2777
2789

رحمان نفس عمیقی کشید و گفت: من هنوزم باوزم نمیشه ...

_ باور کن ...چطور دلت اومد اونجور بهم بگی ...

_ تو بهم باید حق بدی یهو دیدمتون خوب دست خودم نبود ‌...

_ اینم از شانس منه که تو رو دارم ...

_ و اینم از بدبختی منه که تو رو دارم بخاطرت اسـ.یر نشده بودم که به لطفت شدم ....

اگه میرفتم جـ...نگ حداقل فردا روز میگفتن شهید شده ...

_ خدا نکنه ...انشالله برمیگردی کنار رعنا...فرصت نشد بپرسم ...

حمید خوبه؟! 

هر روز بهش فکر میکنم به اینکه وقتی بزرگ بشه میخواد در موردم چی قضاوت کنه بگه مادرم ولم کرد ‌... 

_ مگه میشه حالش بد باشه اون پسر ار....باب لای پر قو بزرگش میکنن ... 

حالا هم که مادرش رفته بیشتر عزیز میشه ...

خنده ام گرفت از حرفش ‌... 

_ خداروشکر خوبه ‌... 

یکم مکث کردم ...

رحمان دستشو بالای تخت اورد به سرم زد و گفت: میخوای چی بپرسی که دنبا_ل حرفی؟ اگه میخوای بدونی قباد خان زن نگرفته باید بگم‌ خیلی باید احمق باشی ...

ار...باب اگه زنش حتی بمـ...یره به هفتش نرسیده یکی رو میارن براش ...

اون که دیگه زنش با دیوانه بازی ولش کرد و طلا....ق ‌‌گرفت و رفت ...

قرار نبود تا ابد چشم به راه زن دیوانه اش باشه ...

تـ...یری که نباید از کمان رها میشد رها شد ...

اشک هام از گوشه چشمم روی تخت ریخت ...

لبهام رو بهم فشردم ...

اما نمیتونستم اروم بگیرم ...اون حس بد قابل تحمل نبود ...

من نمیتونستم‌ با این کنار بیام که قباد برای کسی دیگه شده ...

رحمان با ا_هی ادامه داد ...

_ البته زیاد ناراحت نباش ...بالاخره تو سه تا بجه داری مگه میشه تو رو کنار بزاره بالاخره دوتا پسر زا_ییدی براش ...

یجا تو عمارت نگهت میداره ...

نفسم بالا نمیومد ...روی تخت نشستم ...

اگه رحمان کلمه ای ادامه میداد حتما قلبم می ایستاد ...

دیگه دلم میخواست همونجا ب....میرم ...

دیگه انگار تمام شوق های دنیا به روم بسته شده بود ‌... 

رحمان به تخت تکیه کرد و گفت : دعا کن مرجان دعا کن فردا نجات پیدا کنید ‌..

ا_هی کشیدم و گفتم : چه فایده ...

وقتی دیگه زندگی معنا نداره ..

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان آروم گفت : ببین کجا اومدیم و موندیم ...

پدر و مادرت خیلی نگران بودن عمو خیلی چشم به راهت بود ...

_ منم دلم براشون تنگ‌ شده ...برای همه اون ابادی ...

زیر لب دم زدم بیشتر برای قباد خان ...

ولی حیف حیف که همیشه بینمون جدایی میاوردن ‌‌... 

چطور تونست قبول کنه جام کسی رو بزاره مگه میشد ادای عاشقی کرد و بعد زیرش زد ...

تا بوده عاشقی مجنونی داشته نه فراموشی ...

رحمان خوشحال گفت: چه خبری بشه زنده بودن جمشید تازه یه دختر هم هست ...

فکر محرم از سرم بیرون نمیره مرجان اون ادم بخاطر چی باید اینجور جنون داشته باشه ...

همون موقع که اومد عمارت بهش بدبین شدم یجوری نگاهت میکرد...

