صحبت کنم کوتاهی اول از خودت بوده کی به دختر ۱۶ سالش اجازه تولد شبونه رو میده که تو دومیش بودی معلوم نیست سرت کجا گرم بوده که خواستی فقط ستاره رو از سر خودت وا کنی بهش اجازه دادی 

حمید با شنیدن جمله آخرم فوری در برابرم گارد گرفت گفت داری به من تهمت می‌زنی الان به جای اینکه بیای ستاره رو ماخذه کنی بهش بگی چرا این موقع شب بیرون بوده و چه غلطی می‌گرده داری به من اینجوری میگی

 پوزخند کنایه آمیزی زدم و گفتم ببخشید تهمت؟ مطمئنی دارم تهمت می‌زنم باشه وایسا از ستاره می‌پرسم

 رو کردم به ستاره و پرسیدم دخترم چرا تا این موقع شب بیرون بودی بلافاصله چرخیدم سمت حمید و گفتم چون بابا بهم اجازه داد دوباره به ستاره نگاه کردم با حالت متعجب گفتم بابات می‌دونست مهمونی شبونه است بهت گفت برو؟ باز چرخیدم سمت حمید و طلبکار گفتم آره مامان من به بابا گفتم دوستم تولدشو شب گرفته و تا آخر شب قراره بمونیم اونجا بابام گفت ایرادی نداره 

حمید مشتی حواله بازوم کرد گفت بی‌خودی مغلطه نکن 

بهش توپیدم چه مغلطه‌ای خودت بهش اجازه دادی حالا داری میگی چرا رفته ستاره چرا رفتی؟ چون بابا بهت اجازه داد اگر غیر از اینه بزن توی دهن من

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۱


بیخیال ماجرا نشد و حمله کرد سمت ستاره دوباره خواست ستاره رو بزنه که این بار ستاره بهش گفت تو که انقدر داری حرص می‌خوری به من بگو چرا به مامان خیانت کردی؟

 حمید رنگ از روش پرید و گفت من این کارو نکردم یه دفعه ستاره بلند گفت کردی خودم دیدمت هفته پیش توی سفره خونه بهاران با منشیت نشسته بودی سر همونم بود که حالم بد شد تو به مامان خیانت کردی اگه می‌خوای بیای منو بزنی بیا بزن ولی اینو بدون که مامان می‌دونه تو بهش خیانت کردی و به روت نمیاره 

رو کردم به ستاره‌ گفتم خفه شو روابط من و پدرت به تو ربطی نداره که بخوای دخالت کنی نیازی هم نیست که از این موضوع بخوای سواستفاده کنی برای بی‌گناه کردن خودت که مثلاً بخوای بگی کاری به تو نداشته باشه کار تو بد بوده و هیچ توجیهی نداره مسئله بین من و پدرتم خودمون حلش می‌کنیم تو دخالت نکن الانم گمشو برو تو اتاقت 

ستاره فرصتی برای فرار پیدا کرده بود دوید سمت اتاقش درم بست حمید وارفته بهم نگاه کرد و گفت من خیانتی به تو نکردم تمام زندگیم برای شماها بوده هر کاری که کردم به خاطر شماها بوده چرا فکر می‌کنی من بهت خیانت کردم؟

 لبخند تلخی زدم و خیره بهش نگاه کردم گفتم برای همین تمام مسافرت‌های کاریت با منشیت دو نفره می‌رفتید؟ تمام عکس‌های دو نفرتون و فیلماتون رو خودم دیدم یه مدتی بود بهت شک کرده بودم اما باورم نمی‌شد که بخوای این کارو باهام بکنی

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۲


نفس عمیقیش کشیدم و ادامه دادم الان چند وقته فقط دارم با خودم فکر می‌کنم چی شد که به این نقطه رسیدیم از اول زندگیمون تا حالا فقط کار کردی که ما خوشبخت باشیم نکنه با کار کردن از من فراری بودی نکنه به کار پناه بردی که از ما دور باشی خب اگه اینجوری بوده چرا با ما موندی چرا طلاقم ندادی چرا یه بار بهم نگفتی ستاره نباید این حرفو الان می‌زد ولی دروغ و تهمتم نبود بچه م دیده بودتون داغون شد 

