توی ژانـ...دارمری همه چیز رو گفتیم و نوشتن ...
انگار همش یه خواب بود ...
خیلی سخت بود ولی همه رو گفتیم ...تلخترین قسمتش اونجا بود که از مر....گ و قـ...._ل بجه هاش گفتم ...
از اینکه پسراش رو اونجا دفـ....ن کرده ...
خیلی دیر وقت بود که تموم شد ...
تنها تصویر از محرم همون تقلا کردن و اصرار برای رهایی بود ...
جواد و زنش چقدر گریه میکردن برای خاله و من ...باورم نمیشد یعنی واقعا تموم شده بود ...
یعنی ازاد شده بودم ...
رئیس اونجا برگه هارو روی میز گزاشت و گفت : تموم نشده هنوز ...
فردا برای دیدن اون خونه میریم و اونجا رو که گفتی میگردیم ...
من دیدمش انگار مریضه تو جیبش قر..._ص های اعصاب بوده ....
خدا بهتون رحـ.ـم کرده ...
باید پدر این بجه ها بیان برای امضا کردن و تحویل گرفتنشون ...
با نگرانی گفتم : پدرشون که اینجا نیست ...
_ تلفن میزنیم ...تا بیان از تهران جایی نمیرین ...
به طلا اشاره کردم ...
_ ده روزه بدنیا اومده هنوز شناسنامه نداره ...
_ تو همون خونه زا_یمان کردی ؟
_ بله ...
_ براش میگیره ...ماشالله پدرشون برای خودش کسی بوده ...
بعد از انقلـ...._اب خیلی ها فر._ار کردن هر کسی موند ادم درست کاری بود ...
دیر وقته میتونین برین ...
نگران پرسیدم ...
_ اقا محرم رو که ازاد نمیکنید ؟
_ نه نتر.._س انقدر پرونده اش سنگینه که بجز ق_ل بجه هاش که تا ثابت بشه خیلی تو زند_ان کار داره ...
_ ممنون از شـ...دت خوشحالی روسری رو به صورتم فشردم و شروع کردم به گریه کردن ...
خاله فقط شکر میگفت ...
خیابون های خلوت از نیمه گذشته شب ...
به قباد خان زنگ زدن که باید فردا اونجا باشه ...دلیلشو نگفتن تا مبادا نگران از راه دور اتفاقی بیوفته ...
رحمان پشت فرمون بود و خاله جلو کنارش من و بچه ها عقب بودیم ...
خونه جواد زیاد دور بود ...
اونا با ماشین جواد میومدن ...
خاله به عقب چرخید نگاهم کرد ...
_ مرجان باورم نمیشه ...یعنی تموم شد ...
رحمان از آینه نگاهم کرد ...
_ بله تموم شده ...فردا این موقع تو شهر خودمونیم ...
دستمو روی شونه اش گزاشتم و فشردم ...
_ چقدر خوب که تو پسر عموی من شدی.
🍁🍁🍁