اگه ادم واقعا کسی رو بخواد خوشحال میشه وقتی اون شخص جای دیگه خوشحاله ...

چقدر حرفش پر معنا بود ...

با بی زبونی گفت که خوشحال بوده من کنار قباد بودم ...

از اینکه قباد رو دوست داشتم خوشحال بود ...

شاید اون سهمم از دنیا نبود که اونطور بینمون جدایی میومد ‌‌‌به ز...ور خواستن که نمیشد ...

باید تقدیرت باشه...

صدای گنجشک ها میومد صبح شده بود اون شب تموم شده بود ...من یه چرت زده بودم اما رحمان اصلا ...

با اینکه اتاق هیچ نور گیری نداست اما روشنی روز انگار روشنش میکرد ...

خاله رو بیدار کردم‌...

الهام خودش بیدار شده بود... 

رحمان سفارش کرد عادی رفتار کنیم و اشتباهی ازمون سر نده ... 

چند بار نفس عمیق کشیدم خاله درب رو باز کرد هنوز محرم خواب بود اون وقت روز بیدار نمیشد ....

نور اتاق رو روشن کرد و چشم هامون رو جمع کردیم ...

رحمان با دقت بجه ها رو نگاه کرد ... 

و بعد به من چشم دوخت ...

تو نگاهش دلتنگی بود ...

ا_هی کشید و گفتم : پیر شدم ؟

_ دروغ نمیتونم بگم ...اره خیلی ...کجاست اون مرجان شـ..ر و شیـ...طون ..‌.

اون چشم های خاص ...

_ هر کسی یه جور خاک ریخت روش ...بیشتر از همه قباد خان ... 

رحمان تکلیفم با خودم که مشخصه...

اونجور که من عاشق اونم مجنون عاشق لیلی نبوده ...

اون برای من هواست برای نفس کشیدن ...

دستمو روی قلبم گذاشتم ...

_ قباد اینجاست ...

مثل این ضربان ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

رحمان لبخند قشنگی زد و خیره به صورتم گفت : این حست به قباد خان از تمام چشم هات پیداست اصلا نیازی نیست به زبون بیاری ...

رحمان زیر تخت موند و ما به دستور محرم ساک میبستیم ...

فقط وسایل بجه هارو جمع میکردم ...

با خودم عهد کردم اگه خلاص شدم ازش هیچ چیز رو با خودم نمیبرم حتی لباس تـ..ن خودم و بجه هارو ...

محرم برعکس همیشه ارامش داشت و زود بیدار شده بود ...

چقدر راحت از اون خونه دل میکند ‌...

هر چند اون دلی نداشت تمام وجودش بدی بود ...

نگاهش میکردم با ارامش چای میخورد ...

یه نوری ته دلم بهم ارامش میداد که قراره برگردم ابادی خودم ...

وای اگه پام به اونجا میرسید دیگه هیچ وقت از اونجا بیرون نمیرفتم ...

خاله ساک بچه هارو اماده کرده بود ...

محرم رو به الهام گفت : تو همینجا میمونی ...

بعد از رفتن ما میتونی بری مرخصی ...

الهام لبهاش پر از خنده شد و به محرم چشم دوخت ...

_میتونم برم ؟

_ حواست باشه حرفی بزنی کاری کنی مادرت و خودت رو میکشم‌...

یه بسته روبروش گزاشت و گفت : بابت زحماتت بیشتر هم هست ...

اقا محرم اونو میفرستاد بره ...

خاله با ارامش به جمشید صبحانه داد و محرم اخرین سیکارشم کنار پنجره هایی که شیشه نداشت کشید ...

تازه معلوم بود چه بلایی سر خونه اش اومده ...

همه جا از دوده سیاه بود و خـ...یس ...

فرش ها نیمه سو..خته و خـ...یس بودن ...

خاله جمشید رو برگردوند تو اتاق اونجا سرد بود مریض میشد ....محرم به سمتم چرخید و گفت : ماشین ها اومدن اماده بشید ....استرس گرفتم ....هزاربار فوت کردم و نفس عمیق کشیدم تا اروم شدم ...

