2777
2789

قباد خان چشم هاشو نبسته خوابیده بود و مثل یه پسر بچه کوچیک و من خوابم نمیبرد .... 

بالای سرش نشستم و نگاهش کردم‌...

بچگی من خیلی ساده گذشته بود و توقع داشتن اینده هم ساده باشه ولی پیچ و خم زیادی داشت ...

صدای گنجشکهای اول صبحی منم ازخواب دم صبح بیدار کرد ...

قباد رفته بود و جاش خالی بود ...

خودمو کش دادم و انگار به اون تخت عادت کرده بودم‌...

خاله اروم وارد شد و با دیدنش اخم کردم گفتم : خاله کجایی ؟‌

خاله چادرشو دور کمرش بست و گفت " دیشب رفتم خونه مادرت ...

صبح زور رحمان منو اورد ...

نگرانت شدم که پات شکسته ...

_ مادرمینا چطور بودن ؟‌

با هیجان گفتم : خاله قباد گفت میتونم دعوتشون کنم اینجا ...

خاله چشم هاشگرد شد و گفت " جمعه مهربان قراره بیاد من میرم با مادرت میارمشون شب بمونن اتاق پایین ...

دلم شاد شد و گفتم " خیلی خوب میشه ...

_بلند شو خانم بزرگ امر کرده تو اتاق مهمون بری ...زنعمو سراغتو گرفته ...

با این سرو وضع که نمیشه ...

خاله دست جنبوند و منو اماده کرد ...

خودش کمکم کرد تا اتاق رفتم ...زنعمو از صبح پای بساط قلیون بود و با دیدن من گفت " چه عجب عروس اومد ...

خانم بزرگ‌ روی زمین نشسته بود و سلطان پاهاشو میمالید و گفت : قباد خان امر کردن نزاریم تو اتاق تنها بمونی ...

به اطراف نگاه کردم خودش نبود و گفتم : قباد خودش نیست ...؟

چشمغره خانم بزرگ رو دیدم و گفت : قباد خان ...

یه زن هرجورر هم زن باشه بازم رعیت بهش بگو قباد خان ...

با حرف هاش منو شرمنده میکرد ...

خاله بجای من هزار رنگ‌شد و هنوز حرفی نزده بودم که قباد اومد داخل ...

یه لحظه خیره به من موند و سلام که کردم گفت : راحت اومدی ؟ .صبر میکردی من میاوردمت ...

خانم بزرگ با اخم گفت " انقدر بلندش نکن کمرت درد میگیره ...

زنعمو شلنگ قلیون رو به من داد و گفت : این دختر مگه چند کیلو که کمر درد بگیره ...

خان سالار پر کردم یه کام بگیر ...

من حتی قلیون کشیدن رو هم بلد نبودم ....رحمان میکشید و بارها دیده بودم اما تجربه نداشتم ...

قباد سیبی از تو سبد برداست و برعکس تصورات همه بالشت رو با پاش هل داد و کنار من روی زمین نشست ...

بالشت رو زیر دستش گزاشت و همونطور که دراز کش میشد گفت : زنعمو قلیون میدی دست زن من ؟‌

زنعمو یکم مکث کرد و گفت : حواسم نبود ابستن ...

هنوز این قصیه تموم نشده بود ...

پسر عموی قباد هم از راه رسیده بود و اون سمت نشسته بود ...

قباد دود قلیون رو بیرون داد و همونطور که سیب رو به دستم میداد تا براش پوست بگیرم اروم گفت : چادرت گو ؟

پیراهنم‌بلند بود و روسری روی سرم داشتم ...خیلی جدی گفت " عادت ندارم یه حرف رو چندبار تکرار کنم ...

به خاله اشاره کردم چادرم بیاره و خودشو بهم نزدیک کرد و کفت " سیب رو پوست میگیری ؟‌

دستم به بشقاب نمیرسید و خودش جلو اورد ...

دستهام میلرزید و تعادل نداشتم چرا همیشه یه جور نبود ...یوقت بداخلاق و یوقت شیرینترین بود ...

براش پوست گرفتم و بحث اونا سر زمین هاشون بود ...

خاله چادر رو روی شونه هام انداخت و دنبال سلطان بیرون رفتن ...

تو جمع اونا جقدر بیگانه بودم‌...

سفره ناهاز رو پهن کردن و ابگوشت و سبزی تازه اوردن ....اون سبزی هارو از ده ما براشون میفرستادن و چقدر لا به لای بوته های ترب ها میدویدم و تنها دلخوشیمون بیرون کشیدن یه ریشه بود که ترب سرخی بسته باشه ....چشمم به اونا بود و قباد اروم گفت " چرا ساکتی ،؟ درد داری ؟‌

با سر گفتم نه...

نگاهاش قشنگ بود و گفت " غذا تو بخور میخوام ببرمت بیرون ...

مادرش صدامون رو شنید و کفت " با این پا دختره رو کجا میبری ؟

_ بار گندم میاد میرم تا لب جاده ...قراره پسر عموی مرجان برامون تو انبارشون جا بده تا زمستون بین مردمشون پخش کنیم ...

خانم بزرگ‌ بشقابشو جلو کشید و گفت " شکم مردم به ما جه ربطی داره ؟ اگه به بخشش بود پدر بزرگت خودش میبخشید ...

