خانم بزرگ با تردید گفت : اهل شوخی کردن نبودی ...
نکنه به سرت زدن رفتارت عوض شده ...
_ هیچی عوض نشده فقط دلم برای اولین بار یکی رو خواسته ...
خانم بزرگ چندقدم عقب رفت ...
دستشو از بین دستم برداشت و گفت : .قباد اون دختر کجا و ...
دستمو بالا بردم تا ادامه نده و گفتم : نه پو....لش نه رسمش نه ما....لش ...
مگه الان نگفتین ...
_ گفتم...اما اون چیزی نیست که من بخوام ...خوشگله...خیلی ترگل و تمیزه ...چشم هاش مثل چشم گربه میمونه ...
همچین بی زبون و ارومم نیست ...
با چشمهاش میخواست تیکه تیکه ام کنه ...
بلند خندیدم ...
_ دقیقا همین چیزهاش بود که خواستمش ...
یجوری با اون نگاهش ادمو سر کیف میاره که نمیشه کیف نکرد ...نمیدونم میخواد یا نه ...اما من میخوامش ...برام پا پیش میزاری ؟
خانم بزرگ ا_هی کشید و گفت : با خلاف میلم میرم و بله برات میارم...
تو بخواه من هستم ...
قباد با ا_هی گفت: من خواستم و اون اوردت با اینکه میدونست تو مورد پسندش نیستی اما به احترامم گزاشتت رو چشم هاش ...
با لبخندی صورتشو نوازش کردم ...
_ عزیزم...
اینا برای تو خاطره بود از خانم بزرگ اما این جملاتت برای من الان یه دنیا بود ...
چه قشنگ بود وصف عشقت برای خودم ...
چه خوب که خانم بزرگ رو داشتی که حریف من بشه و بشم زنت ...بشم شریکت و بشم دلبرت ...
_ اگه براش اتفاقی بیوفته برام سخته مرجان ...
_ خدا بزرگه ...چیزی نمیشه ...
طلا درب رو هل داد و اومد داخل ...
خیلی وقت بود زبون باز کرده بود حالا دیگه دوسال و نیمه بود ...
قباد با دیدنش تمام غم ها رو فراموش میکرد ...
زانو زد و دستهاشو براش باز کرد ...
طلا فقط کنار قباد حس امنیت داشت ...
خودشو با اون پاهای کوچیکشتو بغل قباد رسوند ...
عادت بود بینشون برای بو....سیدن سر و صورت هم ...
با محبت موهاشو نوازش کردم ..
هر روز بیشتر شبیه خانم بزرگ میشد ...
مثل اون اروم اما بجاش زیرک و عصبی...مثل اون اصیل ...
موهاش مرتب بسته شده بود ...
خاله تهمینه نمیزاشت لکی رو لباسش بشینه ...
💚💚💚💚💚