2777
2789

سفره رو پهن میکردن و عطر و بوش پیچیده بود ....

قباد قلیون رو کنار گزاشت و گفت : زنعمو این سالها چیکار میکروی خبری ازت نبود ؟‌

استکان خالیشو عقب گزاشت و گفت : زندگی میکردم‌...

ما به اندازه شما خوش شانس نبودیم که بتونیم اربابی کنیم ...

قباد پوزخندی زد و گفت : تیکه شیرینی بود زنعمو ...

قاه قاه خندید و گفت : خوشم میاد که خیلی زبلی پسر ...

شام در سکوت خورده شد و مدام حواس زنعمو به ما بود ...

مشخص بود دنبال چیزی بود ...

بعد چای اخر شب برای خواب همه میرفتن و گفت : تو اتاق این دختر لباس عروس بود ...

قباد دستشو پشتم گزاشت و گفت : لباس بهونه است ...

شب بخیر ...سلطان از مهمونای عزیز ما خوب پزیرایی کن ...

کسی مزاخم اتاق من نشه ...

تصورشم‌نمیکردم میخواد منو ببره تو اتاق خودش ...

کنارم راه افتاد و گفت " زنیکه صدسالشه قصد مردن هم نداره ...

به سمت اتاقش رفت و گفت : دنبالم بیا اون زن همه جا جشم داره ...

پشت سرش وارد اتاقش شدم و درب رو میبست و گفت : فکر میکنه من اینجا بیکار میگردم که حسرت خانی منو داره ...

لباسشو از تنش بیرون کشید و همونطور که روی زمین پرتاب میکرد چشم هامو بستم ...

با تعجب گفت : چیشده ؟‌.

اروم چشممو باز کردم و گقتم : فکر کردم داری لخت میشی ...

برق هارو روشن نکرد و گفت : میخوام بخوابم ...توام بخواب صبح زود باید بیدار بشی ...

با تعجب گفتم : اینجا بخوابم ء؟

به تخت بزرگش اشاره کرد و گفت : عادت نداری رو تخت بخوابی ؟‌

توقع نداری که بگم تشک و لحاف بیارن تا فردا کله سحر همه بگن زن قباد رو زمیت خوابیده ...

اروم لبه تخت نشستم ...

اونقدرها هم بودنش برام لذت بخش نبود ...

اب دهنمو قورت دادم و گفتم : پشت جی مخفی شدی ؟‌

انقدر اروم‌گفتم که مطمین بودم نمیشنوه و همونطور که پشت سرم دراز میکشید گفت : چادر بهت میاد ...

اروم دراز کشیدم و همون چادر رو دورم پیچیدم ... 

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

حس عجیبی بود و دلم میخواست از اون اتاق بیرون برم ...

خجالت می‌کشیدم و بدنم به روی تخت خوابیدن عادت نداشت ...

چشم هام گرم میشد و دلم میخواست زودتر بخوابم تا از اون همه استرس اون روز راحت بشم ...

با صدای سر و صدای بیرون چشم هامو باز کردم ...

داشتن تو حیاط چیکار میکردن که اونقدر سر و صدا بود ....

هنوز یادم نبود شب رو تخت قباد خان خوابیدم و تو جا نشستم که یهو یادم اومد ‌..

با عجله از جا پریدم و خبری از قباد نبود ...

هنوز چادر دورم جمع بود و از بس یه سمتی خوابیده بودم تنم خشک شده بود ...

موهامو کنار صورتم زدم و گفتم : چطوری شب اینجا میخوابن ...

کمرمو میمالیدم که صدای سر و صدا بیشتر شد ...

از پنجره سرک کشیدم و خاله رو دیدم که داره با سلطان جر و بحث میکنه ...

سلطان موهای خاله رو که بافته بود و روی شونه اش افتاده بود رو کشید و گفت : تو غلط کردی برای من زبون درازی میکنی ...

نفهمیدم چطور چادر از رو سرم افتاد و بیرون رفتم ...

به ایوان که رسیده بودم خاله و سلطان با هم درگیر شده بودن و خاله رو طوری داشت میزد که انگار داره کافر مسلمون میکنه ...

از عصبانیت گام هامو تند کردم و هنوز به پله اول نرسیده بودم که صدای قباد خان تو گوشم پیچید و گفت " همونجا بمون ...

فکر نمی‌کردم با من باشه و خواستم قدم بردارم که گفت : با توام مرجان همونجا بمون ....پاهام رو هوا خشک شد ...

درست پشت سرم بود و نفس کشیدنشو حس میکردم‌...

بلند گفت : هردوشون رو ببندیدن دهتا ضربه به این بزنین و به سلطان اشاره کرد و رو به خاله گفت : پنج تا هم به ایشون که محترم هستن ...

با تعجب به عقب چرخیدم که ناخواسته به فرق سینه اش خوردم تصور نمیکردم اون همه جلو اومده باشه ...

دستشو کنار پهلوم گذاشت تا تعادل داشته باشم و گفت " همینجا بمون .‌‌...

کلفت نیستی که بخوای بری کنار اونا ..‌تو زن قباد خانی ...

سرمو بالا گرفتم تو صورتش نگاه کردم ...

