2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67134 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۹۳ 


از آخرین تماس من و حمید سه روز گذشت ساعت حدود ۱۱ شب بود که گوشیم زنگ خورد و شماره حمید روش افتاد اول نخواستم جواب بدم ولی دل نگران ستاره شدم و ترسیدم که اتفاقی براش افتاده باشه برای همین جواب دادم صدای نگران حمید پشت گوشی پیچید و بهم گفت 

_نازی ستاره هنوز خونه نیومده 

جا خوردم و پرسیدم

_ یعنی چی به تو گفت کجا میره؟

 _ ساعت ۶ گفت دارم با دوستام میرم بیرون زود برمی‌گردم ولی هنوز برنگشته من نگرانشم 

هبهش زنگ زدی؟

_ هزار بار با تو بودم این کارا رو می‌کرد؟

_ اصلاً محال بود نیم ساعت دیر می‌کرد انقدر بهش زنگ می‌زدم یا می‌گشتم تا پیداش کنم تو ولش کردی به امون خدا نتیجه‌اشم این شده اگر برگشت دیگه بهش اجازه نده جایی بره تا اونجایی که می‌تونی کنترلش کن منم به چند نفر زنگ می‌زنم ببینم می‌تونم پیداش کنم یا نه

 بعد از اینکه حمید قطع کرد شماره دوستای ستاره رو گرفتم همه گفتن 

_ستاره با ما نیست و ازش خبر نداریم

 به حمید که اطلاع دادم انقدر حالش بد شد که وقتی به من پیشنهاد داد بیاد پیشم تا با هم یه فکری بکنیم دلم نیومد نه بگم 

نیم ساعت بعد وارد خونه شد ناراحت و افسرده یه گوشه نشسته بود و گفت 

_پسری که می‌گفتی ستاره باهاش دوسته رو من می‌شناسم؟  

سر تایید تکون دادم و گفتم 

_امیر نظری همونی که خواهرت برای کلاس زبان ستاره بهمون پیشنهاد داد یادته بهت گفتم بهم تو پیدی گفتی خواهر من آدم اشتباه معرفی نمی‌کنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۹۴


حمید سرافکنده گفت

_ حق با توئه من اشتباه کردم فکر نمی‌کردم اینجوری بشه تو بارها و بارها بهم گفتی و من غفلت کردم حالا به من بگو الان چیکار کنیم که اوضاع درست بشه مغزم داره می‌ترکه دخترم نیست هیچ خبری هم ازش ندارم

 نفس عمیقی کشیدم و گفتم 

_باید تا صبح صبر کنیم اگر خبری ازش نشد بریم پیش پلیس انگار این دفعه ستاره حسابی گند زده 

حمید با دست‌هاش دو طرف سرشو گرفت و گفت 

_دارم می‌میرم حاضرم الان هر کاری بکنم فقط ستاره برگرده هیچ کاری از دستم بر نمیاد به خدا که اگر برگرده خودم قلم پاهاشو خورد می‌کنم

 رو بهش گفتم

_ نیازی نیست انقدر خشونت به خرج بدی ولی وقتی بهت میگم چهار چشمی مواظب ستاره باش باید بفهمی که منظورم چیه الان وقت مناسبی برای سرکوفت زدن و این حرفا نیست ولی این بشه برات یه تجربه ستاره دختری نیستش که بتونی راحت توی خیابون ولش کنی من یکسره مواظبشم و چکش می‌کنم اوضاعم اینه تو که صبح تا شب می‌رفتی پی گندکاریات دیگه می‌خوای چه جوری نگهش داری اون موقعی که میگم بزار پیش من باشه هی پیغام پسغام میدی که ستاره بیاد اینور ستاره بیاد اینور حالا که می‌بینی گند زدی میگی چیکار کنم؟

 عصبی فریاد زد و گفت من بی همه چیز می‌خواستم مثلاً تو اینجوری برگردی پیشم چه می‌دونستم اینجوری گند می‌زنم به زندگیمون 

 پوزخند معناداری زدم و گفتم 

_تو اصلاً کارت گند زدنه ی روز گند نزنی می‌میری اصلاً نمی‌تونی گند نزنی دست خودت نیست 