خاله طلا رو تو قنداق فرنگی که برای اولین بار میدیدم گزاشت ...

چنان مهر و مومش کرد که یوقت سرما نخوره ‌...

الهام ازمون خداحافظی کرد ...

دستشو فشردم و گفتم : تشکر کمه برای زحماتت برای پسرم ...

خیلی وابسته جمشید بود با بغض دستی به سر جمشید کشید ‌...

_ مراقبش باش کاش میشد پیشش بمونم ....

خاله ا_هی سر داد و گفت : یه نشونی بده شاید باز همو دیدیم ...

اومدیم سراغت ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

الهام یجور نشونی داد که فقط رحمان میتونست پیداش کنه ‌... 

با بغض به جمشید نگاه میکرد ...

بالاخره شیپور رفتن محرم به صدا در اومد ...

اروم خـ..ـم شدم رحمان اون زیر بود و گفتم : اگه ندیدمت دیدار به قیامت ...

اخم کرد و گفت : میام ...

لبخندی به روش زدم ...اشک هام رو نزاشتم ببینه و بیرون رفتم ...

دوتا ماشین تو حیاط بود ....محرم رو به الهام گفت: صبر میکنی ما که رفتیم میری ...

الهام فقط گوش میداد ...

به سمت ماشین رفتم که محرم گفت مرجان صبر کن ... 

زانوهام شروع کرد به لرزیدن و بهش خیره موندم ...

_ تو سوار ماشین جلویی شو با خاله ات ...

نفس راحتی کشیدم و دستمو دراز کردم تا دست جمشید رو بگیرم که مچ دستمو محرم چسبید ‌...

تو صورتش خیره شدم ...

_ تو برو بچه هات با ماشین پشتی میان ...

_ چرا ؟‌

نمیشه باید پیش خودم باشن ...

_ تا برسیم اونجا باید بشه ‌...نمیخوام تو راه د...ردسر درست بشه ....

پس اعتراض نکن بچه هات درست پشت سرت میان ...

دلم طاقت نمیاورد و گفتم : بخدا کاری نمیکنم ...

به جون پسرم قسم میخورم بزار پیش خودم بیان ...

بازومو گرفت و به سمت ماشین کشید ...

_ بحث نکن سوار شو گفتم نمیشه ...

منو تو ماشین فـ...ـرو کرد ...خاله طلا رو به سیـ...ـنه فشرده بود و گفت : اجازه بدین من با بجه ها بیام ...

محرم قبول کرد ...

به عقب چرخیدم و نگاهشون میکردم دلشوره داشت از پا درم میاورد ...

ساک ها رو عقب گزاشتن و ماشین رو روشن کردن ...

محرم عقب کنارم نشست و راننده یکی از همون نگهبانا بود ‌...بچه هام ازم جدا شدن ...

ماشین ما اول حرکت کرد ...

فقط تو دلم دعا میکرد رحمان یکاری بتونه انجام بده ...

اشک هامو پاک کردم ...

محرم کتشو مرتب کرد و گفت : اونجا که میریم فعلا مهمونیم ...

ویلای یکی از دوست هامه که خودش ایر...ان نیست ...

باید کارهای رفتن رو انجام بده ‌... 

قراره برای تو و بجه ها پاسپورت درست کنن ...

با تعجب نگاهش کردم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

محرم به روبرو نگاه میکرد و گفت: پاسپورت هاتون رو که درست کنن میریم‌...اول میریم تر...کیه و بعد میریم یجای دیگه ...

فقط سکوت کردم ... 

به نیم رخش خیره بودم اگه فرصت میشد نمیزاشتم حتی یه لحظه نفس بکـ...شه ...

شهر اروم بود و از سرما همه خونه بودن ...

روسری کوتاه و پالتو گرمی که تـ..ـنم بود حداقل تـ..ـنمو گرم کرده بود ...