سرشو خم کرد تو چشم هام زول زد و گفت " سوال پرسیدی چرا اینجایی 

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

تو صورتم نگاه کرد و گفت "سوال پرسیدی چرا اینجایی ،؟‌

چون من خواستم بیای ...چون خواستم زنم باشی ....

لبهام میلرزید و اروم گفتم : پس چرا هنوز دختر ابرو پهنی هستم که از خونه اقام اومدم ...

چرا رو تخت قباد خان همه خوابیدن همه شب رو اونجا سحر کردن ولی من حتی ...

خجالت کشیدم بگم قباد خان هنوز تنمم ندیدی ...

نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت : تو با همشون فرق داری ...

از کنارم گذشت و به سمت اتاق برمیگشت و گفت " ببندینشون و بزارید بفهمن اینجا جای دعوانیست ...

قباد میرفت و من شکه از حرفش خیره به رفتنش بودم ...

حتی صدای التماس سلطان و خاله اقدس هم منو نمیتونست به خودم بیاره ...

اشک ذوق بود که از کنار چشمم چکید و حرفشو هزاربار با خودم تکرار کردم ...

تو با همشون فرق داری ...

خاله و سلطان بخاطر ریختن سینی صبحانه رو پله ها با هم درگیر شده بودن و داشتن حالا تقاص میدادن ...

به خاله که التماس من میکرد نگاه کردم و به سمت پایین رفتم ...

دقیق رو پله های اخر بودم که از خیسی پله پام لیز خورد و افتادم ...

خدمتکاری که پیش خاله بود با عجله اومد سمت من و گفت " خاک به سرم چی شد ؟ 

خنده ام گرفت از افتادت خودم و گفتم " چیزی نیست ...

خواستم بلنو بشم که درد رو تو مچ پام حس کردم و نتونستم ....

باورم نمیشد با همون ضربه اروم مچ پامو نمیتونستم تکون بدم ..‌

یکباره باد کرد و کبود شد ...

انگار ده ساعته با چماق کتک خورده باشه ...

هر کاری کردم نتونستم سرپا بایستم و دیگه کسی به خاله و سلطان نگاه نمیکردد...

خاله مچ پامو بالا زد و گفت : خدامرگم‌بده پات شکست ...

صدای شکستن پای مرجان دهن به دهن چرخید و من ترسیده بودم ...

قباد بخاطر همهمه پایین اومد و گفت : مگه نگفتم ببندینشون ؟‌

باددیدن من بین اونا که روی زمین نشستم و دارم گریه میکنم ...

جاخورد و دستپاچه گفت : چی شد ، 

همه ترسیده بودن و گفتن : بخدا ما کاری نکردیم خود خانم افتاد ...

قباد کنارم نشست و هنوز نمیدونست چی به سرم اومده ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد به من نگاه میکرد و من گفتم : پام شکست ‌..

تصور میکردم پایی که بشکنه دیگه خوب نمیشه و راشتم از ترس زهره ترک میشدم ...

قباد با عصبانیت گفت " برید کنار ..

دستشو زیرم برد و خیلی راحت بلندم کرد ...

صبحانه نخورده بودم و چشم هام سیاهی میرفت داشتم ضعف میکردم ...

پله هارو که بالا میرفت دیگه واضح ندیدمش ...

صدای زنعمو بود که میگفت زیر دماغش الکل بزن ...

به صورتم زد و از جا پریدم ...

انگشت اشاره اشو تو دهنم کرد و سقف دهنمو برداشت و گفت " قباد خان رنگ‌به رو نداره این دختر ...

چرا زن حامله رو اینطور مراقبت میکنی ؟‌

خانم بزرگ زنعمو رو کنار زد و دقیق نگاهم کرد ک گفت : کی گفته حامله است ،؟

هر دو نگاهم میکردن و من هنوز تو شک پا درد و شکستن بودم ...

زنعمو چشم هاشو ریز کرد و گفت : از اولم کور بودی مژه هاشو بهم گره خورده ...

خانم بزرگ جلوتر اومد و گفت خودت کوری بخاطر گریه است ...

_ اخه یکی ندونه میگه نازا بودی ...اون گره تو موهاش رو چی میگی ؟‌

رنگ‌چشم هاش ...ببین چقدر برق میزنه ...

هرچی زنعمو میگفت خانم بزرگ دقیق نگاه میکرد و من تازه درد پام داشت شروع میشد ...

زنعمو انگشتمو فشرد و اخ گفتم و ادامه داد دیدی حساس شده همش پسر میزاد ...

_ بزار خودم امتحان کنم ...

اونیکی انگشت دستمو خانم بزرگ فشرد و من ناله کردم ...

چه خرافاتی بود و اونا داشتن چیا میگفتن ....

قباد کنارشون زد و گفت : بزارین هوا بیاد ...

پامو دراز میکرد که چشم در چشم شدیم ...

دستش روی رون پام بود و انگار تحریک شد که دستشو عقب کشید ....

زنعمو با خنده گفت " مبارکا باشه زنت حامله است ...

قباد اب دهنش به گلوش پرید و گفت " چی ...

نمیتونست صحبت کنه و مدام سرفه میکرد ...خانم بزرگ پشتش زد و گفت " حالا ذوق زده نشو ...

قباد دستشو عقب فرستاد و گفت : برید بزارین مسلم شکسته بند بیار ...پاش شکسته انگار ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد با صدای بلند خاله اقدس رو صدا زد و خاله اومد داخل ...