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

#اعتماد ۹۵


پشتمو بهش کردم و به سمت آشپزخونه رفتم دل نگران ستاره بودم و بیشترین خشمم از حمید بود که انقدر غیر مسئولانه رهاش کرده یه لیوان آب خوردم و به ستاره فکر کردم یعنی الان کجاست داره چیکار می‌کنه. دنیا داره سرم می‌چرخید نمی‌دونستم چیکار کنم جز سرکوفت زدن به حمید چیز دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید حسابی عصبانی بودم به اطرافم نگاه می‌کردم دنبال یه چیزی بودم که خشممو روش خالی کنم ولی چیزی پیدا نکردم وارد اشپزخونه شد

_به نظرت کجاست

 نفس عمیقی کشیدم و چیزی رو به زبون آوردم که هیچ وقت دلم نمی‌خواست بگم 

_ شاید پیش امیر نظریه همون معلم زبانش یه مدت با هم دوست بودن

 _خب شمارشو بگیر 

شماره امیرو گرفتم جواب نداد برای بار دوم که زنگ زدم جواب داد و باهاش ی احوالپرسی سرسنگین کردم پرسیدم 

_ستاره پیش شماست؟

 خیلی خونسرد گفت

_ نه چرا ستاره باید پیش من باشه اونم این وقت شب؟ خانوم چرا دست از سر من برنمی‌دارید من چیکار با دختر شما دارم.

 عذرخواهی کردم و گوشیو قطع کردم 

_میگه بیخبرم

 ناچار نگاهم کرد

 _حالا باید چیکار کنیم؟

شونه‌ای بالا زدم 

_نمی‌دونم باید صبر کنیم تا خودش برگرده

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۹۶


تا صبح نشستیم هر لحظه بیشتر حالم خراب میشد و مطمئن تر میشدم که بدبخت شدیم از ستاره هیج خبری نشد صبح اول وقت رفتیم کلانتری و همه چیزو تعریف کردیم عکس ستاره هم بهشون دادیم که پیداش کنن وقتی پرسیدم ما چیکار کنیم گفتن برید خونتون منتظر بمونید خبرتون میکنیم 

انتظار سخت ترین کاری که ی ادم میتونه انجام بده همینه همراه حمید برگشتیم به خونه هر کدوم ی گوشه نشستیم و حرفی نمیزدیم 

_نازنین الان باید چیکار کنیم؟


_هیچی باید بشینیم که زنگ بزنن بگن پیدا شده یا نه ولی من نمیتونم بشینم مطمئنم با این پسره امیر نظریه 

حمید که انگار امیدی پیدا کرده باشه فوری گفت 

_خب بریم دنبالش 

هر دو به سمت خونه امیر رفتیم در خونه ش رو زدم وقتی اومد بیرن بهش گفتم 

_به ستاره بگو بیاد بیرون بریم خونه

متعجب گفت

_خانم محترم به چه زبونی و چند بار بگم ستاره پیش من نیست؟ شما تا ی چیزی میشه میای سراغ من ستاره ستاره میکنی اصلا تو چه مادری هستی که سراغ بچه ت رو از ی غریبه میگیری؟ 

اخم غلیظی کردم و بلند گفتم 

_میگم دختر من کجاست چرت و پرت تحویلم نده

امیر به سمتم اومد و محکم گفت 

_پیش من نیست بیخودی اومدی اینجا دیگه نیا

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۹۷


حمید حمله کرد به سمتش و گفت 

_تو صورت زن من نیا 

نمیدونم چی شد ی دفعه با هم گلاویز شدن و همدیگرو میزدن امیر با اینکه جوون تر بود اما چون حمید هیکلش درشت تر بود زورش به حمید نرسید نمیتونستم جداشون کنم فریاد میزدم و از مردم کمک میخواستم ولی کسی نمیومد کمک.