ارباب خودش بیشتر نیاز ...

نگاه های خشمگین قباد رو که دید ساکت شد و قباد با گفتن بسم الله جلو رفت ...

برای من خاله غذا اورد و زیر اخم کردنای خانم بزرگ اون غذا زهر بود برام ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

نصفه غذا خوردم و قباد حواسش به من بود که نمیتونم چیزی قورت بدم‌

..

خداروشکز و همونطور که عقب میرفت گفت " خانم بزرگ‌تو خوردنت زیاده روی نکن ...سن و سالت بالاست خطر ناکه ...دهبار به سلطان گفتم غذاهای ابپز و بی نمک بیاره برای شما ...

دستشو دراز کرد و همونطور که اویز دستش میشدم خاله اقدس کمک کرد سرپا شدم‌...

پامو زمین نمیزاشتم و با زور چادرمو جمع میکردم ...با یه تشکر به سمت ییرون رفتیم‌...

تا جلوی ماشین کمکم کرد و سوار که شدم درب رو بست و رو به خاله گفت " یکم خوردنی بزار تو ماشین ...

خاله چشمی گفت و هنوز نرفته بود که دوباره گفت " برای مرجان پتو بزار تو ماشین ...

رو صندلی عقب پامو دراز کرده بودم و خاله پشتم بالشت گزاشت و روم پتو کشید و گفت " کجا میرید ؟ کاش منم میومدم ...

قباد با دربونشون صحبت میکرد و هر از گاهی نگاهش سمت ما بود ...

از فرصت استفاده کردم تکه ای نان و پنیر تو دهنم گزاشتموو گفتم‌" سر سفره روم‌نمیشه چیزی بخورم هنوز گرسته ام ...

خاله تکونم‌داد و گفت ،؛ کجا میبردت ؟ .

کلافه دستشو پس زدم و گفتم : از کجا باید بدونم ...

خاله ازم دلخور شر و بدون خداحافطی دور شد ...قباد پشت فرمون نشست ...

ایینه اش رو تنطیم کردو گفت : چی میخوری ؟‌.

لقمه ام رو نجویده قورت دادم ووگفتم : هیچی ...

ماشین که راه افتاد گفت : میدونی من دوست ندارم بدون چادر باشی باز اونطور اومدی بیرون ؟‌

دلم دعوا نمیخواست ...دلم یه ارامش میخواست ...

دستم میلرزید و جلو بردم شونه اشو لمس کردم ...

خودش متعجب تر از من به دستم خیره شد...

شونه اشولمس کردم و گفتم : بد اخلاق که میشی بیشتر به دل میشینی ...

خنده اش گرفته بود ولی لبهاشو کنترل میکرد که نخنده ...

از تو ایینه نگاهم کردو گفت " پای گچیتو که باز کنی عروسی میگیرم بران ...

فقط جا خوردم و خیره بهش گفتم " بالاخره اون لباس سفید رو تنم کنم ؟

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید


دستشو رو دستم‌گزاشت و گفت: تنت چقدر گرمه ...

تب داری ؟

دستمو به صورتم‌زدم و گفتم : نه تب ندارم ...من همیشه ایتطوری داغم ...

سکوت کرد و پیج اول رو که پیچید کم مونده بود پرت شم زمین ...

اخی گفت و ارومتر رانندگی کرد ...

یه کامیون گندم رسیده بود و نمیدونستم داره چیکار میکنه ...رحمان تو انبار مسجد جاشون داده بود و من تو ماشین برای خودم کشمش میخوردم ...

صدا و کله رحمان از پنجره ماشین داخل اومد از دیدنم هیجان زده شدو گفت :سلام مرجان ...

دستشو جلو اورد به پام‌بزنه که گفتم‌: سلام چیکار میکنی ؟ .قباد داره نگاه میکنه ...

رحمان خودشو جمع و جور کرد و کفت : این همه گندم برای ما خریده ...امسال هیچ کسی گرسنه نمیمونه ....از دور نگاهش کردم و کفتم : من میدونستم اون ادم با محبتی ....

رحمان جیبشو پر از گردو و کشمش کرد و گفت : پات جی شده ؟ 

_ دسته گله خاله امه از پله ها افتادم‌...

_ میای ببرمت خونتون ؟‌

پوزخندی زدم و گفتم : مردک گیج مگه میزاره من بیام ...اصلا نمیدونم چرا منو اورده اینجا ...

رحمان با نزدیک شدن قباد دور شد و قباد بهش سفارش کرد کسی نفهمه و همه فکر میکردن دهتا کیسه ارد و گندم بیشتر نیست ...

برای رحمان دست تکون دادم و قباد حرکت کرد ...

از ایننه نگاه کرد و گفت : خوشم نمیاد انقدر باهاش صمیمی رفتار کنی ....

اخم کرد و من بیشتر از اخمش خنده ام‌گزفته بود ...

هوا داشت تاریک میشد و تو جاده درختی عمارت بودیم ...

خورشید از لابه لای شاخه های سرو های سر به فلک کشیده میتابید ...

با هیجان گفتم‌" قباد اسمون رو ببین ...

نیمه سرخ بود و پرندها ها به سمت خورسیدی که پشت کوه ها میرقت پرواز میکردن ...

