سلام دوستان
یادمه اون روزی که اومدم تایپیک زدم نوشتم تو ۲۲ سالگی حس میکنم ۹۰ سالمه چقدر حالم بد بود چقدر داغون بودم وقتی اومدم گفتم اصلا نمیدونم چه جوری روز عروسیم گریه نکنم اصلا وضعیت خوبی نداشتم من به شکل عجیبی شکسته شده بودم اما بچه ها اومدم امروز بعد از مدت ها بگم خودمو از اون منجلاب افسردگی بیرون کشیدم برج پنج ۴۰۱ عروسیم تو روز تولدم تونستم بگیرم یادتونه که گفته بودم میخواستم عقدمو تو روز تولدم بندازیم که مامانم فوت کرد؟؟؟
روز عروسیم به طرز عجیبی گریه نکردم حس کردم خیلی بزرگ شدم اما پیر نه با خودم گفتم جای مامان بابا خواهرم صدرصد خالیه خیلی دلم میخواست باشن اما من اونارو از بهشت دعوتشون کردم اینارو که گفتم قبل عروسی واقعا احساس ناراحتی دیگ نداشتم اصلا گریه نکردم خواهرام گریه میکردن و سعی میکردن من نبینم اما من خودمو زدم به ندیدن...بچه ها من واقعا دیگه اشکم نمیاد غمم تموم نشده اما نمیدونم چرا سخت گریه میکنم اما حال خیلی خوبی دارم اینروزا دیگ آواره نیستم یه روز خونه این یه روز خونه اون یه روز خونه مادر شوهر الان تو خونه خودم خیلی آرومم...
از خدا میخوام همه جوونا زودتر برن سر خونه زندگیشون♥️