بعد از اینکه همو ول کردن امیر فوری به خونه ش رفت، من و حمید برگشتیم خونه تو راه بهم گفت 

_مطمئنی خونه این پسره هست؟

_همونقدر که مطمئنم ستاره دختر منه همونقدر مطمئنم که خونه این پسره هست ولی نمیتونم ثابت کنم

از کلانتری تماس گرفتن و گفتن باید بریم اونجا، دیگه خونه نرفتم و دور زدم به سمت کلانتری توی مسیر هر دو نگران بودیم وقتی رسیدیم به سمت افسر نگهبان پرواز کردیم با دیدنمون گفت

_متاسفانه خبری از دخترتون نشده ای کاش میشد پیداش میکردیم و تحویلتون میدادیم

نفس عمیقی کشیدم و توی ذهنم نقشه کشیدم که وقتی ستاره رو پیدا کردیم چه بلایی سرش بیارم با حرفی که افسر نگهبان زد برق از سرم پرید 

_دیشب همکارامون ریختن ی پارتی رو گرفتن من عکس دخترتون رو نشون اون دختر پسرا دادم چیزی که جالب بود توی پارتی دیده بودنش اما بین دستگیر شده ها نبود

ابرویی بالا زدم و ذهنم رفت سمت امیر گفتم 

_ی لحظه ی عکس نشون میدم بپرسید همراه دختر من اینم بوده یا نه

قبول کرد و عکس پروفایل امیرو نشونش دادم و قرار شد چند نفرو بیارن و بپرسن گوشیمو بردن پیش اون دختر پسرا ازشون پرسیدن و تایید کردن که امیرو ستاره باهم بودن

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

##اعتماد ۹۸


با غرور نگاهی به حمید کردم که من از اولم مطمئن بودم ستاره و امیر با هم هستن افسر نگهبان گفت

_ ما خودمون پیگیری می‌کنیم اگر آدرس یا شماره تلفنی از این شخص دارید به ما بدید و می‌تونید ازشون شکایت کنید چون آخرین بار دخترتون با ایشون بوده علاوه بر اون به جرم اغفال دخترتون و بردنش به همچین جاهایی بازم می‌تونید شکایت کنید 

ملتمس نگاهش کردم و گفتم 

_ما دنبال شکایت و این چیزا نیستیم ما فقط و فقط دنبال دخترمون هستیم

 ابروی بالا داد و گفت 

_ شما که انقدر نگران دخترتون هستید چرا از اول پیگیری نکردید که کار به اینجا نرسه ی جورایی خودتونم توی این وضعیت مقصرید

 سر تایید تکون دادم و گفتم

_ بله حق با شماست ما مقصریم متاسفانه ستاره تحت کنترل شدید من بود بنا به دلایلی با پدرش توی زندگیمون به مشکل خوردیم و وقتی که رفت پیش پدرش این اتفاق افتاد 

_یعنی شما به پدرش نگفته بودید که دخترتون همچین کاری داره می‌کنه و یا ی اقا ارتباط داره؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم 

_بله گفته بودم ولی پدرش متاسفانه به خاطر مشغله‌هایی که داشته نتونسته حرف منو جدی بگیره حالا به هر دلیلی این اتفاق افتاده الان ما فقط و فقط دنبال اینیم که دخترمونو پیدا کنیم

 سرشو تکون داد و گفت

_ ما تمام تلاشمونو می‌کنیم الان شما آدرس و شماره تلفن این شخص رو بنویسید روی کاغذ من بدم همکارا پیگیری کنن انشالله که دخترتون زودتر پیدا میشه و از این وضعیت در میاید

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۹۹


ترسیده نگاهش کردم و گفتم

_ خیلی ببخشید بعد اگر این شخص گردن نگیره اون وقت تکلیف چیه؟ 

شروع کرد به جابجا کردن پرونده‌های روی میزش گفت 

_اون دیگه برمی‌گرده به ما اصلاً دختر شما چرا باید اون وقت شب باید با ایشون توی مهمونی باشه این ادم اخرین نفری هست که با دخترتون بوده ممکنه هر اتفاقی افتاده باشه به نظر من شما اصلاً کوتاه نیاید و پیگیری کنید حتی اگر دخترتون بعد از مهمونی ازش جدا شده بود بازم پیگیر باشید شاید این آدم با ی گروه خرابکاری که توی کار اغفال دخترا هستن همکاری داشته باشه ما هیچی راجع به ایشون نمی‌دونیم فعلاً اینا در حد فرضیه هستن فقط باید تحقیق کنیم ولی هر احتمالی ممکنه، نمیشه نظر قطعی داد 