محرم سرشو به سمتم چرخوند ...

لبخند میزد و نگاهم میکرد ...

میتر...سیدم به پشت سر نگاه کنم و یوقت متوجه اومدن رحمان بشه ‌...

با خودم هزارتا فکر کردم اگه گمم میکرد اگه رحمان نمیتونست بیاد ‌... 

بجه هام رو یوقت جایی نبرن ...

اگه قرار بود ببرن کاش رحمان بره دنبا_ل اونا ...

داشت از خیابون های بزرگ تهران میگذشت ...ماه ها بود از اون خونه کوفتیش بیرون نرفته بودم‌..

از بخار روی شیشه با انگشتم نقاشی کردم‌...

قبادم زن گرفته بود ...

چه عذ_اب بدی بود چه بلایی بدتر از اون ...نمیتونستم برم اونجا ...حتما جمشید رو بهش میدادم و طلا رو تا بزرگتر بشه خونه اقام پیش خودم نگه میداشتم‌...

اون مسیر خیلی دور نبود و از شهر خارج شد ...

یکم که تو جاده خاکی رفت یه درب بزرگ چوبی بود‌‌... 

صدای بوق کافی بود تا سرایدارش در رو باز کنه ...

محرم جدی گفت: کلمه ای اضافه بگی بجه هات رو دیگه نمیبینی ...

شیشه رو پایین داد ‌‌...اون مرد لهجه شمالی داشت جلو اومد ‌... 

_ محرم خان شمایی ...سر....هنگ نیستن رفتن ...معلوم نیست کی بیان ...

محرم لبخند زنان سرشو بیرون برد ...

_ میدونم‌...خونه من اتیش گرفته چند روز اینجا مهمونم ...خودم به سرهنگ‌ خبر دادم‌...

سریدار با دقت داخل ماشین رو نگاه میکرد ...

محرم یکم مکث کرد و گفت : عروسم و نوه هام هستن ...

پسرم از خارج فرستاده اشون تعطیلات که اونم شانس ما خونه سو...خت ...

_ بلا بدور باشه ... 

بفرما ماشین رو ببر داخل تا کلیدهای خونه رو بیارم‌...

ببخشید ولی اقا محرم اجازه بدین خودمم به سر....هنگ اطلاع بدم ...

_ حتما بگو ...

دیشب یکی از همین ادم هام بهش خبر دادن ...

_ چشم ...بفرمایید ....

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ماشین وارد شد ...

هر چند بزرگ نبود اما خوب بود ... 

محرم اروم گفت : بی صدا میری داخل بجه هات رو میارن برات ...

_ چشم ...

پیاده شدم‌...سرایدارش جلو جلو تند تند میرفت و گفت: خدا بیامرزه مهلقا خانم رو اون که بود زیاد میومدی اینجا محرم خان ....اقا زاده ها چقدر بی محبتن تنها گذاشتنت و رفتن به امان کی ...

حیف از مهلقا خانم اگه بود چقدر وابسته شما بود ...

کلید ها رو تو قفل میبرد ...

بجه هام هنوز تو ماشین بودن ...

نگاهی به من کرد و درب رو باز کرد ...

_ ماشالله تو جوونی پدر بزرگ شدی محرم خان ...مهلت بدید بخاری هارو اتیش میکنم ...

اینجا چیزی نیست برای خوردن میگم زنم براتون یچیز دست و پا کنه تا خودتون خر....ید کنید ....

به محرم نگاه کرد ...

محرم از تو جیبش دوتا اسکـ...ناس بهش داد ...

اسکـ....ناس هارو بو...سید و گفت : میگم کنار پلو ماهی براتون سید ترشی بیاره ...

جلوتر رفت داخل ...

بازوی محرم رو چسبیدم مانع اش شدم و گفتم : بچه هام ...؟

به داخل اشاره کرد ...

_ میان صبر کن بخاری رو اتیش کنه ...

چراغ هارو روشن کرد همه چیز بود تمیز و مرتب ...