خاله دلنگرون بود و خودش سر ووضع درستی نداشت و کفت " قباد خان چش شده دخترم ؟

قباد به خانم بزرگ و زنعمو اشاره کرد بیرون برن و گفت : نمیدونم رفتن دنبال مسلم ...یجیز بیار این دختر ضعف کرده ....رنگم پریده بود...

خاله با عجله بیرون رفت ...

قباد پشتم بالشت گذاشت و گفت " چطور شد افتادی ،؟

دوباره که یادم افتاد یهو زدم زیر گریه ....قباد متعحب نگاهم کرد و گفت : چرا گریه میکنی؟

_ فلج میشم قباد خان ؟‌

قباد خیره بهم بود ...

_ دیگه نمیتونم راه برم پام شکسته ؟‌

من میدونستم اخر منو جشم میزنن ...از بچگی همین بود چون خوشگلم همه جشمم میزنن .‌‌.

چرا برام اسفند دود نکردی خاله ...

خانم بزرگ و زنعمو حالا میگن حامله ای ؟ خبر ندارن که چلاق شدم ..‌.

دیگه هیچ کسی به رومم نگاه نمیکنه ...نا اخر عمرم همینطور میمونم تا گیس هام سفید بشه ....

قباد خنده شو قورت داد و گفت " منطورت کیه که به روت نگاه نمیکنه ؟ 

_ شما طلاقم رو بدی میگم ...دیگه کی با من چلاق ازدواج میکنه .‌‌

_ کیگفته طلاقت میخوام بدم ؟

_ معلومه دیگه ...خانم بزرگت میزاره من بمونم ؟ 

_ مگه من از کسی اجازه میخوام 

_ اره میگن زنت چلاقه یه پا داره 

نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده ...

من نگاهش کزدم و گفتم : باید هم بخندی ...

دستشو جلو اوزد اروم پای صرب دیده امو رو بالشت گزاشت و همونطور که دامنمو بالا میکشید 

اشک هام تموم شد ...

دقیق نگاه کرد و گفت " شکسته انگار ...

و دوباره من هق هق هام بلند شد ....هربار میکفتن شکسته گریه های من اوج میگرقت ....

خاله با عجله یه سینی خوردنی اورد و گقت : قباد خان بزار یچیز بزارم دهنش ...

دست خاله رو پس زدم و گفتم " نمیخورم خاله ...

خاله اقدس به دادم برس ...

خاله از قباد خان میترسید و اشاره میکرد زبون به دهن بگیرم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

من بدجور ترسبده بودم و گفتم : خاله مقصر تو و سلطانی چرا ریختن رو پله ها که من بیوفتم ....میگم هر روز برام صدقه بزار ...

همه دارن میترکن من شدم زن قباد خان ...

یهو حرفمو مزه مزه کردم و گفتم : خاله بدادم برس ...

قبادبه خاله نگاه کرد و گفت " سرش کجا خورد ، ؟

خاله شونه هاشو بالا داد و گفت : ندیدم بخدا ...

قباد سرمو بین دست گرفت ..‌بین موهام دنبال جای شکستی میگشت و گفت " این حالات طبیعی نیست ...

زنعمو از بیرون درب گفت : قباد به بچه چیزی نشه ...

قباد به من خیره موند و گفت : بچه ؟

خاله برام لقمه گرفت و گفت : بخور ضعف کردی ...

دستشو پس زدم و قباد با جدیت گفت بخور ...لقمه رو از دست خاله گرفت و اورد سمت دهنم ...

گاز زدم و گفت : از چندتا پله افتادی؟

با انگشت هام سه تا رو نشون دادم و گفت : چیزی نیست ...

میخواستم دوباره روضه بدبختی مو شروع کنم که گفتن مسلم اومد ...

قباد اشاره کرد چادرمو بیارن و زنعمو یه شال روی سرم انداخت و گفت؛ سخت نگیر چقدر حساس شدی پسر ...

مسلم خیلی پیر بود وبا یالله گفتن اومد داخل ...

با دیدن قباد دستشو رو سینه اش گذاشت و گفت : ارباب زاده سلام ...

قباد سلامشو پاسخ داد و گفت" از رو پله ها افتاد ...

مسلم جلوتر اومد و زمین نشست و گفت " کجات اسیب دیده ؟‌

به پام اشاره کردم ...

دستهاش در مقابل قباد میلرزید وگفت " پاته دخترم ؟ بزار ببینم ...

به قباد خیره موندم و پامو جلو برد ...دستشو زیر پام نگه داشته بود و مسلم گفت " ترک داره انگار ...

چقدر دخترم ضعیفی ...

این عمارت که پر گوشت یکم گوشت بخور ‌..

رو به قباد گفت " گج میگیرم اجازه میدین ؟‌

قباد با سر گفت اره و مسلم هرچی میخواست گفت که بیارن ...

چشمش به سینی صبحانه من بود و قباد گفت : برای مسلم سفره بندازین یچیزی بخوره تا گچ اماده بشه ...

میخواست از کنارم بلند بشه که دستمو رو دستش گذاشتم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد به دستم نگاه کرد که انگشت هاشو لمس کردم و گفتم : نرو ..‌میترسم ...

کنارم کشید و گفت " به سلطان بگید پله هارا تمیر کنه ...