حمید سکوت کرده بود و هیچی نمیگفت سرشو پایین انداخته بود و به سرامیک های کف خیره شده بود ی دفعه سرشو بالا اورد و گفت هر کاری بگی میکنم تغییر میکنم ترکش میکنم فقط تو باهام بمون 

زل زدم بهش و تو دلم گفتم تو خیلی احمق تر از اونی هستی که فکر میکردم 

خیلی جدی نگاهش کردم و گفتم خودتو جمع و جور کن این رفتارهای بچگونه چیه انجام میدی تو اگر خیلی دوسم داشتی نمیذاشتی به اینجا برسیم

ناراحت لب زد هر چقدر بگم پشیمونم کم گفتم تو منو ببخش منم جبران میکنم برات

بحث با حمید بی فایدا بود براط همین بی هیچ حرفی به سمت اتاق خودمون رفتم و اندازه حمید براش رختخواب انداختم بیرون و درو روی خودم قفل کردم که نتونه بیاد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۳


حمید چندبار اصرار کرد بذارم بیاد تو اتاق اما نمیخواستم ببینمش برای همین محل ندادم و با اینکه فکر و خیال اجازه نمیداد ولی به زور خوابیدم

صبح با صدای در زدنای حمید بیدار شدم میخواست بیاد لباس برداره درو باز کردم اول خواست سمتم بیاد اما خیلی محکم گفتم دستت بهم بخوره یا نزدیکم شی قیامت میکنم 

اونم که دید رو نمیدم بیخیال شد و عقب کشید تند تند لباسهاش رو برداشت ی دفعه گفتم بیقرارشی که زودتر بری پیشش؟انقدر برات خواستنی و جذابه؟ 

خودم جواب خودمو دادم گفتم بله انقدر دوسش داری که حاضر شدی به بهای زندگی مشترکمون با اون باشی 

چرخید سمتم و نگاهم کرد ناچار لب زد بخدا من تورو دوس دارم هیچ اشتیاقی برای دیدن اون ندارم

پوزخند معنا داری زدم و لب تخت نشستم که گفت اشتباه کردم غلط کردم هر کاری بگی برای جبران انجام میدم خیلی پشیمونم اصلا سر کار نمیرم خوبه؟

ابرویی بالا زدم و ناراحت گفتم هر کاری؟ 

گفت اره هر کاری بگی انجام میدم

دوباره پرسیدم مطمئتی؟ 

حمید خیلی منتظر مشتاق گفت اده فقط بگو 

سرمو بالا گرفتم و گفتم طلاق، من طلاق میخوام

رنگ از روش پرید گفت طلاق چرا؟ من طلاقت نمیدم نازنین هرگز فکر نکن طلاقت میدم ما بچه داریم 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۴


اخم غلیظی کردم و با صدایی که دیگه کنترلی روش نداشتم فریاد زدم موقع کثافت کاریات یاد بچه ت نبودی الان یادت افتاده بی شرف؟ اون موقع که دروغ میگفتی میرم سفر کاری با اون دختره بی صاحاب میرفتی ستاره یادت بود؟ 

تلاش میکرد ارومم کنه و ناموفق بود بیشتر از همه بلاهایی که سرم آورده و این حرفش که ما بچه داریم منو حرص میداد نمی‌دونم چرا فقط می‌خواست از بچه برای من استفاده کنه رو بهش گفتم حرف من یک کلمه است باید جدا بشیم هم من می‌تونم توی آرامش با دخترم زندگی کنم هم تو به کثافتکاریات میرسی

 حمید قبول نمی‌کرد که ما جدا بشیم و منم نمی‌تونستم حضورش رو در کنار خودم تحمل کنم تلفنی با شرکت صحبت کرد و منشیش رو اخراج کرد درجا منشیش تماس گرفت و با کلی ناز و ادا علت اخراجش رو پرسید و حمید بهش گفت دیگه توی شرکت نیازی به شما نیست