با احتیاط بخاری رو روشن میکرد و گفت : سرهنگ‌ خیلی به تمیزی حساسه دیگه سفارش کردنی نیست محرم خان ...

یجوری بشین برخاست کنید که من شرمنده نشم‌...

محرم دست انداخت یقه اشو چسبید به سیـ...._نه دیوار چسبوندش و گفت: برای کی خط و نشون میکشی ...برو پی کارت تا گوشتو نبر....یدم ...

سرایدار از تر.._س زهره ترک شد و گفت : د_ردت به جونم من که چیزی نگفتم شما خودت صاحب خونه ای .‌..با عجله به سمت بیرون رفت ...

محرم کتشو روی میز ها پرت کرد و گفت : مرتیکه وراج ‌انگار ما_ل باباشه داره امر میکنه ...

چشمم به درب بود و بجه هام و خاله اومدن داخل ...

خاله طلا رو بهم داد و گفت: شیرش بده ...

گوشه سالن پزیرایی نشستم و پشت به اقا محرم به طلا شیر دادم ...

جمشید گیج خواب بود و روی همون قالی کنار مبل ها خوابید ...

محرم به خاله اشاره کرد ... 

_ ببین رختخواب کجا هست یچیزی بیار بنداز رو این بجه ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله تو راهرو رفت ...

سه چهارتا اتاق بیشتر نبود ...

یه سالن بزرگ‌ که دوتا قسمت داشت و یه اشپزخونه جمع و جور ‌...

بخاری هر چقدر هم بالا میسو...خت اما سرما تو در و دیوار اون خونه بود ...

خاله جمشید رو برد نزدیک بخاری خوابوند ...محرم بیرون درب با نگهبانا صحبت میکرد ....درب رو بست که مبادا صداش بیاد ...

لباسمو پایین کشیدم ...

خاله اروم گفت: دعا کن مرجان دعا کن رحمان یکاری کنه ... 

_ خاله تا برسیم هزاربار مر...دم و زنده شدم ...میخواد پاسپورت برام بگیره و من و بجه هامو ببره تر....کیه ..‌. 

_ انشالله به اونجا نمیرسه ...

محرم داخل که برگشت ساکت شدیم‌...

رو به خاله گفت: ببین میتونی یه چایی دست و پا کنی ؟

رفت خر...ید کنه برای اینجا ...

خاله تو اشپزخونه دنبا_ل کتری بود ....

طلا رو کنار جمشید گزاشتم ...محرم تو فکر بود ...

بچه هام اروم خواب بودن ...چشمم به اون درب لهنتی بود که خبری بیاد ...

ظهر هم گذشته بود و انتظار ما تمومی نداشت ...نکنه محرم فهمیده بود بلایی سر رحمان اورده بود...هزارتا فکر پوچ و خالی که از سرم رد میشد ‌... 

خاله برام چای اورد ولی گرسنه بودم‌...

عطر پلو نیم دانه و ماهی های سفید سرخ شده چقدر زودتر از خود غذا اومد ...

سیر خام‌ و سیر ترشی گزاشته بود ...

محرم بی میل در درب رو از داخل قفل کرد و به سمت اتاق میرفت و گفت: میخوام بخوابم ...

سرم د_رد میکنه ...

_ ناهار نمیخوری؟

_ نه گفتم برام ناهار بخـ..._رن ...

درب اتاق رو بست ...

خاله دا_منشو بالا زد و نشست ...

سینی رو جلو کشید و همونطور که ماهی رو از تـ...یع هاش جدا میکرد گفت : رحمان کجا مونده ...

_ دلم شور میزنه ..

_ من از تو بدترم مرجان ....

چند قاشق بیشتر نتونستیم بخوریم از استرس و نگرانی از گلومپن پایین نمیرفت ...

خاله تو فکر بود و وضو گرفت تا نماز بخونه ...

همون چادری که دور کمرش بسته بود رو باز کرد و اصلا نمیدونست قبله کدوم سمتی و قامت بست ... 