زنعمو داحل اومده بود و دقیق زیر نظرم داشت و گفت : تازه است معلومه یکماهتم نیست ...

شرط میبندم پسره ...

مادر قباد تازه از خواب بیدار شده بود و دستپاچه اومد داخل و گفت " قباد جی شده ؟

_ چیزی نیست مرجان افتاد از رو پله ها ...

_ چطوری افتاد؟‌

_ لیز خورده ...

_ به من الان گفتن ...با دیدن مسلم سلام کرد و ادامه داد ...چیز مهمی شده عمو مسلم ؟

عمو مسلم لقمه بزرگشو قورت داد و گفت : نه ترک برداشته گچ میگیرم بعد میام سر میزنم بازش کنم خوب شده ...

خانم کوجیک اهی کشید و گفت " طفلک دخترم ...

دلم از مهربونیش کیف میکردم و گفتم : خوبم درد ندارم زیاد ...

مسلم بی رو در واسی گفت" الان داغی یساعت دیگه این عمارتو بهم میریزی ...

یچیز هایی از تو جیبش در اورد قاطی کزد و گفت " ارباب زاده اگه دردش زیاد بود اینارو حل کن تو چایی بده بهش ...

با زبون اشاره چیزی گفت ...

زنعمو پشت دستش زد و گفت : نمیشه به زن حامله شیره تریاکداد ...

خانم کوچیک گیج گفت : کی حامله است ؟

زنعمو تکونی خورد و گفت : ببین عمارت به کیا رسیده ..‌معلومه عروست حامله است به شکمش نگاه کن ...

دیروز که دیدمش فهمیدم ...

من خودم با تعحب به شکمم نگاه کروم ...

قباد اروم گفت : هرچیه خیر باشه...

کدوم خیر خودش که میدونست بجه ای در کار نیست ..‌

پامو تو لگن گزاشتن و دورش پارجه پیجید و بعد گچ میگرفت و چوب میزاشت ...

رنگ و روم پریده بود و ترسیده بودم ...

قباد کمک میکرد و با دقت داشت پامو گج میگرفت و گفت مراقب باش کج نشه ...

مسلم دقیق شد و گفت : نمیشه اقا ...

زیر چشمی نگاهم میکرد و قباد گفت" حواست باشه ‌...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

مسلم پامو گچ میگرفت و قباد تمام حواسش به این بود که دامن من بالاتر نره ...

خاله اقدس دلش ریش میشد و گفت : اقا مسلم کی میتونه راه بره ؟‌

_ راه نباید بره فعلا تا ده روز ...

پاشو زمین نزاره ...استخونای دختره جون نداره 

بیست و دو روز دیگه میام گجشو باز میکنم ...

قباد دستهاشو تو لگن شست و گفت : اگه درد داشت دارو داریم ...

از جیبش پول در اورد جلوی مسلم گذاشت و گفت : سلطان بهش نون و گوشت بده ببره برای بچه هاش ....مسلم تشکر کرد و گفت خدااز بزرگی کمت نکنه ارباب زاده ...

زنعمو با خنده گفت " نری هر روز دعا کنی دست و پای یکی بشکنه ...بیای اینجا به نون برسی ...‌‌

خورجینشو پر کنین دیگه نیاد ...

صدقع سری عروس چشم قشنگمون ...

مسلم با تعجب نگاه کرد و گفت : پای خانم بود ؟ 

قباد با اخم نگاهش کرد و مسلم عقب عقب رفت ...

پامو تا زانو گچ گرفته بود و چقدر سنگین شده بود ...

زنعمو ریز ریز خندید و گفت " فردا نگین از پا قدم من بوده ....

بلندشد و گفت : عروس رو ببر تو اتاقت بهش برسین استخوناش ضعیفه ....

هر طور خواستم بلند بشم نتونستم و با بغض گفتم : خاله خیر نبینی که بدبختم کردی ...

قباد به سمتم اومد خیلی راحت بغلم گرفت و گفت : میبرمش اتاق خودم ...

اونجا بهتره ...

همونطور که بغلم گرفته بود به سمت اتاقش میرفت ...

سرمو به بازوش چسبونده بودم و لذت میبردم از بودنش ...

متوجه شده بود و گفت : کیف میکنی که بغل قباد خانی ؟ 

خودمو عقب کشیدم و گفتم : نه ...

محکمتر منو فشرد و گفت : ترسیدم کله ات جایی خورده باشه .

خنده ام گرفت و گفتم‌: ترسیدم چلاق بشم ...

یه لحظه تو صورتم نگاه کرد و گفت " هرچی هم میشد من بازم میخواستمت ...

بخاطر زنعمواش چقدر داشت با محبت میشد ...

درب رو با پاش باز کرد و رفتیم داخل...

منو روی تخت میذاشت که گفتم : زنعموات جنسیت بچه امم تعیین کرده ...

پوزخندی زد و کمک کرد راحت بشینم...

نزدیک گوشم اومد و گفت : انگار دلت میخواد ؟‌

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نزدیک گوشم اومد و گفت : انگاری دلت میخواد ...

شکه پرسیدم چی ؟‌

دستشو بالا اورد موهامو مرتب کرد و گفت " بچه؟

لبمو گزیدم و تا خواستم رومو برگردنم ...دستمو محکم چسبید و گفت " اگه چلاقم میشدی باز من میفرستادم‌خواستگاریت ‌...

