باز هم شکستم... ولی مهم نیست!
شاید بعد از مدتی زخمهایم خوب شوند، اما خوب شدن با مثل روز اول شدن خیلی فرق دارد...💔
من خستهام! خسته از این گونه دوام آوردن!
قسم به تمام آفریدههای پروردگار که گاهی شرح حال آدمی ممکن نیست!
در حالی تن خسته و روح زخمیام را به این سو و آن سو میکشم که نمیدانم از دست دادهام؟ یا از دست رفتهام؟
نمیدانم خودم را سرزنش کنم یا ناراحت باشم؟
بی تکیه گاه... بی پناه... باز این دل شکسته است! ولی مهم نیست...!
سعی میکنم فراموش کنم!
میگویند ققنوس مرغی نادر و تنهاست و جفت ندارد... اما هر هزار سال یک بار، بر تودهای بزرگ از هیزم بال میگشاید و آواز میخواند و در آتش میسوزد و از خاکستر آن ققنوسی دیگر متولد میشود...
سعی میکنم فراموش کنم و باز از خاکستر خود برخیزم... قرار نیست دوباره متولد شوم...! قرار است هر روز زخمهایم تازه و تازهتر شوند و من نقاب بی تفاوتی بر چهره بزنم، مگر گاهی که هوا ابری میشود یا بارانی...!
شده از درد بخندی که نبارد چشمت؟
من در این خنده پر غصه مهارت دارم!
🥀 برای دل شکستهام دعا کنید... دعا کنید آروم بگیره🥀