بدون مهر و جانماز صدای زمزمه های الله اکبرش و ایه ها میومد ‌‌‌... 

زانوهامو بغـ..ـل گرفته بودم و نگاهش میکردم ...

انگار یجاهایی صورتش مادرم بود ..

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

ساعت روی دیوار خواب بود و جلو نمیرفت ‌...نمیدونستم ساعت چنده اما داشت زمان همونطور جلو میرفت ...

خورشید داشت مخفی میشد و صدای غار غار کلاغ ها اونجا رو دلگیرتر میکرد ...

جمشید با خودش بازی میکرد ...از پشت پنجره کنار نمیرفتم ....پس رحمان کجا مونده بود ...

محرم از اتاق بیرون اومد ...

هر بار که میدیدمش هزار بار میتر...سیدم ...

رفت سمت اشپزخونه و گفت : کسی نیومد ؟

_ نه اگه گرسنه اید غذا هست ..‌. 

_ نه ...

زیر کتری زو زیاد کرد ....

برگشت تو سالن قبل از اینکه چیزی بگه خاله گفت : خونه خیلی سرده بجه ها مریض میشن اتاق ها بخاری نداره ...

_ باید تحمل کنید تا بریم ...

چند رور بیشتر اینجا نیستیم ...

خاله تو بخاری نفت ریخت و زیر لب لهنتش کرد ...

جمشید حتی نگاهش نمیکرد و جوری ازش تر...س داشت که با اومدنش یه گوشه مینشست و تکون نمیخورد ...

صدای زنگ درب حیاط اومد ... 

گوش هام تیـ..._ز شدن ... 

محرم اصلا توجه نکرد چون خیالش راحت بود جایی ما رو برده که دست کسی بهمون نمیرسه ....

فقط یه نگهبان تو حیاط داشت و بقیه اش رفته بودن براش خر...ید کنن ...

صدای همهمه داشت میومد ..محرم انگار نگران شد و رفت سمت درب ...

کلید رو تو قفل که چرخوند مهر ازادی ما بود ...

درب رو باز کرد و تا بخواد واکنش نشون بده و سوالی بپرسه که چخبره ...

مامورای ژانـ....دارمری با اسـ..._لحه تهد_یدش کردن که تکون نخوره ...

دستهاشو بالا برد و گرفتنش و به درب چسبوندنش ...

تـ...نشو دست کشیدن تا مطمئن بشن چیزی همراهشون نیست ....من و خاله فقط نگاه میکردیم ... 

جمشید پامو محـ....کم چسبید و میپرسید چی شده ؟

وای که چقدر صدای رحمان رو اون لحظه دوست داشتم ...

وای که چقدر دلنشین بود ...

_ باید داخل باشن ...دوتا زن و دوتا بجه ان ...

رحمان هرا_سان اومد داخل و ما_مورا دنبا_لش ...

دیدن صورت وحـ..._شت کرده و تر.._سیده ما خودش یه کتاب بود ...محرم میخواست کاری کنه و تقلا میکرد و میگفت : ولم کنین من کاری نکردم اون ز....نمه و اونا بجه هامن ‌‌‌‌‌....

اشک شوق بود که میریختم ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

توی ژانـ...دارمری همه چیز رو گفتیم و نوشتن ...

انگار همش یه خواب بود ...

خیلی سخت بود ولی همه رو گفتیم ...تلخترین قسمتش اونجا بود که از مر....گ و قـ...._ل بجه هاش گفتم ...

از اینکه پسراش رو اونجا دفـ....ن کرده ...

خیلی دیر وقت بود که تموم شد ...

تنها تصویر از محرم همون تقلا کردن و اصرار برای رهایی بود ...

جواد و زنش چقدر گریه میکردن برای خاله و من ‌...باورم نمیشد یعنی واقعا تموم شده بود ...

یعنی ازاد شده بودم ‌... 

رئیس اونجا برگه هارو روی میز گزاشت و گفت : تموم نشده هنوز ...

