خسته ام تو شهر غریب نه سرگرمی دارم فقط روزمرگی تکراری با وجود یه شوهر نفهم و بیشعور
همش با پسرم تا لنگ ظهر میخوابم امروز که خوابم نبر د دارم دیوونه میشم از فکر و خیال
تقریبا یکساله خونه مامانم نرفتم
شوهر بی عرضمم پول نداره که بریم
دلم میخواد مث بعضیا صب زود پاشم به پسرم صبونه بدم کارامو بکنم برم بیرون خونه مامانم نزدیک باشه برم خونشون
طفلی بچمم همش تنهاس