حرف‌هاش رو چند بار توی سرم برای خودم تکرار کردم حرف درستی می‌گفت نمی‌شد نظر قطعی داد گفت 

_می‌تونید برید من هر اتفاقی که بیفته شما رو مطلع می‌کنم اصلاً نگران نباشید ولی امیدوارم که دخترتون زودتر پیدا بشه

 از کلانتری خارج شدیم رو به حمید گفتم حالا باید کجا بریم؟ چیکار کنیم؟

 شونه بالا زد و گفت باورت میشه اولین باره توی زندگیم که نمی‌دونم باید چیکار کنم به یه نقطه‌ای رسیدم که ذهنم کار نمی‌کنه ی وقتا میگم پیداش کنم بیشتر مراقبشم و براش پدری می‌کنم که دیگه اینجوری نشه ی وقتا میگم پیداش کنم انقدر می‌زنمش که دیگه نتونه راه بره یا شوهرش میدم الان هیچ تصمیم و نظر قطعی ندارم فقط می‌خوام پیدا بشه ببینم حالش خوبه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۰ 

 بهش گفتم 

_شبا کجا می‌خوابی بگو برسونمت

یکم این پا و اون پا کرد و ناراحت گفت

_ میشه بیام پیش تو اصلاً نمی‌دونم باید کجا برم یا چیکار کنم

اشک توی چشمهاش حلقه زد و گفت هر کار کردم هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسه

 چونه ش لرزید تلاش می‌کرد که گریش نگیره گفت 

_نمی‌تونم تنها بمونم می‌ترسم دارم دق می‌کنم 

انقدر حال حمید بد بود که منم ترسیدم نکنه بره خونه و اتفاقی براش بیفته بهش گفتم عیب نداره بیا بریم پیش من، راه افتادیم به سمت خونه، حمید آروم و قرار نداشت ماشینو پارک کردم وارد خونه شدیم ازش پرسیدم

_ غذا می‌خوری؟ 

نس عمیقی کشید و گفت 

_هیچی نمی‌خورم فقط یه لیوان آب بهم بده

 براش آب بردم اونم بعد از اینکه خورد روی کاناپه دراز کشید هیچ حرفی نمی‌زد با اینکه خشم زیادی از همه توی وجودم بود ولی دلم براش سوخت دوست نداشتم تو این حالت ببینمش، بلند شد و سرجاش نشست نفس عمیق کشید و گفت 

_داره حالم به هم می‌خوره 

_ انقدر سخت نگیر پیداش می‌کنن ستاره خیلی بیرون دووم نمیاره برمیگرده 

از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت

_ اگه اون پسر اذیتش کنه چی؟

 به زمین خیره شدم دستمو پشت کمرش گذاشتم 

_ بعید می‌دونم خیلی بهش می‌گفت دوست دارم حالا یا واقعاً علاقه داشت یا دروغ می‌گفت نمی ‌دونم ولی ستاره برمی‌گرده دختری نیستش که بتونه بدون ما طاقت بیاره 

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۱

پوزخند زد 

_از دیشب تا حالا که خوب تونسته از حالا به بعدشم می‌تونه 

_من نمی‌خوام بگم ستاره کار خوبی کرده یا من نسبت به کاری که کرده بیخیالم منم مثل تو ناراحت و نگرانم ولی مطمئنم که ستاره از پس خودش برمیاد بعدم تو

 الان نشستی اینجا داری ناله می‌کنی و ناراحتی منم ناله کنم پس چیکار کنیم؟ حداقل یکیمون باید اون یکیو خنثی کنه تا ی فکری بکنیم ببینیم چه جوری میشه پیداش کرد بعدم با غصه خوردن و ناراحت بودن اون پیدا نمیشه الان باید به جای فکر بیخود و غصه خوردن به فکر این باشیم که دخترمونو پیدا کنیم

