من یه آدمی بودم که همیشه با هدف درس میخوندم و آرزوم بود یا معلم بشم یا دندون پزشک همیشه سر همون جدی درس میخوندم ... تو ۱۷ سالگی یه خواستگار داشتم که خوب خودش تا دکترا خونده بود و برای دکترام ( تو رشته مهندسی عمران) بورسیه کالیفرنیا شد ولی بنا به دلایلی دیگه ادامه نداد
خانواده ام وقتی دیدن اونم مثل من علاقه داشته به درس گفتن بهت اجازه میده تو ام بخونی . خلاصه حتی تو مجلس خواستگاری مطرح کردیم که پدرش گفت حتما چرا که نه اصلا دانشگاه و براش خونه میاریم و این حرفا ...
خلاصه یه سال بعدش شوهرم شروع کرد به ساز مخالفت که محاله من بزارم بری دانشگاه ، من خسته کوفته از سرکار بیام تو ام خسته کوفته برسی این زندگی که به درد نمیخوره تو نرو دانشگاه ... (خودم دیپلم زبانم و گرفتم و قرار شد منو برای دوره تافل بفرسته و TTCام بگیرم که اونم تو این محله که زندگی میکنیم این دوره ها برگذار نمیشه 🥺😭 جای دور تره اونم نمیذاره برم ) خلاصه نه میذاره سرکار برم نه میذاره درس بخونم نه خونه ام نهایت کارش ۲ ساعت باشه کل رو بعدش بیکارم و به در و پنجره نگاه میکنم
باشگاه اینام نمیذاره برم میگه محیط باشگاه این محله تمیز نیست بیماری میگیری هیچ کلاس جالب دیگه این نزدیکم نیست
دلم آنقدر برای مدرسه تنگ شده دیشب خواب دوستام و مدرسه رو میدیدم آخه حتی نذاشت یدونه دوستم داشته باشم از رفیق بازی خوشش نمیاد ... خودشم رفیقی ندارن همه همکاران نهایت باهاش حرف بزنن در این حد...
خونه مامان بابامونم هفته ای یه بار میشه بریم آخه یه مقدار ازشون دوریم اونم ۱۴ ساعت سرکاره حوصله مهمونی اینا رو نداره 🙁 با من خوبه ها همیشه مثل یه رفیق باهام بوده نداشته ناراحت بشم هر چی خواستم خریده جایی خواستم برم حتی خسته بوده برده هر ماهم پول تو جیبی برام میریزه که فقط برای خودمه همیشه ام از عشقش بهم میگه ولی حس میکنم ادامه دار بشه افسرده بشم...
گاهی حوصله خودمم ندارم همش که نمیشه تلوزیون و گوشی و ...