من و مامان و بابام با دوتا خواهرام و شوهراشون اومدیم شمال ولی من همش تنهام ، همه زن و شوهری راه میرن و منم اصلا بهم خوش نمیگذره ، همش حس تنهایی بهم دست میده ، خواهرام اصن توجه نمیکنن که خواهر دیگه ای هم دارن یا ن ، حس راحتی ندارم ، همش مجبورم پشت سر همه تنها قدم بزنم ، الانم همه رفتن لب دریا من دلم نمیخواست بیشتر از این حس تنهایی بهم دست بده واسه همین موندم تو ویلا
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
پسر هستم...« به یاد داشته باشید که تنها راهی که میتوانید به طور کامل از عشق در زندگی لذت ببرید این است که تصمیم بگیرید به چیزی «مهمتر از عشق» در زندگیتان بپردازید »