ازم خوایته بود فکر و کنم بهش جواب بدم اما اگ دوستش نداشتم همون دوست معمولی بمونیم براهم
نمیدونستم چی کار کنم سر در گم بودم اما چون دل شکسته بودم خام حرفاش شدم نخواستم دلش بشکنم منم براش نوشتم و قبول کردم
از اون روز بیشتر هوامو داشت و...
زیاد راجبش نمیگم چون دوست ندارم بهش فک کنم
خلاصه که چندماهی گذشت
تو یکی از روزهای برگ ریزان پاییز ی دوستام به اسم شهلا گفت بگو برامون نهار ساندویج بیاره اگ دوستت داره و خودش بهم ی گوشی نوکیا داد
منم زنگش زدم تا صدامو فهمید گفت جانم و مثل همه امر هام این یکی رو هم اطلاعت کرد
بعدش برامون ساندویچ اورد اخر کار نشد ازش تشکر کنم ب دوستم گفتم تشکر کنه
اما شمارش مونده بود و از اون شب اریا بیا من و شهلا تقسیم شده بود