بهم چشم دوخت و گفتم" اشک نشانه دل شگسته زنهاست ...
_ چرا دلت شکست وقتی گفتی بمون ...
سرمو پایین انداختم و گفتم : اون زنهایی که میان تو اتاقت ...
از حرص با ناخن هام لحاف رو چنگ زدم و دیدم که حواسش هست و گفتم : من عقد شدم که بیام تو یه اتاق زندانی بشم و چشم بدوزم به یه لباس سفید که زن نفریه دوخته ؟
جدی گفت : پس چرا اومدی ؟
_ از من نباید پرسید قباد خان ...
_ اون زنها دلیل داره اومدنشون ...
خجالت میکشیدم و نتونستم چیزی بپرسم و خودش گفت : دنبال یه زنم ...
با چشم های گرد شده بهش چشم دوختم و گفت " اونشب منو یه زن زد نه یه مرد ...
دنبال اون زنم...
اون یه عطر خاصی داشت ...
میترسیدم وقتی اونطور حرف میزد و سکوت کردم...
دستشو جلو اورد ...با انگشتش انگشتهتمو لمس کرد و گفت " از روزی که عقد شدی انگشتمم به زنی نخورده ...
جرات تو دلم نشست و سرمو بالا گرفتم...
انگشت هاش انگشتهامو لمس میکرد و گفت " نتونستم دختری رو لمس کنم...
بازدمنفس هاش بهم میخورد و بقدری جلو اومده بود که سینه هام لمسش میکرد ...
تنم عرق کرده بود و گفت " چشم هات همونجا جادوم کرد ...
اب دهنمو به زور قورت دادم و گفت : من خودم خواستمت ...
دلم داشت میخندید و باورمنمیشد ...
دستشو اروم اروم بالاتر اورد ...بازومو رد کرد و به شونه ام رسید ...
زیر گردنمو لمس کرد و گفت : لباست معرکه است ...
پس حواسش بود ک متوجه شده بود ...
گرمای انگشت هاش تنمو گرم میکرد و سرمو روی دستش گزاشتم ...
لبخند قشنگی زد و گفت : پات که باز شد بساط عروسیتو راه میندازم...
چه شب قشنگی بود ...
دستشو بالاتر اورد و با انگشت لبهامو لمس کرد و گفت : زیبایی خاصی داری ...
از تو زیباتر هم دیدم اما تو باهاشون فرق داری ...
با تمام باورهام فرق داری ...
با تمام زندگیم متفاووتی ...
اون قباد بود که روبرومنشسته بود و با دستش داشت وجودمو به اتیش میکشید ...
دستشو تو موهام برد و موهامو جلو برد بو کرد و گفت : تو عجیبترین خلقت خدایی ...
استرس خاصی بود نمیدونم چه حس قشنگی بود ...
سرمو جلو برد و به سینه فشرد و گفت " به قلب قباد خوش اومدی ...
قباد فکر میکرم قلب ندارم ولی با اومدن تو دیدم نه قلب دارم و تو واقعی هستی ....
بالاخره روزش رسیده بود ...روز عاشقی مرجان و دستمورو دور کمرش حلقه کردم ...
محکمخودمو به سینه اش فشردم ...
بین اون بازوهای بزرگش گممیشدم و بوسه ای که به سرم زد شروع یه زندگی شیرین بود ...
ناخواسته اشک هام میریخت و با خنده گفت : بازم گریه ...؟ .
اشکهامو با دست پاککردم و گفتم : نمیتونمباور کنم...
فکر میکردمقراره تا ابد حسرتش با من بمونه ...
خیلی راحت تو بغلش لم دادم و گفت " نمیزاشتم ...
فقط میترسیدم ...تا دیشب که اینجا خوابیدی ...تا دیروز که بوسیدمت ....فکز میکردم این عشق واقعی نیست ...
قباد میگفت و من تو اغوشش کیف میکردم...
انگار بین ابرها میرفتم و سبک شده بودم...
موهامو از صورتم کنار زد و گفت : تو ناموس منی ...تو زن منی ...هنوز تو رخنخوابمنبومدی ولی تو زن منی و نمیتونم منکر احساسم بهت بشم ...
منکر اون حال و هوایی که اونشب تو خونه فقیرانه شما سحر کردم ..
اهی کشیدم و گفتم : من چقدر احمق بودم که میگفتممنو نمیخوای ....
چقدر زود و اسوده کنارش حس راحتی پیدا کردم...
کمککرد دراز کشیدم و واقعا شرایط من خیلی سخت بود ...
روم لحاف کشید و گفت ؛ خوابت نمیاد ...؟
چشم هاش قزمز شده بود ...روبروم دراز کشیده بود و بهم خیره بودیم ...
دستمو با لرز بالا بردم صورتشو لمس کردم و گفتم : تو بخواب ...
چشم هاشو بست و گفت : مدتهاست نتونستم درست بخوایم ...
مدتهاست خواب شبم زهرمارم میشه ...
نتونست ادامه بده و چقدر طول خوابش برد ...
با زخمت روش لحاف کشیدم و من هنوز تو شک اون شب بودم...
چقدر قشنگخدا همه چی و کنار هم چیده بود ...
💜💜💜💜💜