حمید هیچی نگفت فقط به زمین روبروش خیره شده بود و نفس‌های پی در پی و عمیقی می‌کشید

_نازنین تو خیلی عاقلی ولی من مغزم کار نمیکنه

_مغز منم کار نمیکنه ولی چاره ای نیست ما الان باید تا اونجایی که میتونیم قوی باشیم ستاره دختر عاقلی نیست اگر بود الان اوضاع ما این نبود ممکنه هر اتفاقی افتاده باشه یا در حال رخ دادن باشه هر کار حتی کوچیک ما ممکنه نجات دهندخ دخترمون باشه ی لحظه هم ی لحظه هست اصلا پاشو بریم در همون خونه ای که توش پارتی بوده شاید یکی اونجا باشه که ستاره رو دیده باشه یا خبری ازش داشته باشه نمیشه که ستاره اب بشه بره تو زمین 

_ادرس اون خونه رو از کجا بیاریم؟

_تو کاغذایی که مربوط به اون دختر پسرا بود زیر دست اون افسره بود و داشت میخوند من ادرس خونه ای که پارتی گرفته بودن رو دیدم حفظ شدم

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۲


با عجله از خونه بیرون زدیم و به سمت ادرسی که توی ذهنم بود رفتیم توی راه مجبور شدیم از چند نفر مسیرو بپرسیم تا پیداش کنیم ته ی کوچه باغ بود ی در بزرگ قهوه ای با دست کوبیدم بهش که حمید گفت 

_اینجوری که نمیشنون 

با سنگ در زد اما بازم خبری نشد از بغلای در داخل برو نگاه کردم شبیه باغ بود و ی ویلا هم اون ته بود از لای نرده های بغل در فریاد زدم 

_اقا...اقا...

قامت ی پسر جوون رو دیدم رو به حمید گفتم 

_وایسا ی پسره داره میاد

حمید دیگه در نزد چند ثانیه بعد پسره در و باز کرد حمید جلوی من وایساد که خودش حرف بزنه

_بفرمایید

_سلام اقا چند شب پیش اینجا پارتی بود؟ 

خیلی جدی گفت 

_بله من ی سرایدارم کاره ای نیستم لطفا برید 

خواست درو ببنده که حمید مانع شد و خیلی جدی گفت 

_کار دارم که اومدم وایسا جوابمو بده اون شب که پارتی بود دختر منم با ی پسر اینجا بوده و دیگه برنگشته خونه میخوام ببینم دیدیشون یا نه 

گنگ نگاهمون کرد 

_اقا من دنبال دردسر نیستم توروخدا برید

ازپشت حمید گریه کنان گفتم 

_توروخدا فقط بگو اینا باهم بودن یا نه ی اره و نه هست چیز زیادی نمیخوام

با اکراه منتظر نگاهم کرد عکس ستاره و امیر رو جداگانه نشونش دادم کمی دقیق شد و فکر کرد 

_اره دیدمشون یادمه چون یکم که داخل بودن اومدن توی باغ حرف میزدن و میخندیدن، قبل اومدن پلیس هم از اینجا رفتن 

من و حمید بهمدیگه خیره شدیم که پسره گفت

_میخواستن برن پسره بهم انعام داد گفت امشب کیفم کوکه توام خوش باش تو ماشینم دختره حالش خوب بود میخندید من بخاطر اینکه باهاشون حرف زدم دقیق اونارو یادمه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۳


حرفهای اون پسر منو مطمئن کرد که ستاره و امیر باهم بودن، از اون مسر تشکر کردیم و سوار ماشین شدیم فوری با پلیس تماس گرفتم و تمام حرفهای اون پسرو بهشون گفتم‌ اونا هم گفتن از امیر بازجویی میکنن و بهمون خبر میدن

از اینکه حداقل خبری پیدا کرده بودیم یکم اروم و سرخوش بودیم ولی باز هم نگرانی هام رو داشتم حمیدم اروم شده بود به محض ورودمون به خونه غم به بزرگی به دلم‌نشست دختر نازنینم نبود حتی نمیدونستم زنده هست یا مرده سخت ترین کار دنیا بی خبری هست و بدتر از اون این بود که کاری هم از دستم بر نمیومد پلیسم فقط میگفت صبر کن

