پدرشوهرم داییمه
بچم ۲ سال نیمه
امشب تنها بودیم من نشسته بودم رو حیاط کنارش
گفت بچه تنها مونده دیگه نه ؟ جا خوردم آروم گفتم مگه خر شدیم فک کنم شنید
گفت بالاخره یه داداش میخواد تا من نمردم
گفتم اون که خدا نکنه ولی سخته
دیگه هم بلند شدم اومدم بیرون
من کل با بارداریم جا خوابم و کلش با سرکلاژو پساری و آمپول شیافه
سر این بچمم داغش نباشه تا الان جیگر برام نمونده تازه الان خوابش منظم شده ولی غر و لجکاریش شروع شده ۲.۵سالشه جدی بی اعصاب شدیم منو شوهرم
از طرفی من امسال قصد دارم برم لیسانس بگیرم