من تا ابد مجردی و ترجیح میدم لاقل آرامش دارم.
چون شده خواستگار اومده چند جلسه رفتیم بیرون.ولی خوشم نمیومد ازش ولی کلا شرایط ازدواجش خوب بود.واقعا اوق میزدم میومدم خونه.و تا چند وقت مریض میشدم حتی نمیتونستم کار کنم.حالا به یارو ام میگفتم جوابم نه و اونم میرفت پی زندگیش ولی من ازین ور ول کن نبودم دیگه از فکرم نمیرفت .تا چند مدت اصلا از پسرجماعت متنفر میشدم همش یارو میومد تو ذهنم و حالم خراب میشد