_بنظرت پیدا میشه؟ 

خیره به حمید نگاه کردم جوابی برای سوالش نداشتم اروم گفتم 

_نمیدونم واقعا نمیدونم شاید بشه 

دلم‌ برای حمید سوخت ناچاری توی صورتش موج میزد ادامه دادم 

_البته الان انقدر اطلاعات و پلیس قوی شده همه رو به راحتی پیدا میکنن به خودت استرس نده هیچی نمیشه امیرو میگیرن ازش بازجویی میکنن اونم ستاره رو لو میده میریم میاریمش 

_خدا کنه، نازنین دارم میمیرم از تگرانی و دلواپسی اگر بلایی سرش بیاد خودمو نمیبخشم همش تقصیر منه که بهش اجازه دادم بره اگر میگفتم نمیشه بری و حق نداری الان دخترمون اینجا بود

_نه عزیزم از این خبرا نیست تو میگفتی نرو یا یواشکی میرفت

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۴


خیره بهم گفت 

_یعنی در این حد؟ 

_خیلی فراتر، از وقتی با این پسره اشنا شده به کل عوض شده انگار اون ستاره قبلی دیگه وجود نداره و اینو گذاشتن به جای اون

_چرا ی کاری نکردی که ولش کنه؟ 

_نکردم؟ به هر دری زدم هر کاری کردم ولی حریف نشدم ستاره عین روح شده الان هست ی ربع بعدش یهو غیب میشد هر چی میگشتم نبود تو فکر کردی من نشستم ی گوشه، هرگز ابنجوری نبود با تمام قدرت مقابل هر دوشون ایستادم چهارچشمی مراقبش بودم 

_من فکر میکردم ستاره همون دختر خوب و خانم گذشته هست فقط یکم شیطنت میکنه و تو گیر میدی بهش نمیدونستم شده همیچین ادمی وگرنه انقدر تو میگفتی مراقبش باش ولش نمیکردم 

حرفی برای گفتن نداشتم یعنی حمید خودش نمیفهمید؟ که من مستقیم بهش میگم بچه مون دختر بدی شده؟

_به چی فکر میکنی؟

_به ستاره، هیچ وقت تصور نمیکردم به این نقطه برسی

به پشتی مبل تکیه داد 

_اگر با اون پسره بوده باشه میدونم چیکار کنم حقشو میذارم کف دستش 

نگاه خاصی بهش انداختم توی نگاهم موج میزد که میدونم خالی بندی زور نزن

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۵


تا صبح هر دو پلک نزدیم دیگه هر احتمالی رو میدادم حتی زنده نبودنش از اگاهی تماس گرفتن و گفتن امیر و دستگیر کردیم و بازجویی شده اما اصلا گردن نگرفته که با ستاره با هم بودن به پلیسا گفته فقط ی مدت کوتاهی با هم در ارتباط بودیم بعدم من با ستاره بهم‌زدم و رهاش کردم هر چی گفتم دروغ میگه پلییا گفتن تو بازجویی اینارو گفته و ما کاره ای نیستیم

فورا لباس پوشیدم و بهمراه حجید به اگاهی رفتیم سراغ مامور پرونده ستاره رفتم

_اقا بخدا این نظری دروغ میگه دختر من پیششه

_خانم شما مدرک دارید؟

_بله سرایدار باغی که توش پارتی بوده اینارو با هم دیده حتی باهاشون حرفم زده خودمون رفتیم سراغش

_ادرسشو بدید بگم بچه ها برن ببینن چه خبره ولی بعید میدونم نتیجه بده ممکنه اون ادم سرکارتون گذاشته باشه

ادرسو روی کاغذنوشتم اونم داد دست دوتا مامور که برن برای  تحقیقات رو بهم گفت

_شما بفرمایید منزل خبرتون میکنیم

خیلی قاطع گفتم

_تا دخترم پیدا نشه من هیچ جا نمیرم اصلا همین جا میخوابم

_اینجوری فقط تو دست و پای ما هستید بفرمایید منزل خبرتون میگنم

حمید متقاعدم کرد و از اگاهی بیرون اومدیم گوشیمو که تحویل گرفتم بلافاصله تو دستم لرزید و شماره ثربا افتاد