فردا برای دیدن اون خونه میریم و اونجا رو که گفتی میگردیم ...

من دیدمش انگار مریضه تو جیبش قر..._ص های اعصاب بوده ‌‌....

خدا بهتون رحـ.ـم کرده ...

باید پدر این بجه ها بیان برای امضا کردن و تحویل گرفتنشون ...

با نگرانی گفتم : پدرشون که اینجا نیست ...

_ تلفن میزنیم ...تا بیان از تهران جایی نمیرین ...

به طلا اشاره کردم ...

_ ده روزه بدنیا اومده هنوز شناسنامه نداره ...

_ تو همون خونه زا_یمان کردی ؟‌

_ بله ...

_ براش میگیره ...ماشالله پدرشون برای خودش کسی بوده ‌...

بعد از انقلـ...._اب خیلی ها فر._ار کردن هر کسی موند ادم درست کاری بود ‌... 

دیر وقته میتونین برین ...

نگران پرسیدم ... 

_ اقا محرم رو که ازاد نمیکنید ؟

_ نه نتر.._س انقدر پرونده اش سنگینه که بجز ق_ل بجه هاش که تا ثابت بشه خیلی تو زند_ان کار داره ...

_ ممنون از شـ...دت خوشحالی روسری رو به صورتم فشردم و شروع کردم به گریه کردن ...

خاله فقط شکر میگفت ...

خیابون های خلوت از نیمه گذشته شب ...

به قباد خان زنگ‌ زدن که باید فردا اونجا باشه ‌...دلیلشو نگفتن تا مبادا نگران از راه دور اتفاقی بیوفته ‌... 

رحمان پشت فرمون بود و خاله جلو کنارش من و بچه ها عقب بودیم ‌...

خونه جواد زیاد دور بود ...

اونا با ماشین جواد میومدن ...

خاله به عقب چرخید نگاهم کرد ...

_ مرجان باورم نمیشه ...یعنی تموم شد ...

رحمان از آینه نگاهم کرد ...

_ بله تموم شده ...فردا این موقع تو شهر خودمونیم ...

دستمو روی شونه اش گزاشتم و فشردم ...

_ چقدر خوب که تو پسر عموی من شدی.

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

رحمان لبخند زد و گفت: اما خوب نیست که تو دختر عموی منی ‌... 

فکرش رو بکن تا بخوایم تعریف کنیم کجا بودیم و چیا شده همه میگن اینا چه چاخانایی میبافن ‌...

خندیدم از ته دلم به روزگار خودمون خندیدم ...

اما ته اون خنده ها ناراحتی بود برای قبادی که زن داشت ...

بعد از روزها سرمو که روی بالشت گذاشتم خوابم برد....

تو ارامش کنار بجه هام ... 

خاله تکونم داد ...

_ مرجان جان بیدار شو باید بریم اون سر شهر الان قباد خان میرسه ما هنوز تو راهیم ...

چشم هامو به ز...ور باز کردم‌...

طلا خواب بود اما جمشید نبود ...

خاله میدونست زود دلواپس میشم و گفت : صبحونه خورده با پسر جواد داره بازی میکنه ...

بیا ببین جواد جه نونی خر....یده ...

نون سنگگ پر از گنجد ...

از لباسهای زن جواد گرفتم و لباس اون مرد رو از تــ....نم کندم ...

لباسش بهم گشاد بود ...

اما هر چی بود توش حس ازادی داشتم ...

رحمان اخرین قلوپ چایش رو سر کشید و گفت : با_ید بریم ...اینجا خداحافظی کنید که بعد از ژانـ...دارمی برگردیم خونه ...

جواد میخواست خاله رو نگه داره اما خاله به من اشاره کرد و گفت : از تو که خودم زا_ییدم و شی...ـرت دادم میتونم دور بنونم اما از مرجان نمیتونم ...

مخصوصا الان که اون روزها ثابت کرد چقدر دوستش دارم‌...