جلوش زبونم کوتاه میشد و گفت " استراحت کن بگم برات گوسفند قربونی کنن ..‌

میخواست بلند بشه که چرخید و یکبار دیگه نگاهم کزد و رفت ....

خاله پشت در بود و تا قباد رفت داخل اومد ...

جلو اومد و گفت : خوبی مرجان ؟ 

یکم جابجا شدم و گفتم : خاله من افتادم سر قباد جایی خورده ...

_ چرا ؟ 

_ درب رو ببند ...فضول زیاده ...

خاله درب رو بست و با اخم گفتم‌: چرا با سلطان گل اویز شدی ؟‌

خاله فوتی کرد و گفت : شده موی دماغ من میگه بشین تو اشپزخوته ...

_ باید به من میگفتی بخاطر حماقت شما پام شکست ...

خاله سرشو تکون داددو گفت : مرجان بچه چیه هی میگن ؟ 

_ اون دوتا دارن خیال بافی میکنن ..خاله...

خاله یکم من و من کرد و گفت :دیشب اینجا خوابیدی ....

بالاخره ....

جمله اشو کامل نمیکرددو گفتم : خاله هیچ اتفاقی نیوفتاد ....

_ یکم عشوه بیا مثل برج زهرماری مثل به تیکه سنگی ...

این لباسا چیه تنت معلومه نگاهت نمیکنه ...من دخترایی که میان اینجا رو دیدم‌...

رنگ‌و لعابشون یه متره ...

_ خاله پام درد میکنه میشه حرف نزنی ...

با اخم گفت " پات درد میکنه نه گوش هات که ...

_ به سلطان گیر نده من به قباد خان میگم ...

_ چشم ...

بداخلاق شده بود و رفت بیرون ...

چشم هامو بستم و تا طهر خوابیدم ...

با کمک خاله لباس هامو عوض کردم و واقعا خیلی سخت بود ...

ته راهرو پله میخورد و میرفت سمت زیرزمینی سمت پشت عمارت ...

اونجا توالت برای اهالی عمارت بو و یه حموم بزرگ ...

خاله همه جا سرک کشیده بود و برام اطلاعات اوزده بود ...

برام‌ناهار اوردن و خاله گفت : لباسهات خیلی خوب شده ...

موهاتم بریز دورت ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

حق با خاله بود ...موهامو باز که کردم خیلی بهتر شد ...

درد پام داشت بهم فشار میاورد و دیگه نمیشد تحملش کرد ...

کسی از صبح بهم سر هم نزده بود ...

از درد نالیدم و گفتم‌: خاله خیلی درد داره ...خاله بشقاب های خالی رو جمع کرد و گفت " باید همون شیره رو برات میگرفتن ...

صدای خش دار خانم بزرگ بود که گفت : درد داری ؟‌

با اخم وارد اتاق شد ...

تو جا نشستم و خواستم از تخت پایین بیام که گفت : پات شکسته بایدم درد داشته باشه ...

برو بگو براش دارو بیارن ...

خاله اقدس چشمی گفت و با اظطراب بیرون رفت ...

خانم بزرگ جلوتر اومد ووگفت : فردا میگم ینفر بیاد برای معاینه ات ...

چشم هام گرد شد و ادامه داد ...میخوام ببینم واقعا حامله ای ...

خنده ام گرفت و گفتم‌: خانم بزرگ شما که خبر داری من تا دیشب پام به این اتاق هم باز نشده بود ....چطور میشه حامله باشم‌...

_ نمیدونم همه جا پیچیده که قباد پدر شده ...سکوت قباد یچیز دیگه گفت ...

منم سکوت کردم و خانم بزرگ لبه تخت نشست و گفت : بهت میاد دستی به پیراهن گل دارم کشید و گفت : قشنگه ...

از نگاهاش میترسیدم و گفت " جاری رو دیدی ...میخواد از همه چی سر در بیاره ...

دستشو رو پای گچ گرفته ام کشید و گفت : حواست بهش باشه ...

صدای درب زدن و ورود زنعمو بود که گفت : حواسش به کی باشه ...

خانم بزرگ خودشو جمع و جور کرد و گفت : به پای شکسته اش ...

زنعمو نمیخواست داخل بیاد و گفت : میرم حمام کنم زیاد تو اتاق جونها نیا ...پیری تنها به سن و سال نیست ...

بزار راحت باشن ...

خدمتکاردنبالش حوله بردو خانم بزرگ دهنشو کچ کرد و گفت " به من یاد میده ...

دارو برات اوردن بخور من میرم تا این گوربه گوری از حموم نیومده ...

خنده ام میگرفت از حالات اون دوتا ...

اصلا چشم دیدن همو نداشتن و مدام بهم تیکه مینداختن ...

تا خاله بیاد از درد مینالیدم و با خوررن اون دوتادارو تونستم یکساعت بخوابم ...

چشم هام گرم بود و خوابیده بودم که حس کردم کسی موهامو نوازش میکنه ...

با ترس خودمو عقب کشیدم و چشم هامو باز کردم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خودمو عقب کشیدم و با ترس نگاه کردم ...

خبری از کسی نبود ولی از درد پا انگار دوباره ناله ام در اومد ...

تا خواستم تکون بخورم ...