اهی کشیدم و گفتم : میشه نگه داری ؟‌

ماشین رو کنار زد و منتطر بود ببینم ...

یکم من و من کردم و گفتم : میشه پیاده بشم ،؟

اون جاده رو وقتی کوجیکتر بودم یکبار رفته بودم ...

برای گرفتن دارو برای برادرم اون همه راه همراه اقام رفته بودیم ...

کف پاهام تا ول زده بود و تا هفته ها درد میکرد ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قباد پیاده شد و درب رو که باز کرد میخواست دستم رو بگیره ولی من دستهامو براش باز کردم تا بعلم کنه ...

دستهاشو جلو اورد بعلم گرفت و پیاده شدم ...

اون قشنگترین غروبی بود که دیده بودم ...

به ماشین تکیه کردم ...صدای غار غار کلاغ ها میومد و خورشیدی که پشت کوه ها داشت مخفی میشد ‌...

قباد به روبرو خیره بود ...

نیم نگاهی بهش انداختم‌...نیم رخ قشنگی داشت ...

چطور اون همه دوستش داشتم‌...دستمو اروم جلو بردم و دستشو بین دست گرفتم ...

توقع داشتم چیزی بگه ولی فقط انگشتهامو فشرد ...

پشت همون فشردن دستم هزاران محبت بود ...هزاران حرف و هزاران حس قشنگ ...

یکم بهش نزدیکتر شدم و نمیدونم چرا دلم گرفت از اون عروب ...

بغض کردم و سرمو به بازوش تکیه کردم ...

مردی مثل قباد خان شده بود شوهر من و من اونطوری دلباخته اش ...

سرشوبه سمت من چرخوند و گفت : من برعکس تو طلوع رو دوست دارم ...

تو صورتم که نگاه کرد ابروهاشو جمع کرد و گفت : بغض کردی ؟‌

_ از کجا فهمیدی ؟‌

_ چونه ات میلرزه ...وقتی بغض میکنی ...

دستمو روی چونه ام گزاشتم و گفتم " غروب خیلی قشنگه ...مخصوصا الان که دست تو بین دستمه ...

لبخند رو لبهاش نشست و گفت " هیچ نوری هیچ غروبی به زیبایی چشم های تو نیست ...

دستشو کنار صورتم گزاشت ...

پلک هم نمیزدم و قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد ....

سرشو جلو اورد و اروم لبهای گرمشو روی گونه ام فشرد ...

بوسه اش اتشی بود سوزان و منو سوزوند ...

از خجالت سرمو پایین انداختم ‌‌...نگاهامو ازش مخفی میکردم ..‌.دیگه اونجا نه خبری از زنعمو بود نه ف،ال گوشی که بخواد فیلم‌بازی کنه ..‌.اونجا خود خود قباد خان بود ....

بالاخره اون بغض بی دلیل ترکید و خودمو تو بغلش جا دادم ...

محکم‌چسبیده بودمش و اون لحظه رو همیشه تو ذهنم تصور میکردم ...

دستی پشتم کشید و گفت " یه خورشید اینطور تونست دگرگونت کنه ؟‌

اشکهامو به پیراهنش مالیدم و کفتم " نه این تویی که دگرگونم کردی

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

خودمو کامل بین دستهاش جا داده بودم و گفتم : تویی که حالمو دگرگون کردی ....

نفس عمیقی کشید و گفت : مرجان حالت خوبه ء؟

باورش نمیشد و گفتم : خسته شدم از بس چشم دوختم به اتاقی که توش نیستی ..

خسته شدم از بس نبودی ...

از بس دخترا اومدن تو اتاقت و من اون پایین حرص خوررم ...

من با هزارتا ارزو اومدم‌....

همون شب که زخمی بودی همون شب دلبسته ات شدم‌...

لباسش از جای اشک های من خیس شده بود ...

اروم اروم همونجا روی سینه اشو بوسیدم ودستمو روی سینه اش گزاشتم و گفتم : برای داشتن تو جونمو میدم ...

دستهاش دور کمرم قلاب شد و گفت : کاش زودتر پات میشکست ...

با تعجب نگاهش کردم ...

با اخم گفت : بداخلاقم ؟‌

با سر گفتم : اره ..ابروشو بالا داد و گفت " نمیخوام کنارم اذیت بشی ...

_ من دور از تو اذیت میشم ...

_ قرار نیست از من دور بشی ...

عقدت کردم‌که کنارم باشی که خیالم راحت باشه کسی نمیتونه نگاهت کنه...

خورشید پایین و پایین تر میرفت و دیگه همه جا تاریک میشد ...

صدای زوزه کشیدن گرگ ها میومد و قباد اروم لبهاشو نزدبک گوشم‌ اورد و گفت : تو تصویری رو به من نشون دادی که هیج وقت نمیتونستم درکش کنم ...

تو به من یاد دادی انسانم و انسان بمونم ...

اون همه سال اون مردم تو سختی بودن و من با وجود تو اونشب فهمیدم ...

تو برام‌تنها عشق نبودی تو بالاتر از عشق بودی ...

سرمو بالا بردم و خودمو بالا کشیدم و خواستم صورتشو ببوسم ...

خجالت میکشیدم و دستمو جلو بردم ...

دستم کنار صورتش که رسید گفتم : دوستت دارم ...

