سلام
قبلاً هم تاپیک زدم میشه بهم کمک کنید
دیروز همسرم با مادرش رفتن بیرون خرید کرده شکلات اینا 150 همسرم داده بعد اومد خونه گفت من دادم مادرم گفت میدم حتی مادرش کارت هم برده بود
باهم زندگی میکنیم
بعد امروز رفتیم بیرون خرید برای غذا بعد رفتیم دم عطاری رفت قرص متادون بگیره گفتم دونه چیا هم بگیر گفت بعداً میگیرم پول کمه گفتم چیشد گفتی مادرت پولو میده که نداد بهت به کو.ن آقا بر خورده
میگه یکم کمتر بخور لاغر شی مثلا تا الان خوردی چ پخی شدی خیلی دلم شکست گفتم از اول چرا میگی گفت میدم از اول بگو خودم خریدم نه که دروغ بگی
میگه نمک نشناسی مثل پدرت بی صفتی میگم من دو ساله اونا رو دیدم که اینجوری میگی هر چی به مادرش میگم برمیخوره برگشته میگه من مادرمو از همه بیشتر تو این دنیا دوست دارم در موردش هر کی هر چی بگم بدم میاد کولر گازی گرفتیم بعد هی روشن میکنه من هم زود سردم میشه میگن خاموش کن کولر آبی روشن میکنم بهم میگه کدیی قیز سلطان آبادی چه میدونه کولر گازی چیه 🥲
بهم میگه کمتر بخور لاغر شی عین گاو خوردی چاق شدی میگم مگه زایمان نداشتم بخاطر این اینجوری شدم میگه خونه بابات نمیدادن بخوری لاغر بودی الان اینجوری شدی باید بیان با نفر بر بلندت کنن گفتم اگه بابام درست حسابی بود من چرا باید شوهر میکردم درسمو میخوندم به یه جایی میرسیدم نه اینکه بیام از تو حرف بشنوم مسخرم میکنه میگه من با این وضع زندگیم میتونستم بهترین زنو بگیرم بهش گفتم برو بگیر دیر نشده میگه اگه عقل داشتم از سلطان آباد زن نمیگرفتم هی توهین میکنه بهم گفتم من از اول بهت گفتم خودت قبول کردی
الان هم دوباره تکرار میکنه بهش گفتم فردا میزارم میرم راحت بشی گفتم هر روز بیشتر حالم ازت بهم میخوره
چیکار کنم من