 دختره هم کلی نفرین کرد و فحش داد بعدم قطع کرد به حمید خیره شدم و گفتم مثلا میخوای الان اعتماد من جلب کنی؟ که بگم منشیش رو اخراج کرد بهش اعتماد کنم و بمونم؟

خیلی خنگ نگاهم کرد واقعا افکارش اندازه ی بچه پنج ساله بود از اتاق بیرون رفتم و صبحانه ستاره رو اماده کردم حمیدم توی اتاق مشغول صحبت های تلفنی بود 

از بین حرفهاش شنیدم که گفت نمیخواستم زندگیم بهم بخوره ولی زنم فهمیده و نمیدونم‌الان چیکار کنم حاضرم هر کاری کنم فقط از دستش ندم 

پوزخندی زدم و مشغول کارهام شدم دوباره صدای حمید اومد که میگفت چه میدونم جو گرفتم ی غلطی کردم مثل سگ پشیمونم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۵


نمیدونم با کی حرف میزد برامم مهم نبود فقط می‌خواستم از شرش راحت بشم از وقتی که موضوع خیانت حمید علنی شده بود دیگه حتی دلم نمی‌خواست برای یک لحظه هم تحملش کنم از اتاق که بیرون اومد سرد نگاهش کردم گفتم ازت خواهش می‌کنم از خونه برو بیرون داره حالم به هم می‌خوره

 ملتمس نگاهم کرد و گفت من نمیرم می‌خوام بمونم اینجا پیش تو باهات حرف بزنم و ازت عذرخواهی کنم 

حرصی نگاهش کردم گفتم اگر نمیری من میرم چون می‌خوام جایی باشم که تو نباشی الان شدیداً نیاز دارم که تو رو نبینم

 حمید ناراحت و افسرده فقط نگاهم کرد و هیچی نگفت لباساش رو عوض کرد از خونه بیرون رفت روی صندلی میز ناهارخوری نشستم تازه فهمیدم اوج غم و درد ی زن چی می‌تونه باشه دستامو روی صورتم گذاشتم و از ته دل گریه کردم صدای هق هق گریه‌هام انقدر بلند بود که کل خونه رو پر می‌کرد برای اولین بار حس کردم غرورم شکسته داشتم نابودی خودم رو نگاه می‌کردم هر لحظه توی فکرم یه تصمیمی می‌گرفتم و می‌خواستم اجراش کنم اما نمی‌خواستم از روی عصبانیت کاری کنم دنبال ی تصمیم سنجیده بودم که بیگدار به آب نزنم و با زنده ی این ماجرا من نباشم

 ستاره از صدای گریه‌های من از خواب بیدار شد و کنارم اومد نگران نگاهم کرد و پرسید چی شده 

حتی حوصله جواب دادن به اونم نداشتم بهش گفتم تنهام بزار 

طفلک صبحانش رو خورد و خیلی سریع از خونه بیرون زد تا ظهر هیچ کاری جز گریه و ناراحتی برای زندگی که از دست رفته انجام ندادم موقع ناهار بود که صدای چرخیدن 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۶


 کلید در اومد چند لحظه بعدشم قامت حمید لای در مشخص شد دو تا ظرف غذا دستش بود با شرمندگی گفت با ستاره حرف زدم گفت بیرونم اینا رو خریدم دوتایی بخوریم

 نگاهم قفل شده بود روی غذاهای توی دستش نمی‌دونم توی اون ظرفها چی بود اما من همینجوری ندیده ام از اونا حالم به هم می‌خورد از جام بلند شدم همزمان که سمت اتاق می‌رفتم گفتم من هیچی نمی‌خورم فقط سراغم نیا هیچی هم می‌خوام 