به زبون اوردم و  لبهامو روی صورتش گزاشتم ...

هنوز نبوسیده بودمش که گفت " تو قشنگترین دختری هستی که دیدم ...مرجان واقعا تو به دلم نشستی ‌..

هر دو خوشحال بودیم از اون حس و حال قشنگی که داشتیم ...

تو صورتش خیره بودم و با عشق نگاهش میکردم...

اون راه تا عمارتش خیلی قشنگ‌بود ...

انگار لباس عروس تنم بود و میرفتم سمت خونه شوهرم .من تازه داشتم قباد رو حس میکردم ...

ولی انگار سرنوشت .....

خاله اقدس برای استقبال میومد و از عقب ماشین گقتم " میشه امشب دوتایی شام بخوریم ؟‌

جوابی نداد و گاهی اون اخلاق سردش کلافه کننده بود و پیاده شد ...

همونطورکه میرفت داخل گفت " کمکش کنید بیاد بالا ...

خاله اقدس گوش هاش تیز شده بوددو گفت : بگو ببینم چخبر شد ؟‌

دستشو چسبیدم و گفتم : خاله بزار یه ابی بخورم گلوم خشک شده ...

تا بتونم تو اتاق بالا برم جونم به لبم رسید و بالا که رسیدم روی تخت ولو شدم ...

پام درد گرفته بود ...

یه لیوان چای که خوردم خاله گفت : میرم برات شام بیارم‌...

زنعمو قباد خان سر شبی سر درد داشت خوابیده .‌.خانم بزرگ هم شامشو خورده ...

سکوت کردم و بعد رفتن خاله به سمت پنجره رفتم ...

درست بالای تخت بود ...

پرده ضخیمشو کنار میزدم که درب  باز شد و سلطان با گفتن : با اجازه اومد داخل ...

مجمه رو از روی سرش زمین گزاشت و گفت : خانم بچینم ؟ .

_ چی رو ،

_ شامتون رو قباد خان گفتن اینجا شام میخورین باهم ...

لبخند رو لبهام نشست و گفتم : بله بچین ...

سفره که اماده شد موهامو دورم ریختم و خاله کمک دست سلطان شده بود ...

با هم خیلی تفاووت داشتن اما وقتی بهشون دقت میکردی تیم حرفه ای بودن ...

اونا که رفتن طولی نکشید که قباد اومد ...

به احترامش از دیوار چسبیدم و سرپا بودم ...

نگاهی براندازانه بهم کرد و گفت : خوشگل شدی ...

جلو اومد و گفت : این شام مناسبتش ...

نذاشتم حرفشو کامل کنه و گفتم : شام دوست داشتنه ...

دستمو براش دراز کردم‌..‌دستمو بین دست گرفت و گفت : میتونی بشینی ؟

کنارش رفتم و نشستم ...

پامو کنار دراز کردم و پیراهنم کوتاه بود که..

تا روی زانوهام بود و وقتی نشستم پاهای سفیدم بیشتر دیده میشد ‌..

نگاهشو کنترل کرد و گفت : برات بریزم ؟‌

نگاهی به دمی کردم و گفتم : این غذا اسمش چیه ؟ .

اولین بار بود میدیدم لای دمی گوجه  تکه های مرغ بود و یجور خاص پخته شده بود ...

سیب زمینی های کوچیک با پوست لابه لای برنج قد کشیده بود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

با تعجب گفت : نخوردی تا حالا ؟ 

منم دلیلشو نمیدونم ...از قدیم تو طایفه ما رسم که هرشبی که اتفاق بزرگی بیوفته مرغ لای پلو میپزن و اینطور میشه که همه میفهمن شب بزرگیه ...

_ امشب مگه چه شبی ؟ 

_ منم نمیدونم ...

اون لحظه نفهمیدیم چه شبی و قرار چی پیش بیاد ...

برای من کشید و گفتم تو یه بشقاب بخوریم ؟ 

سرفه ای کرد و گفت : من برای این کارها ساخته نشدم ...

کلا دنیای من با این بجه بازی ها یکی نیست ....

بشقاب خودشو جلو برد و غذا خورد ...

غدای خوشمزه ای بود و همه چیز متفاووت ...

تو سکوت غذا خوردیم و هنوز سفزه پهن بود که گفت : پاتو که باز کردی راحت میشی ...میخوام اونوقت بهت رانندگی یاد بدم ...

تعجب کردن و کفت " میخوام به تک تک اون چیزهایی که دوستدداری برسی ...

دستمو روی پاش گزاشتم و گفتم " تو بزرگترین چیزی بودی که میخواستم و بهش رسیدم ...

لبخند شیرینی زد و گفت : ممنونم‌...

شاید اون شب شیطنت من بیشمار بود ولی اون هم پشت یه نقاب سخت خان بودن مخفی بود ...

دستهامو کنار دستهاش گزاشتم و نمیدونم چطور شد که بوسیدمش ....عطر بوسه هاش برای منی که نمیدونستم مرد چیه و هنوز نمیدونستم مردی که تحریک بشه چه تغعیری میکنه شیرین بود ‌.‌

تمام تصورم از اون چیزا این بود که همو بغل میگیریم ‌..‌

وذره ای به گفته های خاله فکر هم نکردم ...

بین پاهاش روی زمین نشستم و دستمو روی سینه های برجسته اش کشیدم ...

مچ دستمو مهار کرد و گفت داری دیونم میکنی ،‌

دستمو به زور بیرون کشیدم و گفتم " من برای دیونه کردنت اینجام ...

خنده کوچیکی کرد 

جای بوسه اش موند گفت : خودت مقصرشی ...

دستهامو بالای سرم روی زمین قلاب کرد... تازه حرف های خالع از اون توصیحا جلو چشم هام میومد .‌‌.

ترسی که همیشه تو وجود دخترها پرورش میدادن ...

شونه امو گازی گرفت و من دیگه اون لحطه ترسیده بودم ...

یعنی مرغ لای پو برای چه اتفاق مهمی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .


قباد سرشو روی پاهام گزاشته بود و من نگاهش میکردم ...

اونشب شب عروسی ما بود ...شبی که بعدداون هزاران اتفاق برامون افتاد ....

به همون زودی خسته از یه روز پر از کار خوابید و من فقط میتونستم نگاهش کنم ...

سهم من از اون اونشب تمام اون بود ...

گاهی درد داشتم ولی به روی خودم نمیاوردم ...

جای ‌کبودی های روی گردنم به چشم میومد و اگه خاله میدید میفهمید که عروس و داماد شدیم ....

سرشو روی تخت گزاشتم و منم خوابیرم ...

با صدای قباد که نزدیک گوشم میگفت بیدار شو ...

چشم هام رو به زور باز کزدم ...

صبح شده بود و گفت ؛ صبح بخیر ...

شب گذشته رو یکبار مرور کردم و تازه یادم اومد که دیگه دختر نیستم ...

حس شیرینی یود ودستشو بوسیدم و گفتم : صبح شما بخیر ...

خم شد لبهامو بوسید و گفت : بگم حموم رو برات اماده کنن ...

به پام اشاره کردم و گفتم : چطوری برم ؟ 

_ میگم سلطان بشوردت گ..

به گردن کبودم اشاره کردموو گفتم : خجالت میکشم ...

تازه دید چه به روزمن اورده و دقیق تر نگاه کرد و گفت : من اینطوری کردم ، 

دستشو روی گردنم کشید و گفت : خیلی شیرین بودی ...خیلی قسنگ ...

تجربه بینطیری بود ...دیشب برای من متفاووت بودد...

داشت یجور خاصی نگاهم میکرد و ادامه داد به زندگی من خوش اومدی چشم رنگیم ...

دستمو کشید بلندم کرد و گعت : امروز زنعمو میره.

اومدنش برای من خیر بود ‌..

با اومدنش منو با خودم روبرو کزد ...منو با تو ...

با دنیایی که متفاوته ...

قشتگترین صبح بود ...

بهترین و خاصترین ...

خود قباد تا اتاق صبحانه همراهیم کرد و زنعمو زودتر از هرکسی اونجا بود ...

تعجب کردم ...چشم هاشو سرمه کشیده بود ...

موهاشو گیس کرده بود دورش ریخته بود ...

همزمان با ما خانم بزرگ رسید ...دقیق مشخص بود جا خورده و گفت : کی از خواب بیدار شدی که اینطور ارایش کردی؟‌

جونی هات اجازه نداشتی ارایش کنی الان سرمه کشیدی ؟‌

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

زنعمو رو صندلی خانم بزرگ نشسته بود و گفت: من سواد ندارم قباد خان ساعت چنده ؟‌

قباد به ساعت روی طاقچه نگاه کرد و گفت : از هشت گذشته ...

دستبند طلای تو دستشو جابجا کرد و گفت : دیگه با_ید بیان ...

قباد اهمیتی بهش نداد و نشست پای سفره ....

گرسنه بودم و مراعات میکردم که گر._دنم از روسری بیرون نز._نه ...

یدونه تخـ...ـم مر...غ آبپز خوردم و هنوز چایمو تموم نکرده بودم که صدای دربون عمارت بود که میگفت : قباد خان ....

ار._باب از ژانـ...ـدارمـ...ـری اومدن...

چشم های براق زنعمو رو دیدم و گفت : پلو مر...غ دیشب چطور بود ؟ 

خانم بزرگ ا..خـ..ـمی کر..د و گفت : تو گفته بودی بپزن؟

_اره امروز روز مهمی ...

قباد بلند شد و همونطور که میرفت گفت : ژانـ...ـدارمـ...ـری اینجا چیکار داره ؟ 

طولی نکشید که صدای د_اد و بید_اد قباد بلند شد ...

نه میتونستم مثل بقیه برم ایوان نه میشد یجا بمونم ...

همهمه شده بود و پی در پی صدای خانم بزرگ میومد که فر.._یاد میز.._د...

و صدای شکسته شدن چیزی و منـ.ـی که روی زمین چـ...ـسبیده بودم ...

خانم بزرگ رو صدا میز..._دن و من بیخبر از بیرون بودم ...

خاله اقدس دوید داخل اتاق و گفت: خا_ک تو سرمون شد قباد خان رو بر...دن ....

با تر..._س گفتم: کجا؟؟؟؟ 

_ نمیدونم دستگـ...ـیرش کـ...ـردن ...

ار.._باب رو هم بردن ...