دست قباد رو روی شونه ام حسکردم و گفت : درد داری ؟ 

ترسیدم و نفس زنان دستمو رو قلبم گزاشتم...

حتی به اون صورتش یه لبخند هم نیومده بود ...

یه لحظه مکث کرد و گفت " درد داری؟

با سر گفتم اره و ادامه داد بگم برات دارو بیارن ...

_ یکساعته خوردم ...

روی تخت نشست و گفت : بهش فکر نکن ...

_ خیلی درد داره ...شما هم سرت شکست اینطور درد داشتی ؟‌

یکم فکر کرد و انگار حرف درستی نزده بودم ...

کنارم دراز کشید و گفت " هنوز اون روز یادته؟

خیلی درد نبود ...من عادت دارم به درد کشیدن ...

موهاش روی پیشونیش ریخته بود و به سقف خیره بود و گفت : دردی بده که به قلبت بخوره ...

پاشو به پام زد و گفت : دراز بکش ...

_ پام سنگینه سخته برام ...موذب بودم و خواستم خودمو جمع و جور کنم که به سمت من چرخید در مقابلش خیلی کوچیک بودم‌...

دستمو گرفت و منو خوابوند ....

قلبم تند تند میزد و به زور اب دهنمو قورت دادم ...

دستشونزدیکم که اورد تمامموهای تنم سیخ شد ...

ریز ریز خندید و گفت " ترسیدی ،‌

دختر جنگجویی مثل تو از چیمیتونه بترسه ...

زیر لب گفتم " از قباد خان ...

سرشو جلو اورد و من فقط خشکم زده بود ...

به درب نگاه کردم لابد زنعموش بازم لای در بود و داشت برام فیلم بازی میکرد ...

ولی درب بسته بود و گفت : به چی نگاه میکنی مرجان ؟‌

سرمو تکون دادم ...

دستشو کنار صورتم کشید و گفت " حرف داشتی با من بزن گوش میدم‌...

زیر چشمی نگاهی انداختم و گفتم : من چیزی نمیخواستم بگم‌...

_ ولی چشم هات انگار یچیزی میخواد بگه ...

درد پام امانمو بریده بود و با بغض گفتم : قباد خان ؟

_ بله ...

چه قباد خان قشنگی گفتی ...

اب دهنمو قورت دادم و گفتم : خیلی درد دارم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با زور گفتم خیلی درد دارم ...

با تعحب نگاه کرد دستشو عقب کشید و گفت " من کاری نکردم که ...

به پام دست کشیدم و متوجه شد و گفت " اهان پات ...

حالاتش یجور خاص یود انگار میخواست از زیر زبونم حرفی بکشه و گفت : برات یجیزی میارم ....اون روز نفهمیدم چی به خوردم داد تا شب خوابیدم و دیگه درد نداشتم ...

خیلی دیر وقت بود که بیدار شدم ....همه عمارت خواب بودن و کسی تو اتاق نبود ...

سینی غدای من کنار پنجره بود و کسی صداش هم‌نمیومد ...

یه لحظه ترسیدم و از رو تخت پایین رفتم‌...

دیوار رو چسبیدم و دلم درد میکرد باید میرفتم‌توالت ...

نمیدونم چی به خوردم داده بود که ساعتها خوابیده بودم‌...

نمیتونستم درست راه برم و به هزار زحمت خودمو رسوندم جلو درب توالت ته راهرو ...

باید پله هارو پایین میرفتم و حتی نمیتونستم ...

اگه نمیرفتم‌شلوارمو خیس میکردم ...

دودستی دیوار رو چسبیدم و اروم اولین پله رو پایین رفتم‌...

یه لحطه انگار تعادلم رو از دست داده باشم که دستهای قباد کنار پهلوهام چسبید و گفت" تو عقل نداری تو کله ات ؟‌

نمیگی میفتی اون پاتم چلاق میکنی ...

بازوشو محکم چسبیدم و گفت : کمکت میکنم ...

با خجالت گفتم‌: نه تنها میرم ...

بی تفاووت به حرفم بلندم کرد و برد پایین پله ها ...

درب رو باز کرد و گفت : درب رو باز بزار من بالای پله هام‌...

چقدر محبت ساده اش شرمنده ام‌گرد ...

کارم که تموم شد اروم صداش زدم ...

اومد پایین و میخواست بعلم کنه که گفتم : کمک کن با یه پا میام ...

دستشو زیر بعلم گرفت و بهش چسبیدم‌...

چقدر دلنشین بود کنارش قدم برداشتن ...

منم دستمو پشتش گزاشته بودم و مثل لی لی بازی بچگی هام بالا میرفتم و گفتم " چقدر مثل بچگی هام شدم‌...

خندید و اون خنده ساده اش وجودمو به اتیش کشیو ...

تو اتاق بعل صدای تکون خوردن چیزی میومد و گفتم‌" کی اونجاست ؟ .نخواست جواب بده و تا کنار تخت اومد و گفت " بخواب ...

دستشو ول نکردم و گفتم : میشه نری ...من تنها میترسم ...

💜💜💜💜💜 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دست قباد رو چسبیدم و گفتم میشه نری من اینجا خوف ورم داشته...

نمیدونم خاله ام کجاست .‌.

سرشو تکون داد و رفت سمت درب ...چقدر بی عاطفه بود حتی نخواست بمونه ...