 تا قبل از اینکه هر فرصتی بخواد پیدا کنه و حرفی بزنه وارد اتاق شدم و درو بهم کوبیدم روی تخت دراز کشیدم و به بدبختیایی که این چند سال کشیدم فکر کردم نمیشد کسی رو مقصر دونست حمید انتخاب خودم بود و حالام تنها دخترمون رو داشت قربانی هوس‌های خودش می‌کرد صداش از پشت در به گوشم خورد که می‌گفت نازنین من پشیمونم اونم اخراجش کردم تو هر کاری بگی من می‌کنم فقط اینجوری نباش

 جوابشو ندادم انگار قصد بیخیال شدن نداشت در می‌زد و التماسم می‌کرد که درو براش باز کنم، بالاخره بعد از کلی اصرار کلافه شدم و درو باز کردم بهم گفت تا زمانی که ناهار نخوری من از این پشت تکون نمی‌خورم بیا غذا بخوریم بعد با هم صحبت می‌کنیم 

برای رها شدن از دست حمید در نهایت بی‌میلی به سمت آشپزخونه رفتم و دیدم میز زیبایی چیده غذام رو برداشتم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۷


خواستم از آشپزخانه خارج شم که جلومو گرفت و سد راهم شد گفت نازنین من غلط کردم من هرچی که تو بگی هستم فقط منو ببخش

 خیلی سرد نگاهش کردم گفتم حمید حرف من یک کلامه دیشب گفتم الانم دارم میگم تو اگر واقعاً منو انقدری که داری میگی دوست داشتی انقدر به زندگیمون اهمیت می‌دادی نمی‌ذاشتی به اینجا برسه من بد بودم از من ناراضی بودی باشه بهم می‌گفتی من ازت این ایرادا رو دیدم ناراضیم خودتو اصلاح کن نه اینکه برداری اینجوری غرور منو خورد کنی بدترین کاری که میشه با یه زن کرد همینه زشت‌ترین و سیاه‌ترین بلایی که میشه سر یه زن آورد همینه تو بدترین کار دنیا رو با من کردی اصلاً از من انتظار بخشش نداشته باش حرف من یک کلامه 

 زدمش کنار و ازش رد شدم سمت اتاق می‌رفتم که با حرفش متوقف شدم می‌خوای بری برو ولی ستاره رو نمیدم ستاره مال خودمه

 لبخندی بهش زدم و گفتم میخوای دخترمونو بکنی اهرم فشار که من بمونم؟ باشه مال تو 

فریاد بلندی زد و گفت لعنت به من، تو بهم بگو چیکار کنم که بمونی جوابشو ندادم و وارد اتاق شدم وسایلام رو جمع کردم تمام مدت حمید داشت ازم عذرخواهی می‌کرد بدون هیچ حرفی ساکم را برداشتم از خونه بیرون اومدم و سوار ماشینم شدم به سمت خونه مامانم راه افتادم توی مسیر به این فکر کردم که باید به مامانم چه جوابی بدم چی بگم با فکر اینکه الان برم اونجا ممکنه سرزنشم کنن یا ی غصه به غصه‌هاشون اضافه کنم مسیر خونه مامانم رو دیگه ادامه ندادم و به سمت خونه ثریا رفتم با ثریا تماس گرفتم خیلی با نشاط گفت جانم عزیزم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۸


با شنیدن صدای ثریا بغضم ترکید و همه چیزو براش تعریف کردم بهم گفت فوری بیا خونه من منتظرتم 

به سمت خونه ش رفتم و نیم ساعت بعد جلوی در بودم در زدم و وارد خونه شدم با دیدنم محکم منو بغل کرد و گفت بیا برام تعریف کن ببینم چی شده

 همه چیزو مو به مو برای ثریا تعریف کردم کمی فکر کرد و گفت اصلاً موقعیت مناسبی برای ترک منزلت نبوده بعدم مگه نگفته که دختره رو اخراج کردم و ولش می‌کنم چرا دوباره داری کشش میدی؟

 نفس عمیقی کشیدم و گفتم ثریا چه تضمینیه الان بگه من ولش می‌کنم بعد دوباره یواشکی بره باهاش من چیکار کنم آدمی که خیانتو یه بار خیانت کنه بازم خیانت می‌کنه چون راهشو یاد گرفته حمید الان راه خیانت کردن به منو قشنگ بلده من الان بیام بگم بخشیدمت ماه دیگه دوباره بهم خیانت کرد باید بشم مثل این زنایی که شوهراشون بهشون خیانت می‌کنن میان دادگاه تعهد می‌دن دوباره روز از نو روزی از نو من اصلاً نمی‌تونم اینجوری زندگی کنم من یه زندگی آروم می‌خوام

 ثریا کمی فکر کرد و گفت ببین نازنین تو باید فکراتو خوب بکنی تو یه دختر نوجوان آسیب پذیر داری که با یه مرد بزرگتر از خودش دوست شده اگر دوست پسر ستاره هم سن و سال خودش بود هیچ مشکلی نبود اما اون یه مرد جوونه و مشخصاً مردای جوون خواسته‌های خیلی بدی از دخترای کم سن دارن و خوبم بلدن که راحت گولشون بزنن بعدم تو دیشب دخترتو توی پارتی گرفتن امروز بهش راحت اجازه دادی از خونه بره بیرون الانم خودت از اون خونه زدی بیرون بچه رو با حمید تنها گذاشتی اگه عقده‌های تو رو سر ستاره خالی کنه چی؟ یا کتکش بزنه؟

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۷۹


نفسی گرفت و ادامه داد: اوج حماقت و بی‌فکری تو اونجایی بوده که دخترتو با باباش تنها گذاشتی دختری که دیشب پارتی بوده امروزم بی‌خود و بی‌جهت از خونه انداختینش بیرون که خودتون راحت باشین، چقدر آدمای بی‌فکر و بی‌مسئولیتی هستید همین الان زنگ بزن به ستاره بگو پاشو بیاد اینجا به حمیدم خبر بده که ستاره پیش توئه بعدم این حرفا که من بچه نمیدم و بچه مال منه مال ۱۰۰ سال پیشه اونم برای بچه‌ایه که سنش پایینه نه ستاره که ۱۶ سالشه و الان خودش می‌تونه خانم یه خونه بشه 

توی فکر فرو رفتم حق با ثریا بود من بی‌مسئولیتی کرده بودم و ستاره رو نباید با باباش تنها می‌ذاشتم ثریا خیره نگاهم کرد و گفت اصلاً چرا تو از خونه اومدی بیرون می‌ذاشتی اون بره آواره بشه بزار آبروش بره

لب زدم چه میدونم گفتم شاید بره خونه زنای مختلف اوضاعمون بدتر بشه

 ثریا خیره نگاهم کرد از اینور میگی نمی‌خوامش از اونور ناراحتی که یه وقت بره با زنا بزار بره بزار هرچی که داره خرج اونا کنه تو خودتو نجات بده دخترتو نجات بده حمید کار خیلی بدی کرده چرا تو آواره بشی زنگ بزن بهش بگو من پشیمون شدم می‌خوام برگردم خونه وسایلاتو جمع کن و برو تا موقعی که تکلیفت طلاقم مشخص نشه من توی همین خونه می‌مونم اونی که باید بره تویی

 فوری با ستاره تماس گرفتم و بهش گفتم من خونه ثریام و بیاد اونجا اونم اومد پیشمون می‌پرسید که الان باید چیکار کنیم

 بهش گفتم نگران نباش بالاخره یه اتفاقی می‌افته تو جات پیش خودمه و اصلاً نمی‌ذارم ازم جدا بشی فعلاً صلاح زندگیمون اینجوریه که هر کسی جدا باشه ولی تو با منی 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸۰

ستاره ناراحتی توی صورتش موج می‌زد

نکته سنج نگاهش کردم و گفتم این چند روزه که من کاری بهت نداشتم خوب قسر در رفتی دیشب با کی رفته بودی پارتی به منم نگفتی؟