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۶


_سلام عزیزم خوبی؟

_سلام ثریا جان خوبی؟ نه والا من خوب نیستم ستاره نیست اومدیم کلانتری ولی خبری ازش نیست 

 _جرا زودتر بهم نگفتی؟ 

_ثریا چه خاکی تو سرم بریزم هر جا بگی رفتیم دنبالش انگار اب شده رفته تو زمین 

ثریا ناراحت گفت

_بخدا نمیدونم چی بگم اگر کاری ازم برمیاد بگو انجام بدم ولی هر خبری شد هر ساعتی از شبانه روز باشه مهم نیست 

از ثریا تشکر کردم و بعد از خداخافظی گوشی توی کیفم گذاشتم.

همراه حمید به سمت خونه راه افتادیم

_بنظرت پیدا میشه؟ 

_اره پیدا میشه فقط به هر کسی که میتونی خبر بده ممکنه بره سراغشون ت کمو بخواد بگو امادگیشو داشته باشن

وارد خونه شدیم و حمید گوشی به دست برای هر کسی که میتونست توضیح داد چی شده منم با هر کی میتونستم تماس گرفتم تا اینکه شماره خواهرشوهرم روی گوشیم نمایان شد

_سلام جانم

_سلام و کوفت با بچه چیکار کردی 

_چی میگی؟ 

_دختر بچه رو انداختی زیر دست ی معلم مرد که از سر خودت پازش کنی به بی صاحاب بازیات برسی الانم معلوم نیست کجاست چرا حواستو جمع نکردی

 ابرو بالا دادم و گفتم

_ آهان همون معلمی که خودت فرستادی هرچی به حمید گفتم این معلم خوب نیست و به درد نمی‌خوره دختر ما تو سن آسیب پذیریه خودتو انداختی جلو که این یارو آدم حسابیه همش می‌گفتی این به درد می‌خوره تو داری اینجوری می‌کنی چون خواهر شوهرت که منم اینو معرفی کرده

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۱۰۷


_اگر اتفاقی افتاده اگر چیزی شده یا اگر در آینده بلایی سر دختر من بیاد فقط و فقط مقصر تو و داداشتید بارها و بارها گفتم این معلم خوب نیست هر دو مقاومت کردید چقدر به داداشت گفتم ستاره داره یه غلط‌هایی می‌کنه حرفمو باور نکرد یا بهم می‌گفت حرف بی‌ربط می‌زنی حالا اینم شد نتیجه همینو می‌خواستید حتماً باید یه اتفاقی بیفته تا به فکر بیفتید الان بچه من کجاست تو بیا به من بگو دختر من کجاست

 حمید گوشیو از دستم قاپید و تماس رو قطع کرد جدی بهم گفت

_ حوصله داری وایمیستی با این بحث می‌کنی این شعور و شخصیت داره؟ انقدر نمی‌فهمه که الان اوضاع ما اوضاع بحث کردن نیست شعور نداره بعد تو وایمیستی باهاش حرف می‌زنی که چی ولش کن 

عصبی به حمید نگاه کردم و گفتم

 مقصر همه چیز تویی اینکه خانوادت هرچی از دهنشون در بیاد به من میگن اینکه دخترمون نیست نمی‌دونم چرا انتخابت کردم هرچی نگات می‌کنم بیشتر مطمئن میشم که اشتباه کردم 

تا خواستم دهنمو باز کنم و یه چیز دیگه به حمید بگم گوشیم زنگ خورد به صفحش نگاه کرد و گفت

_شماره غریبه

 گوشیم رو از حمید گرفتم جواب دادم صداش تو گوشی پیچید

_مامان 

 دنیا دور سرم چرخید داد زدم

_ جانم مامان چی شده عزیزم تو کجایی فقط بهم بگو کجایی

 تلفن قطع شد

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز