سلام و شب بخیر بچه ها
میخواستم یه چیزی و رو باهاتون در میون بزارم
۱ سال پیش رفتیم یه عروسی داماد متولد ۷۶ رفیق دایی کوچیکم بود داییم روز عروسی اومد سراغ منو مامانم و داداش ۷ ساله ام بابام سر کار بود خلاصه رفتیم عروسی منو عروس که همسن بودیم باهم دوست شدیم بعد باهم در تماس بودیم با خانواده اون و خانواده با بیرون میرفتیم خلاصه یه شب شوهر همین دوستم فاطمه با بابام دایی هام هماهنگ میکنن میریم سفره خونه از اونجا که من سنگین و مودب نشسته بودم وقتی پاشدم برم سرویس بهداشتی از بالای سر شوهر فاطمه یعنی آقا محمد رد شدم دیدم که داره عکس های منو نگاه میکنه و لبخند میزنه خلاصه بدم اومد دیگه ی مدت خط و گوشیمو عوض کردم تا با فاطمه اینا در ارتباط نباشم و ... خلاصه ۶ ماه از اون موقع میگزره که من کم کم میفهمم که عاشق شوهر دوست خودم شدم میدونستم نمیشه ولی فقط بهش فکر میکردم بعد تا اینکه امشب بهم پیام داده خیلی دوست دارم من روز عقد که دیدمت عاشقت شدم بابام گفته فاطمه دخترِ آشناییه اونو بگیر اگه اونو نگیری از ارث محرومت میکنم خلاصه شد آنچه شد گفتم شماره منو از کجا آوردی گفت حالا یه جا گفت میشه ببینمت گفتم نه من همچین کس بی معرفتی نیستم بعد که تو بام شهر با مامان بابام رفته بودیم رفتم یه گوشه کناری عکس بندازم که سر و کله آقا محمد پیدا شد گفت عاشقتم و این چیزا ی سیلی زدم بهش ولی اون منو بوسید و در رفت حالا موندم من چیکار کنم میگه میخوام از زنم جدا شم بیام خواستگاریت