 سرش رو انداخت پایین و گفت تولد نیلوفر بود

 خنده عصبی کردم و گفتم تولدش یک ماه پیش بود که، ی نفر چند بار در سال به دنیا میاد که این به فاصله یک ماه دو دفعه تولد داره؟

 ستاره هیچی نگفت و فقط نگاهم کرد آروم لب زد مامان تو رو خدا انقدر بهم گیر نده حالا رفتم دیگه بالاخره که برگشتم الان می‌خوای به چی برسی؟

 با اخم غلیظی نگاهش کردم و گفتم کارتو یادم نرفته اولین فرصت که به زندگیم ی سر و سامونی بدم جام مشخص بشه میام سراغ تو فکر نکن اگر بین من و بابات به هم خورده می‌تونی هر کاری دلت می‌خواد بکنی صبح تا حالا هرجا بودی کاریت ندارم ولی از حالا به بعد باید کوچکترین مسائلتم بهم بگی شرایط زندگیمون فعلاً خیلی حساسه و نمیشه که بدون هماهنگی با من کاری انجام بدی

پررو و طلبکار گفت به من چه که رابطه تون خرابه حالا که تو اومدی اینجا و دست بابا رو شده کاسه کوزه‌ها باید سر من بشکنه؟ جوری رابطتون رو مدیریت کنید که به اینجا نرسه منم آدمم می‌خوام زندگی کنم

 اخم غلیظی بهش کردم و گفتم ستاره دهنتو می‌بندی یا بیام برات یه جوری ببندمش که تا ابد نتونی بازش کنی حال و روز منو ببین الان وقتیه که تو بخوای منو سرزنش کنی یا حرف بیخود بزنی؟ اصلا این چیزا به تو ربطی نداره وایسا ببین بزرگترها چیکار میکنن صداتم در نیاد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۸۱


‌ جوابم رو نداد سرشو کرد توی گوشی دیگه حوصله خودمم نداشتم بی‌حوصله شماره حمید رو گرفتم که با اولین بوق جواب داد و فریاد زد کجایی؟

 خیلی خونسرد گفتم به تو ربطی نداره من کجام زنگ زدم بهت بگم که...

 وسط حرفم پرید و گفت یه کلمه دارم بهت میگم کدوم گوری هستی رفتم خونه مامانت میگن نیومدی اینجا ستاره م جواب تلفنمو نمیده کجایی نازنین

دروغ چرا ولی از صدای دادش ترسیدم مثل خودش با صدای بلند جوابشو دادم گفتم خونه ثریام دلم نخواست برم خونه مامانم چون ترسیدم از غصه زندگی من دق کنه برای همین اومدم پیش ثریا به تو ربطی نداره که من کجام همونجوری که تو هر غلطی دلت خواست کردی بدون در نظر گرفتن من منم دیگه توی زندگیم تو رو در نظر نمی‌گیرم تا چند ماه دیگه هم توی زندگیم وجود نداری

 آروم گفت نازنین من چیکار کنم وضعیتمون درست شه به خدا فکر نمی‌کردم اینجوری میشه تو بیا هر کاری که بگی من می‌کنم تو یه فرصت به من بده من جبران می‌کنم از وقتی که رفتی همه جا رو گشتم دلم هزار راه رفته تو رو خدا برگرد 

دلم برای صدای ناراحتش و التماسهاش نسوخت خیلی جدی گفتم زنگ زدم بهت بگم من نمی‌تونم برم خونه مادرم تا وقتی که طلاقمو نگرفتم با ستاره توی همون خونه زندگی می‌کنیم بعد از طلاقم خودم یه فکری می‌کنم که باید چیکار کنم.

 خوشحال گفت خب خیلی خوبه عالیه برگردید منم منتظرتونم

 تک خنده عصبی زدم و گفتم نه عزیزم شما میری قبل از اینکه من برگردم به اون خونه وسایلاتو جمع می‌کنی میری نمی‌خوام ببینمت بفهم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792