برف شدید بباره منم کنار بخاری باشم نارنگی پوست بکنم پوستشو بزارم روی بخاری بوش بپیچه، ی سریال طنز قدیمی از تلویزیون کوچولومون پخش بشه هر از گاهی صدای خنده بپیچه تو خونه بساط تخمه و میوه هم مثل همیشه به راه باشه، یکی چایی داغ بیاره برای همه منم در حالیکه دارم به پشتی تکیه میدم به بخارای لیوان زل میزنم چون چایی دوسندارم و از استرس مشقای مونده فردا صبحم نمیتونم تمرکز کنمو به این فک میکنم که خدایا میشه فردا خانوم معلممون نیاد؟ یا مثلن چمیدونم یکم خبیث ترش کنم، مریض بشه؟ یا اصن مامان بزاره فردارو نرم مدرسه؟
چرا انقد همه چی یهو سریع عوض شد؟ چرا؟:)