میخوام طلا رو خودم بزرگ کنم ...

یجوری بزرگش کنم که مثل مادرش نشه ...

رحمان با خنده گفت : یا_غی و دیوانه ...

هیچ کلمه ای نمیتونست ناراحتم کنه وقتی اونطور پر انرژی بودم ...

دلم داشت میکو....بید برای دیدن یار بی معرفتم ...

دیدن ماشینش تو حیاط ژانـ...دارمی خبر از اومدنش میداد ...

رحمان رو بهم گفت: اگه چیزی گفت اگه دعوا کرد زیر گوشتم ز...د حدفی نزنی ‌... 

_ چه فرقی داره رحمان بز..نه یا بگه اون برای من دیگه غریبه شده ....ببین چطور اومده با چه عجله ای که الان رسیده ...

_ شاید بهش گفتن شما اینجا هستین 

_ نه اون مر...ده جلو خودم زنگ زد عمارت ...

خاله به داخل اشاره کرد ...

_ بریم که دیگه فقط میخوام برگردم خونه ...

رحمان با مکثی گفت : اقدس خانم یادت رفته خونه نداری ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خاله ا_هی کشید و دنبا_له حرف رحمان که گفت خونه نداری گفت : اسمون خدا میشه سقفم نگران نباش من بی جا نمیمونم نهایت شوهر میکنم ...

خنده امون گرفت از حرفش ‌...

خودشم ریز ریز خندید ...

وارد اونجا شدیم اطلاع دادن و به سمت اتاق رئیس که دیشب مهمونش بودیم هدایتمون کردن ... 

هر قدم که میرفتم دلم میلرـ..ـزید ...

طلا تو بغل خاله بود و جمشید دستمو محـ..ـکم گرفته بود ...

انگشت های کوچلوشو محـ..ـکم گرفته بودم‌...صدای تق تق پاشنه کفش هام تو سکوت اونجا پیچیده بود ...

پالتوی بلندی که محرم با سلیقه خودش خر...یده بود ....تمام یقه اش خز بود سفید و سفید ...

که روسری مشکیمو به چشم میاورد ....

موهامو زیرش فرو کردم و رحمان دستگیره درب رو پایین داد ...

درب اتاق باز شد ...

درست روبرومون روی صندلی نشسته بود ...

همون قباد خان با ابهت و با کمالات ...حالا میفهمیدم چقدر اون خوب بوده چقدر میتونست با ارزش باشه ...

اون بهم امـ..ـنیت و ارامش میداد ...

جمشید خیره به اون بود ...

قباد بلند شد و به به جمشید چشم دوخت ...

رئیس لبخند زنان گفت : چه پسری کاملا شبیه پدرشه ...

قباد جمشید رو از رو زمین بلند کرد و بغـ..ـل گرفت ‌... 

جمشید با بغض آویز شد تا برگرده پیش من ...

بجه مثل خودم خیلی سختی دیده بود ...

قباد بغلم داد ...

به صورتم‌ نگاه نمیکرد با بغض تلخی از درون گفتم: چرا نگاه کنه الان ز..ن داره منم که نامحرم ...

قباد سکوت کرده بود ...

رحمان اروم گفت: قباد خان جمشید ...

اما نتونست ادامه حرفشو بگه ... 

همه چیز رو بهش گفته بودن ....از طلا....ق ز....وری که گرفته بودم تا اسارت و دستگیری محرم‌... 

رئیس ا_هی سر داد و گفت : باید بره دادگـ.ـاه بهتون اطلاع میدم ...

امروز برای پیدا کردن اجـ....ساد میریم اونجا ...

نمیخوام اینجا نگهتون دارم ...

اینا به اندازه کافی در...مونده هستن ...

برید استراحت کنید اگه لازم بود باید بیاین ...

قباد چیزی رو امضا زد و دست همو محـ.ـکم فشردن ...

خاله زیر چادرش گریه میکرد ...

🍁🍁🍁

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز