2777
2789

استارتر منم میخونم خسته نباشی منم تگ کن مرسی

فرقی ندارد چه ساعت از شبانه روز باشد صدایت که میشنوم خورشید در من طلوع میکند😍 من هیچ ام تُ💑 در همه هیچ من همه ای ،،****** همسفرم♾ همسرم 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

باید آرزوشو به گور ببرن...عمه فریبا اخم کرد و گفت:وا مصی از خداتم باشه کی میاد این بیوه رو بگیره دعا کن که علی بیاد ببردتش نمیدونی تو ده چیا پشت سرش میگن حداقل بره به همون علی تا یکم از بی آبرویی داداشم کم کنه چیه مثلا اومده سربار شما شده داداش که نمیتونه کار کنه تا کی باقر باید جون بکنه این مفت خور بخوره؟؟!!

 مامان که خون جلو چشم هاشو گرفته بود با داد سر فریبا گفت بهت اجازه نمیدم تو خونه خودم به بچه من بی ادبی کنی مگه تو خرجشو میدی تو چیکاره شی اگه عمه بودی اون همه سال بدون مادر بود به دادش میرسیدی حیف که الان شبه وگرنه پرتت میکردم بیرون بگیر بخواب که افتاب نزده بیرونت میکنم دیگه حق نداری خونه من بیای چی فکر کردی چون نامادریشم بدمش به اون علی بی عرضه یا اون زری خدا نشناس نون خالی هم بخورم ولی دوباره بچمو آواره نمیکنم خدا میدونه تو اون سالها چی کشیده درامدش از خیاطی انقدری هست که محتاج کسی نباشه..بابا هرچی چشم و ابرو اومد فایده نداشت بالاخره مصی حرفهاشو زد و رفت رختخواب پهن کرد دیگه هیچ کسی کلمه ای صحبت نکرد پالتوام رو پوشیدم و رفتم تو حیاط دلم بدجور گرفت علی چرا با زندگیمون اون کار رو کرد که امروز عمه منو سربار بدونه و اونجور تیکه بارم کنه..زیر نور ماه ولی خبری از همایون نبود نمیدونم چرا خودمو جلوی در عمارت دیدم به پهنای صورتم اشک میریختم و دلم به قدری شکسته بود که هوای صاف و پر از اکسیژن اون شب هم نمیتونست مانع خفگی من بشه.... 

ضربه ای به در زدم و بدون تعارف رفتم داخل همایون با دیدنم کتابشو بست و بلند شد صورتم انقدر توش غم بود که نمایانگر همه چیز باشه..همایون به جلو قدم برمیداشت و گفت:چی شده اختر چرا گریه میکنی؟ هیچی اون لحظه تو ذهنم نبود فقط اینکه خودمو به فرق سینه همایون کوبیدم و گریه کردم از ته دلم انگار تو تنها کسی بود تو دنیا که میتونست آرومم کنه..موهامو از روی روسری نوازش کرد و میشد تعجبش رو حس کرد ولی مخالفتی نکرد و اونم محکم فشارم داد جرئت گفتنشو نداشتم ولی من حسی رو تجربه میکردم که برام خاص بود....

همایون آروم تو گوشم گفت:عصری عشقم صدام میزنی و الان تو بغلمی چی شده دختر برام توضیح بده.. برعکس همیشه که روبرو هم مینشستیم کنارش نشستم سرم پایین بود ولی گفتم:ببخشید حتما الان منو یه دختر بی ابرو بی بند و بار میدونی ولی دست خودم نبود انقدر دلم شکسته بود که نفهمیدم چرا شمارو بغل گرفتم اگه خانواده ام بفهمن حتما بدجور تنبیه میشم من با این عقاید بزرگ نشدم ولی دست خودم نبود انگار شما تنها کسی بودی که میتونست از درد هام کم کنه...دستشو روی دستم گذاشت و گفت:سرتو




🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

گفت:سرتو بالا بگیر حیا و عفت تو برای من ثابت شده است...حالا بگو چرا همیشه انقدر تو دنیای تو غمه؟ چرا همیشه شبها به ماه خیره میشی و گریه میکنی چی تو رو عذاب میده؟؟؟

سوالهای همایون تنها یه جواب داشت اونم علی بود و سرنوشت بدم...خواستم زبون باز کنم ولی ترسیدم از اینکه نکنه منو پس بزنه حق با عمه فریبا بود دختر بودن و تا مطلقه بودن هزار راه بینش فاصله است شاید دید همایون بهم عوض میشد شاید کلا ازم دست میکشید...پس بازم سکوت کردم..ولی اون بهم نزدیکتر شد و سرمو روی شونه اش گذاشت و گفت:اختر من یکبار ازدواج کردم اگه یادت باشه مادربزرگم برات تعریف کرد من خودمو مقصر مرگ اونا میدونستم و از یه جایی به بعد دیگه زندگی نمیکردم فقط زنده بودم ولی امروز وقتی دوباره تو رو دیدم تازه فهمیدم دوباره دارم زندگی میکنم...اختلاف سنی ما کم نیست ولی همین بچه بازی های تو منم سر شوق اورد همین دیوونه بازی هات زیر بارون اون دمپایی مردونه تو بیمارستان یا وقتی منو دیدی غش کردی دست خودم نبود برای اولین بار یه جنس مخالف دلمو لرزوند اولش فکر کردم همش توهمه و درست میشه حتی این همه مدت ازت فاصله گرفتم ولی نشد نتونستم که بشه، تو یجوری زندگی منو بهم ریختی که حتی خودمم نمیتونم درستش کنم...گوشهام چی میشنید چیزی که مدتها منتظرش بودم....

لبخند رو لبهام بود و سرم رو شونه مردونش چقدر اون لحظه ارامش داشتم چشم هامو بستم و تو آرامشم غرق شدم من اونشب اصلا حالم خوب نبود و متوجه نشدم که همونجا خوابم برده همایون روم پتو انداخته بود و خودش پایین پای من خواب بود...قشنگترین خواب من و بهترین حرفها از زبون مرد رویاهام...علی رفتن و طلاقش می ارزید به داشتن مردی مثل همایون...با صدای همایون چشم هامو باز کردم هنوز هوا تاریک بود با ترس از جا پریدم لبخندی زد و گفت:برو خونه خودتون بخواب کسی متوجه غیبتت نشه تا بیشتر از این ناراحتت نکنن...زود از چا پریدم پالتو رو دستم گرفتم که برم ولی جلوی در پاهام رو زمین قفل شد چرا نمیتونستم برم چرخیدم و صورت مردی رو میدیدم که خشونتشم برام شیرین بود از همونجا دویدم و خودمو تو آغوشش پرت کردم دوباره اشک هام بود که سرازیر میشد واسه اولین بار بوسه محکم همایون فرق سرمو گرم کرد و گفت:برو اختر بیشتر از این منو آتیش نزن...عطر نفس هاش و گرمای تنش مستم میکرد من دختر دهاتی که همه چیز نامحرم برام گناه بود اون شب اون لحظه آغوش همایون محرمترین جا برام شده بود....پاورچین رفتم داخل و خوابیدم حتی تا روشن شدن هوا پلک رو هم نذاشتم انگار سبک شده بودم انگار بال در اورده بودم و داشتم پرواز میکردم چه حس و حال قشنگی بود.



🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792