به ز.._ور سرپا شدم و خودمو رسوندم ایوان ...

قباد نبود و من گیج به همه نگاه میکردم ...

خانم بزرگ‌ کف حیاط بی حال و بی جون بود ...

مادر قباد گریه میکرد ...

سلطان خانم بزرگ رو از رو زمین میخواست بلند کـ...ـنه و نمیتونست ...

خانم‌ بزرگ تو سرش میز...د و اون وسط فقط صورت زنعمو برام جالب بود که میخندید ...

روی تخـ.ـ...ـت تو ایوان نشسته بود و سنگینی نگاهم رو حس کرد ...

لبخندی زد و گفت : حق قراره به حق دا_رش برسه ...

گیج بودم از حرف هاش اما طولی نکشید که همه جا بهم ریخت و همه پی دلیل بودن ...

دربون رو فرستارن پی اش و خانم بزرگ‌ هوار میز.._د یکی بره پی قباد خان و نمیدونست با_ید به کجا چـ....ـنگ‌ بز.._نه...

چطور نوه و شوهرشو پیدا کنه ...

چطور اونا رو بیرون بیاره ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اون لحظه خانم بزرگی رو دیدم که بخاطر قباد داشت خودشو میـ...کـ.ـ._..ـشت ...

مدام قباد رو صدا میز..د و دور از جون انگار مر.._ده بود که خانم‌ بزرگ بی قراری میکرد ...

صداش هنوزم تو گوشمه ‌... 

هیچ کسی نمیدونست چی شده و چخبر شده فقط قباد بود که نبود .‌‌.. 

اگه بلایی سرش میاوردن من میمر...دم ...

زنعمو دستور داده بود براش قلـ...ـیون بیارن و از اون بالا گفت : کمتر تو عمارت ما دا_د و بید_اد کن ....

خانم‌بزرگ‌ که فقط پی بهونه بود اعصاب خوردیشو سرش خالی کنه از اون پایین با لـ...ـنگه دمپایی نشونه گرفتش و گفت : پا قدمت نحـ....ـ.ـسه ...

گمشو ییرون ...

دمپایی به شیشه پنجزه خورد و شکست ...

زنعمو قاه قاه خندید و گفت و همه چی قانونی به نام پسرم شده ...

فکر کردین میتونین ما_ل مارو بالا بکـ.ـ..._شین ....

این همه سال خوردین و من چیزی نگفتم ...

اینجا سهم اونم بود ...‌قـ..ـانونی با دادگـ...اه و وکیل ازتون گرفتم ...

قباد خودت امضاشو ز..د ...

به جـ.ـ...رم گرفتن ما_ل و منا_ل پسرم چندسال میره زند_ان ...

وای که تازه فهمیدیم اون دمی مر._غ چرا پخته شده بود ...

خانم بزرگ غش کر..د و روی زمین افتاد ...بیچاره مادر قباد که بی صدا اشک میریخت و چقدر مظلوم بود ...

پسر زنعمو از اتاق بیرون اومد و کنار مادرش نشست ...

خانم بزرگ رو بهوش میاوردن و منم که پام چلاق شده بود و نمیتونستم قدم از قدم بردارم ...

همه چی انگار خواب بود و باورش سخت ...

ساعتی نگذشته بود ...خانم‌ بزرگ تو اتاق بی رمق افتاده بود و فقط قباد رو صدا میز..د ...

رو به من گفت : دعا کن تو دلت پاکه ...

من میدونستم این روباه صفت بیاد همه چی خراب میشه ...

دستم رو کجا بندازم ..‌. 

قباد بیچاره رفته زنـ...ـدان ...من میرم ژانـ...دا..رمـ...ری ...

سلطان جلوشو گرفت و گفت که دربون رفته ...

بیرون درب اتاق زنعمو داشت برای خدمه ها قوانین جدید میزاشت و خبر نداشت خانم بزرگ به خ اش تشـ...نه شده ...

درگیری بینشون دیدنی بود ولی اون لحظات خیلی تلخ بود ...

قباد معلوم نبود کجاست ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

تنها کسی که بهش اعتماد میشد کرد رحمان بود ...خاله رو فرستادم پیش رحمان تا پیگیر قباد بشه ...رحمان دوستهای زیادی داشت و میتونست برام خبر بیاره ... و عبدی خیلی وقت بود رفته بود ...

اذ..ان میدادن و صداش میومد همه منتظر بودیم که درب اتاق باز شد ...

زنعمو رو به ما گفت : بلند شید بر...ید بیرون من جا برای شماها ندارم ...

خانم بزرگ رمقی برای دعوا نداست و گفت : خیر نمیبینی پسرم میاد قباد میاد ...

_ بلندشو ...

بقچه های لباسهامون رو برامون بیرون انداختن و رو به خدمتکارهای جدیدی که اصلا مشخص نبود از کجا اومدن گفت : بندازشون بیرون ...

خدمه بلندمون کردن ...خانم بزرگ مقاومت میکرد ولی فایده ای نداشت ...

هنوز تو چهارچوب در بودیم که گفت : طلاهاشون رو بگیر ما_ل عمارته ...

اون زن شیط_،ان بود و معلوم نبود چطور همه چی رو تصاحب کر..ده ....

خیلی ساده بیرون عمارت پرتا..بمون کز..دن و دربشو بستن ...

خانم بزرگ به درب کو_بید و گفت: سلطان کجایی؟

منو از خونه ام بیرون انداختن ...

صداش گرفته بود و میلر...زید ...

من خودم با یه پای گچ گرفته فقط اشک میریختم ...

ماشین رحمان رو از دور دیدم ...

با عجله پیاده شد سمتمون اومد و گفت : مرجان ؟ 

با دیدن خانم بزرگ تو اون وضعیت و سر و شکل خاکی گفت: چی شده؟ 

خانم بزرگ با صدای گرفته اش گفت : قباد خان نباشه سگ ها هم صدای گرگ در میارن ...

بتازون تا قبادم بیاد ...

رحمان ناراحت گفت: قباد خان رو بازداشت کردن ...

به جـ...ـرم جـ...ـعل اسناد ...

_ غلط کـ.ـردن منو ببر اونجا ببینم با اجازه کی به قباد خان تـ..ـهمت میز..نن ...

_ منم پرسو جو کردم مهر دادگـ...ـاه داره ...از شهر اومده دست ما نیست ...

قباد خان رو دیدم فقط گفت: صبر کنید ...

مادر قباد اشک هاشو پاک کرد و گفت: پسرم چطور بود ؟‌

_ خوب بود خانم ...فقط گفت مراقب شما باشم ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

پشت درب بسته عمارت نشستیم و راهی نداشیتم ...

رحمان به اصرار سوارمون کرد و گفت: اینجا نمیشه موند ...

سه تا زن تو جاده تنها بودیم ...

پام د_رد داشت و از سمتی زیر دلم تیــ....ر میکشید ...

نزدیک خونه مون که شدیم ...خاله اقدس جلو درب منتظر مون بود ...

دستهاشو بهم ما_لید و درب ماشین رو باز کرد و گفت: بفرمایید خونه مو اب و جارو زـ.دم ...

خانم بزرگ‌ پیاده نمیشد و غرورش اجازه نمیداد بخواد پیاده بشه ...

اون مردم رو کـ....ـثیف میدونست...

دستشو فشـ...ـردم و گفتم : تا قباد بیاد مهمون خاله هستیم ...

ابروشو بالا داد و با اخـ...ـم پاهاشو رو زمین گذاشت ...

جلوتر از ما رفت و خاله اتاق مهمانشو براشون اماده کرده بود ...

درب رو باز کرد و گفت: چای اماده کردم بفرماید ...

زیر خانم بزرگ رو انداخت و براش بالشت پر چید ....

برعکس اون مادر قباد خاله تهمینه انقدر خاکی بود که تو ایوان زیر سقف تیر پوش نشست و گفت: خدایا این چه حکمتیه ...

خاله جلو اومد و گفت: برو به مادرت سر بز..ن بیا ...

هنوز تکون نخورده بودم که رحمان عصایی چوبی زیر بغـ...ـلم گذاشت و گفت اونطور راه برم ....

محبت بین خانواده های ما به زیادی اسباب ارامش عمارت بود ...

درب خونه اقامو باز کردم ...

مادرم با روی باز جلو اومد ...

به پهنای صورت اشک میریخت و گفت: همه جا آوازه اش پیچیده ...

دخترمو چشم زدن ...

همدیگرو بغـ...ـل میگرفتیم که اقام گفت: خانم عمارت اومده ...

اونم بغـ...ـلمون گرفت و گفت: درست میشه دختر درست میشه ...مگه میتونن قباد خان رو نگه دارن ....

دلم گرفته بود ولی اون حیاط خیلی برام ارامش میاورد ...اونجا تنها جایی بود که امـ..ـنیتش واقعی بور ...حداقل ادم هاش تشنه قدرت نبودن ...

مامان رو به من گفت: خانم بزرگ هم اومده ؟‌

_ اره خونه خاله است ...بیرونمون کـ.ـردن ...

_ شانس منو ببین دخترمو دادم ار._بابی زندگی کنه ..‌اونا هم سربار من شدن ...

اقام‌ با اخـ..ـم گفت: مهمون حبیب خداست...

مامان چشم هاشو چپ کرد و گفت: کو اسباب پذیرایت اقا ...

گر...دنبند کلـ...ـفتی تو گر...دنم بود که ندیده بودن ...

حق با مادرم بود کو اسباب پذیرایی ....

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اون گر...دنبند رو همون شب، بعد اولین باری که با قباد بودم بهم داد ...

از لابه لای وسایل تو ‌کمدش اورد برام‌...

دلم نمیومد هـ.ــ.._دیه رو به یک روز نشده از دست بدم ولی خانم بزرگ مهمان بود ...

با بغض بازش کردم و گفتم : بفـ.ـ...ر._وشش اقام همه چی بگیر ...خانم‌ بزرگ‌ عادت نداره مثل شما سر گشنه رو بالشت بزاره ‌...

مامان گر...دنبند رو بهم پس داد و گفت : میخوای آبـ...ـرومون رو ببری ...

اخـ..ـمی کـ..ـرد و غـ...ـر ز..نان رفت تو اتاق با یه النگو پهن برگشت و گفت : روز سوم عروسیت قباد خان با کلی خشکبار فرستاد به مناسبت عروس شدنت ...

از اقام خجالت کشیدم و من حتی خبر نداشتنم ...