دراز کشیدم و سرمم کشیدم ...

زیر لحاف به اون گلفتی اشک میریختم و با خودم گفتم : چرا دوستش داری تو اتاق بغل یه زن منتطرشه ...

با بسته شدن درب گریه هام انگار از سر بی کسی بود و روی دلم سنگینی میکرد ...

یه دل سیر گریه کردم و از گرمای زیر لحاف که حس خفگی بهم دست داده بود لحاف رو برداشتم گ..

بالشت زیر سرم خیس شده بود و خودمو بالا کشیدم ...واقعه اون اتاق خوف داشت و دلم نمیخواست جایی رو ببینم ...

حالا چطور میرفتم برق رو روشن میکردم ...

خودمو لبه تخت کشیدم و بینی امو با ملحفه تمیز کنار تختش پاک کردم و گفتم : به جهنم بزار کثیف بشه ...

مردک بی عاطفه خودخاه ...

هنوز پاهام به زمین نرسیده بود که درب کمد بسته شد و من از ترس جیغ کشیدم ...

جیغ هام پی در پی بود و داشتم زهره ترک میشدم ...

قباد لباس تنش نبود داشت بین دربهای کمد لباس عوض میکرد ...

جلو اومد و دستشو روی دهنم گزاشت و گفت منم ...

چی شده ؟‌

نفسم بالا نمیومد و یه لحطه از ترس داشتم میمردم ...

درب اتاق با هجله باز شد و خاله برق رو که روشن کرد ...قباد رو بازیر پوش و چسبیده به من که دید دستپاچه برق رو خاموش کرد و گفت : خاک به سرم ...

با عجله بیرون زفت و درب را بست ...

قباد وستشو برداشت و گفت : منم ...نگاه کن ...مگه نگفتی نرو میترسم ...

بی حال سرمو به پشتی تخت تکیه دادم و گفتم : فکز کردم اجنه است ...

از تخت پایین رفت درب رو قفل کرد و برق رو روشن کرد ...

نگاهش نمیکردم و شلوارشو برداشت تنش کرد و گفت : بیا بشین برات غذاتو بیارم‌...

از دست من انگار عصبی شده بود و سینی رو روی تخت کوبید ...

اخم کردم و گفتم: میل ندازم ...

ولی برام پلو کشید و گفت " بخور ...

_ نمیتونه ...

قاشق رو پر پلو کرد و با اونیکی دستش لپ هامو گرفت وودهنم ناحواسته باز شدد...😊

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

دهنمو باز کرد و گفت : لاغر شدی ...

لقمه رو قورت دادم و گفتم‌: لاعر بودم‌....

چپ‌چپ‌نگاهم کرد و گفت " بخور خودت ...

دلم ضعف میرفت و بی رودر واسی خوردم‌...طرفهای خالی رو برداشت روی میز انداخت و گفت : چیزی میخوای ؟

ترسیدم بخواد بره و گفتم : اب میخوام ...

از پارج مسی اب ریخت و گفت : فردا برو تو حیاط بشین تو این اتاق دیونه میشی ...

به لباسهام‌توجه نکرده بود و گفتم‌: شما جطور همیشه اینجا میموندی؟‌ 

درب کمد رو که نیمه باز مونده بود رو کامل بست و دوباره نشست کنارم رو تخت و گفت : نمیخوای بخوابی دیر وقته ؟‌

شونه هامو بالا دادم و گفتم تا یکساعت پیش خواب بودم‌...

معلوم بود خسته است و گفت : حواسم نبود ...

لیوان اب رو بین دستم بازی دادم و گفت : پات خوب میشه فقط باید تحمل کنی ...

لبخند بهش زدم و گفتم " ممنونم امشب خیلی زحمت کشیدین ...

سرشو تکون داد و گفت : چای میخوری بگم‌بیارن ؟‌

_ نه ...

خیلی جدی پرسید چرا ؟ 

_ به بیرون اشاره کردم و منظورم رفت و امد توالت بود ...

طولی نکشید که گفتم : زنعموتون تا کی هستن ،؟

_ نمیدونم ولی انگار اینجا براش خوبه که مونده ...

_ جلوش حس خوبی دارم برعکس شما خیلی با من خوب رفتار میکنه ...

سرشو بالا گرفت نگاهم کرد و گفت : کی بهت بی احترامی کرده تا حالا ؟‌

تو چشم هام زول زده بود و گفتم : شما ...

با چه جرئتی به زبون اوردم‌...

چشم هاشو ریز کرد و گفت : من ؟‌

_ بله شما ...من مدتهاست اینجام ...نه خوانواده امو دیدم نه اصلا معلوم نیست چرا اومدم اینجا ؟‌

_ سوال تکراری نپرس ...خانواده ات رو میتونی خبر کنی بیان دیدنت ولی تو اجازه رفتن نداری ...

یکم دلم شاد شد و گفتم : واقعا میشه بیان ؟‌

ناخواسته دستمو کنار بازوش گزاشتم و با خوشحالی گفتم " خیلی خوبه که بیان ...

_ لطفی رو بفرست دنبالشون هر وقت دوست داشتی ...

با لبخند تشکر کردم و گفت " زیر پتو چرا گریه میکردی ؟‌

شما زنها این همه اشک رو از کجا میارین ؟

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

بهم چشم دوخت و گفتم‌" اشک نشانه دل شگسته زنهاست ...

_ چرا دلت شکست وقتی گفتی بمون ...

سرمو پایین انداختم و گفتم : اون زنهایی که میان تو اتاقت ...

از حرص با ناخن هام لحاف رو چنگ زدم و دیدم که حواسش هست و گفتم : من عقد شدم که بیام تو یه اتاق زندانی بشم و چشم بدوزم به یه لباس سفید که زن نفریه دوخته ؟‌

جدی گفت : پس چرا اومدی ؟‌

_ از من نباید پرسید قباد خان ...

_ اون زنها دلیل داره اومدنشون ...

خجالت میکشیدم و نتونستم چیزی بپرسم و خودش گفت : دنبال یه زنم ...

با چشم های گرد شده بهش چشم دوختم و گفت " اونشب منو یه زن زد نه یه مرد ...

دنبال اون زنم‌...

اون یه عطر خاصی داشت ...

میترسیدم وقتی اونطور حرف میزد و سکوت کردم‌...

دستشو جلو اورد ...با انگشتش انگشتهتمو لمس کرد و گفت " از روزی که عقد شدی انگشتمم به زنی نخورده ...

جرات تو دلم نشست و سرمو بالا گرفتم...

انگشت هاش انگشتهامو لمس میکرد و گفت " نتونستم‌ دختری رو لمس کنم‌...

بازدم‌نفس هاش بهم میخورد و بقدری جلو اومده بود که سینه هام لمسش میکرد ...

تنم عرق کرده بود و گفت " چشم هات همونجا جادوم کرد ...

اب دهنمو به زور قورت دادم و گفت : من خودم خواستمت ...

دلم داشت میخندید و باورم‌نمیشد ...

دستشو اروم اروم بالاتر اورد ...بازومو رد کرد و به شونه ام رسید ...

زیر گردنمو لمس کرد و گفت : لباست معرکه است ...

پس حواسش بود ک متوجه شده بود ...

گرمای انگشت هاش تنمو گرم میکرد و سرمو روی دستش گزاشتم ...

لبخند قشنگی زد و گفت : پات که باز شد بساط عروسیتو راه میندازم‌...

چه شب قشنگی بود ...

دستشو بالاتر اورد و با انگشت لبهامو لمس کرد و گفت : زیبایی خاصی داری ...

از تو زیباتر هم دیدم اما تو باهاشون فرق داری ...

با تمام باورهام فرق داری ...

با تمام زندگیم متفاووتی ...

اون قباد بود که روبروم‌نشسته بود و با دستش داشت وجودمو به اتیش میکشید ...

دستشو تو موهام برد و موهامو جلو برد بو کرد و گفت : تو عجیبترین خلقت خدایی ...

استرس خاصی بود نمیدونم‌ چه حس قشنگی بود ...

سرمو جلو برد و به سینه فشرد و گفت " به قلب قباد خوش اومدی ...

قباد فکر میکرم قلب ندارم ولی با اومدن تو دیدم نه قلب دارم و تو واقعی هستی ....

بالاخره روزش رسیده بود ...روز عاشقی مرجان و دستمورو دور کمرش حلقه کردم ...

محکم‌خودمو به سینه اش فشردم ...

بین اون بازوهای بزرگش گم‌میشدم و بوسه ای که به سرم زد شروع یه زندگی شیرین بود ...

ناخواسته اشک هام میریخت و با خنده گفت : بازم گریه ...؟ .

اشکهامو با دست پاک‌کردم و گفتم : نمیتونم‌باور کنم‌...

فکر میکردم‌قراره تا ابد حسرتش با من بمونه ...

خیلی راحت تو بغلش لم دادم و گفت " نمیزاشتم ...

فقط میترسیدم ...تا دیشب که اینجا خوابیدی ...‌تا دیروز که بوسیدمت ....فکز میکردم این عشق واقعی نیست ...

قباد میگفت و من تو اغوشش کیف میکردم‌...

انگار بین ابرها میرفتم و سبک شده بودم‌...

موهامو از صورتم کنار زد و گفت : تو ناموس منی ...تو زن منی ...هنوز تو رخنخوابم‌نبومدی ولی تو زن منی و نمیتونم منکر احساسم بهت بشم ...

منکر اون حال و هوایی که اونشب تو خونه فقیرانه شما سحر کردم ..‌

اهی کشیدم و گفتم : من چقدر احمق بودم که میگفتم‌منو نمیخوای ....

چقدر زود و اسوده کنارش حس راحتی پیدا کردم‌...

کمک‌کرد دراز کشیدم و واقعا شرایط من خیلی سخت بود ...

روم لحاف کشید و گفت ؛ خوابت نمیاد ...؟‌

چشم هاش قزمز شده بود ...روبروم دراز کشیده بود و بهم خیره بودیم ...

دستمو با لرز بالا بردم صورتشو لمس کردم و گفتم‌ : تو بخواب ...

چشم هاشو بست و گفت : مدتهاست نتونستم درست بخوایم ...

مدتهاست خواب شبم زهرمارم میشه ...

نتونست ادامه بده و چقدر طول خوابش برد ...

با زخمت روش لحاف کشیدم و من هنوز تو شک اون شب بودم‌...

چقدر قشنگ‌خدا همه چی و کنار هم چیده بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز