باید آرزوشو به گور ببرن...عمه فریبا اخم کرد و گفت:وا مصی از خداتم باشه کی میاد این بیوه رو بگیره دعا کن که علی بیاد ببردتش نمیدونی تو ده چیا پشت سرش میگن حداقل بره به همون علی تا یکم از بی آبرویی داداشم کم کنه چیه مثلا اومده سربار شما شده داداش که نمیتونه کار کنه تا کی باقر باید جون بکنه این مفت خور بخوره؟؟!!
مامان که خون جلو چشم هاشو گرفته بود با داد سر فریبا گفت بهت اجازه نمیدم تو خونه خودم به بچه من بی ادبی کنی مگه تو خرجشو میدی تو چیکاره شی اگه عمه بودی اون همه سال بدون مادر بود به دادش میرسیدی حیف که الان شبه وگرنه پرتت میکردم بیرون بگیر بخواب که افتاب نزده بیرونت میکنم دیگه حق نداری خونه من بیای چی فکر کردی چون نامادریشم بدمش به اون علی بی عرضه یا اون زری خدا نشناس نون خالی هم بخورم ولی دوباره بچمو آواره نمیکنم خدا میدونه تو اون سالها چی کشیده درامدش از خیاطی انقدری هست که محتاج کسی نباشه..بابا هرچی چشم و ابرو اومد فایده نداشت بالاخره مصی حرفهاشو زد و رفت رختخواب پهن کرد دیگه هیچ کسی کلمه ای صحبت نکرد پالتوام رو پوشیدم و رفتم تو حیاط دلم بدجور گرفت علی چرا با زندگیمون اون کار رو کرد که امروز عمه منو سربار بدونه و اونجور تیکه بارم کنه..زیر نور ماه ولی خبری از همایون نبود نمیدونم چرا خودمو جلوی در عمارت دیدم به پهنای صورتم اشک میریختم و دلم به قدری شکسته بود که هوای صاف و پر از اکسیژن اون شب هم نمیتونست مانع خفگی من بشه....
ضربه ای به در زدم و بدون تعارف رفتم داخل همایون با دیدنم کتابشو بست و بلند شد صورتم انقدر توش غم بود که نمایانگر همه چیز باشه..همایون به جلو قدم برمیداشت و گفت:چی شده اختر چرا گریه میکنی؟ هیچی اون لحظه تو ذهنم نبود فقط اینکه خودمو به فرق سینه همایون کوبیدم و گریه کردم از ته دلم انگار تو تنها کسی بود تو دنیا که میتونست آرومم کنه..موهامو از روی روسری نوازش کرد و میشد تعجبش رو حس کرد ولی مخالفتی نکرد و اونم محکم فشارم داد جرئت گفتنشو نداشتم ولی من حسی رو تجربه میکردم که برام خاص بود....
همایون آروم تو گوشم گفت:عصری عشقم صدام میزنی و الان تو بغلمی چی شده دختر برام توضیح بده.. برعکس همیشه که روبرو هم مینشستیم کنارش نشستم سرم پایین بود ولی گفتم:ببخشید حتما الان منو یه دختر بی ابرو بی بند و بار میدونی ولی دست خودم نبود انقدر دلم شکسته بود که نفهمیدم چرا شمارو بغل گرفتم اگه خانواده ام بفهمن حتما بدجور تنبیه میشم من با این عقاید بزرگ نشدم ولی دست خودم نبود انگار شما تنها کسی بودی که میتونست از درد هام کم کنه...دستشو روی دستم گذاشت و گفت:سرتو
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