به اقام گفت: ببر بفـ...ـر._وشش و بیا ...

اقام چشمی گفت و رفت ...

مامان براندازم کرد و گفت : چقدر دلتنگ‌ بودم‌...

مهربان خیلی دلتنگ‌ بود... 

_ مامان چی شده هیچی مشخص نیست .اگه قباد نتونه ازاد بشه ...

مامان به پام دستی کشید و گفت : دورت بگردم به فکر خودت باش ...

بزار برات یچیزی درست کنم‌ بخور ...

ا..هی کشیدم و همونجا نشستم ...چشمم به اتاق بالا بود و گفتم‌ اولین بار اومد اینجا ...

تاره داشتم میفهمیدم چقدر دوستش دارم ...

رحمان رفته بود و به حـ..ـساب خودش برای خونه خاله خـ.ـ.ـر..ید کـ.ـرده بود ...

خاله نون پخت و شام کوکو پخت ...

خیلی وقت بود نخورده بودیم ...سبزی تازه و یه سفره ساده پهن کرد ولی هیچ کدوم جلو نرفتیم‌...

اونشب برای ما مثل شب اول قـ...._بر بود سخت و تنگ ....خانم‌ بزرگ بیصدا و دور از جشم ما گریه میکرد و ما نمیتونستیم کمکی کنین ...

عبدی اومده بود و جلو درب حیاط تو ماشین خوابیده بود ...

کل ابادی بهم ریخته بود و همه میگفتن قباد رو چرا دستگیر کردن ...

فکر میکردیم افتاب که بالا بیاد قباد میاد ولی بیست روز بود افتاب بالا میومد و خبری نبود ...

اونجا کـ.ـز کـ.ـرده بودیم و همه چشم به راه بودیم ...

رحمان پیگیر بود و اون فقط برامون خبر میاورد ...

قباد رو فرستاده بودن شهر و هیچ خبری ازش نبود ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

قبادم رفته بود و دلتنگی جاشو پر میکرد ...

قبادی که از راه رسید و شده بود مرد من ...چقدر بی صدا اشک میریختم برای داشتنش ... برای هممون روزهای سختی داشتیم خانم بزرگ‌ که بیمار شده بود و تو بسـ...ـتر بیماری بود ...

نه لـ...ـب به اب میزد نه غذا تهمینه خانمم‌ برای مراعات حال مادرشوهرش سرپا بود ...ولی من که میدونستم چه د_رد بدی رو داره تحمل میکنه ...

خاله اقدس مثل یه فرشته ازمون پذیرایی میکرد ...

خونه شو تمام اون امکانات کوچیکشو در اختیارمون گذاشته بود ....

رحمان رفته بود د_نبا_ل مسلم تا بیاد گچ پای منو باز کنه ...

دیگه پامو زمین میزاشتم و خسته بودم ازش ...

مسلم نگاهی کرد و گفت : خوب شده جوش خورده ...تکون نخور بزار ببرمش ... وقتی میخواست ببره رنگ‌ از روم پر._ید ...

یه ا..._ره کمانی گرفته بود دستش و ...

خاله بهم اب قند داد تا تونستم بشینم ...بالاخره 

پام ازاد شد و راحت راه میرفتم ...

کاش قباد هم بود و میدید ...

دلتنگش بودیم و روزهای بی انصاف مثل برق و باد میومد و میرفتن ....یک ماه بود درست شده بود یک ماه که قباد و پدرش نبودن ...

برای خانم بزرگ خودم اش درست کرده بودم ...

رفتم کنارش نشستم از پنجره به برگهای خشک شده ای که زمین میریخت چشم دوخته بود ...

دستی به موهای سفیدش کشیدم و گفتم‌: خانم بزرگ ؟‌

نگاهم کرد تو نگاهش تاسف بود و غم ...

لبخندی زدم و گفتم‌ : خودم درست کردم‌...آش رشته است ...خودم رشته هاشو بر...یدم ...

دستمو پس زد و گفت : دعا کن بمـ.ـ....یرم ...زودتر بمـ.ـ...ـیرم ...

اخـ...ـمی کردم و گفتم : دلم روشنه که قباد میاد ...

خندید و گفت : قباد برای تو قباد، برای من تمام دنیاست ...

گره روسریمو محـ...ـکمتر کردم و گفتم : برای منم تمام دنیاست ...

لبخندی زد و گفت : دوستش داری؟؟ 

_ خیلی ...خیلی ...

_ اون پدرسو._خته هم تو رو دوست داره ...

من میشناسمش عاشقت شده بود ...

بعد از مدتها هر دو لبخند ز..دیم و گفت : بیاد قول میدم دیگه بهت سخت نگیرم‌...

تو دعا کن بیاد ...

اشکشو با دستم پاک کردم و گفتم : بخاطر قباد خان یچیزی بخورین ...

حرفی نزد و تمام اشی که براش ریخته بودم رو خورد ...

میدیدم که دلش یکم شاد شده ...

پیرزن داشت از پا در میومد ...

مچ پام تو سرما یکم د_رد میکرد و مامان میگفت چون تازه جوش خورده بخاطر اونه ...

مهربان و ممد اقا همه جوره میومدن و بهمون سر میزدن ...

💜💜💜💜💜

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز