چه حس و حال قشنگی بود چه هوای پاکی...چایی دم کردم همه چیز برام رنگ قشنگی گرفته بود، باقر نون تازه خرید مصی سینی صبحانه همایون رو به باقر داد براش ببره و من نیمرو درست کردم عمه ها بیدار بودن و با بابا صحبت میکردن سفره پهن شد که مصی گفت: فریبا بخور که میخوای بری خونت..بابا گفت:مصی کوتاه بیا زشته...ولی مامان ادامه داد رنجوندن دختر من زشته..عمه فریبا زد زیر گریه و گفت:بخدا منظوری نداشتم من نگران خودشم، خوب یه بار بشین فکر کن الان بشه زن علی چه مقامی داره تو این خونه زیر نگاه هزارتا نامحرم چه مقامی داره...
مصی چایش رو سر کشید و گفت:اینجا دهات نیست اینجا شهره، هیچکسی با کسی کار نداره تو نگران خودت باش پشت دختر منم کم حرف بزن....واسه ناهار آبگوشت گذاشتم داداشمم بیاد بهش میگم که یکم از زبونت کوتاه کنه..باقر لقمه ای خورد و گفت:اقا گفتن واسه ناهار زحمت نکشید میخوان برن تا ظهر..یهو تنم یخ کرد و دستهام لرزید یعنی کجا میخواست بره؟
نکنه از دیشب پشیمون شده نکنه باز بره و ماه ها نیاد دروغ نبود حسی که بین هر دومون بود..مصی متوجه استرس من بود و گفت:برو ببین چیزی نمیخواد آقا؟ شیر جوشید براش شیر ببر دستم میلرزید به سختی کتری شیر رو بلند کردم و ریختم تو لیوان تا جلوی عمارت برسم هزار بار سکته کردم بالاخره رفتم داخل روی میز مبل سینی صبحانه بود فقط استکان چایی خالی بود دست به بقیه چیزا نخورده بود خبری از همایون نبود یهو از پشت سر گفت:آهای دزد تو باغ من چی میخوای؟لیوان از دستم افتاد و شکست همه زمین رو شیر و شیشه خورده برداشت همایون خندید و گفت: بازم که ترسیدی؟با تعجب چرخیدم به طرفش و گفتم:جمعشون میکنم دستمال و جارو اوردم ولی خم شد و تکه های شیشه شکسته لیوان رو برداشت هردو زانو زده بودیم و اون شیشه و من شیر رو دستمال میکشیدم دستمال رو نگه داشت تا جلو و عقب نکشم تا زمین خشک بشه و گفت:میرم ولی برمیگردم زود تا فردا..میدونم تنها گذاشتنت الان کار اشتباهیه ولی کار واجبی دارم..هنوز باهاش راحت نبودم ولی گفتم:به سلامت خدا مراقبتون باشه...
-اختر بهم اعتماد کن من برات چیزایی میسازم که لیاقتشو داشته باشی فقط بهم فرصت بده...
-من چیز زیادی از این دنیا نمیخوام...من فقط خوشبختی برام کافیه..
-تو لیاقتته بشی خانم این عمارت فقط خانم عمارت نیست خانم منم هست بچه جون من از امروز قسم میخورم جونمم برات میدم...
دستمو کنار صورتش گذاشتم تو فاصله خیلی نزدیک بهم بازدم نفس هاش به صورتم میخورد و گفتم :من بهت ایمان دارم...
صدای باقر بود که همایون رو صدا میزد بلند شد و گفت:بیا داخل...
باقر تا منو و وضعیت رو دید گفت:
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