خودمو کامل بین دستهاش جا داده بودم و گفتم : تویی که حالمو دگرگون کردی ....
نفس عمیقی کشید و گفت : مرجان حالت خوبه ء؟
باورش نمیشد و گفتم : خسته شدم از بس چشم دوختم به اتاقی که توش نیستی ..
خسته شدم از بس نبودی ...
از بس دخترا اومدن تو اتاقت و من اون پایین حرص خوررم ...
من با هزارتا ارزو اومدم....
همون شب که زخمی بودی همون شب دلبسته ات شدم...
لباسش از جای اشک های من خیس شده بود ...
اروم اروم همونجا روی سینه اشو بوسیدم ودستمو روی سینه اش گزاشتم و گفتم : برای داشتن تو جونمو میدم ...
دستهاش دور کمرم قلاب شد و گفت : کاش زودتر پات میشکست ...
با تعجب نگاهش کردم ...
با اخم گفت : بداخلاقم ؟
با سر گفتم : اره ..ابروشو بالا داد و گفت " نمیخوام کنارم اذیت بشی ...
_ من دور از تو اذیت میشم ...
_ قرار نیست از من دور بشی ...
عقدت کردمکه کنارم باشی که خیالم راحت باشه کسی نمیتونه نگاهت کنه...
خورشید پایین و پایین تر میرفت و دیگه همه جا تاریک میشد ...
صدای زوزه کشیدن گرگ ها میومد و قباد اروم لبهاشو نزدبک گوشم اورد و گفت : تو تصویری رو به من نشون دادی که هیج وقت نمیتونستم درکش کنم ...
تو به من یاد دادی انسانم و انسان بمونم ...
اون همه سال اون مردم تو سختی بودن و من با وجود تو اونشب فهمیدم ...
تو برامتنها عشق نبودی تو بالاتر از عشق بودی ...
سرمو بالا بردم و خودمو بالا کشیدم و خواستم صورتشو ببوسم ...
خجالت میکشیدم و دستمو جلو بردم ...
دستم کنار صورتش که رسید گفتم : دوستت دارم ...
به زبون اوردم و لبهامو روی صورتش گزاشتم ...
هنوز نبوسیده بودمش که گفت " تو قشنگترین دختری هستی که دیدم ...مرجان واقعا تو به دلم نشستی ..
هر دو خوشحال بودیم از اون حس و حال قشنگی که داشتیم ...
تو صورتش خیره بودم و با عشق نگاهش میکردم...
اون راه تا عمارتش خیلی قشنگبود ...
انگار لباس عروس تنم بود و میرفتم سمت خونه شوهرم .من تازه داشتم قباد رو حس میکردم ...
ولی انگار سرنوشت .....
خاله اقدس برای استقبال میومد و از عقب ماشین گقتم " میشه امشب دوتایی شام بخوریم ؟
جوابی نداد و گاهی اون اخلاق سردش کلافه کننده بود و پیاده شد ...
همونطورکه میرفت داخل گفت " کمکش کنید بیاد بالا ...
خاله اقدس گوش هاش تیز شده بوددو گفت : بگو ببینم چخبر شد ؟
دستشو چسبیدم و گفتم : خاله بزار یه ابی بخورم گلوم خشک شده ...
تا بتونم تو اتاق بالا برم جونم به لبم رسید و بالا که رسیدم روی تخت ولو شدم ...
پام درد گرفته بود ...
یه لیوان چای که خوردم خاله گفت : میرم برات شام بیارم...
زنعمو قباد خان سر شبی سر درد داشت خوابیده ..خانم بزرگ هم شامشو خورده ...
سکوت کردم و بعد رفتن خاله به سمت پنجره رفتم ...
درست بالای تخت بود ...
پرده ضخیمشو کنار میزدم که درب باز شد و سلطان با گفتن : با اجازه اومد داخل ...
مجمه رو از روی سرش زمین گزاشت و گفت : خانم بچینم ؟ .
_ چی رو ،
_ شامتون رو قباد خان گفتن اینجا شام میخورین باهم ...
لبخند رو لبهام نشست و گفتم : بله بچین ...
سفره که اماده شد موهامو دورم ریختم و خاله کمک دست سلطان شده بود ...
با هم خیلی تفاووت داشتن اما وقتی بهشون دقت میکردی تیم حرفه ای بودن ...
اونا که رفتن طولی نکشید که قباد اومد ...
به احترامش از دیوار چسبیدم و سرپا بودم ...
نگاهی براندازانه بهم کرد و گفت : خوشگل شدی ...
جلو اومد و گفت : این شام مناسبتش ...
نذاشتم حرفشو کامل کنه و گفتم : شام دوست داشتنه ...
دستمو براش دراز کردم..دستمو بین دست گرفت و گفت : میتونی بشینی ؟
کنارش رفتم و نشستم ...
پامو کنار دراز کردم و پیراهنم کوتاه بود که..
تا روی زانوهام بود و وقتی نشستم پاهای سفیدم بیشتر دیده میشد ..
نگاهشو کنترل کرد و گفت : برات بریزم ؟
نگاهی به دمی کردم و گفتم : این غذا اسمش چیه ؟ .
اولین بار بود میدیدم لای دمی گوجه تکه های مرغ بود و یجور خاص پخته شده بود ...
سیب زمینی های کوچیک با پوست لابه لای برنج قد کشیده بود ...
💜💜💜💜💜