2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 30986 بازدید | 628 پست
اگه اذیت میشی نگو

ترجیح میدم نگم خودتون فهمیدید دیگه احتمالا😔

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

وای😖🤦🏻‍♀️ خدای من🥺

پس نمیگم میرم ادامش چون نمیخوام بهش فکر کنم

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بچه ها خونه زن عموم جوریه ک دوتا زن عمو هام تو یه خونه بودن وقتی گریه میکردم زن عموم میفهمه صدا میاد تو حیاط پسر عموم ی انارم نیده و تهدید ک ساکت شو تا پیتزات بدم و هرچی خواسی و این چیزا 


اما اون زن عموم تو حیاط میفهمه یکمشو و میبینه گریه کردم همون موقع تا ما میریم زنگ میزنه به  مامانم میگه و مامانم از من تو خونه پرسید منم واقعیتو گفتم ک اذیت شدم 


پدرم برخورد کرد اما نزاشتن مامانش بفهمه و اینا از اون روز من متنفر بودم ازش و دیکه کمتر میدیدمش


ولی بگم کمبود محبت هنوز باهام بود و من گریه های شبانه داشتم با دوستامم زیاد حرف نمیزدم اما روزا شاد بودم شبا غمگین گاهی مدام دعوا داشتیم شبا ارزو مرگ میکردم منی که یه بچه ۱۰ ۱۱ ساله بودم و هروقت اعتراض میکردم خانوادم میگفتن تو همه چی داری

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

کلاس ششم بودم از کمبود محبت دلم میخواس با یکی نرف بطنم تا این که با ی نفر اشنا شدم اسمش مثلا اریا


خلاصه که با اریا حرف میزدم و چت می‌کردیم اون ۵ سال ازم بزرگتر بود منم گوشی نداشتم با سختی حرف میزدیم تو کوچه همو از دور میدیدیم اما اصلا بهم دست نمیردیم یا از نزدیک حرف نمیزدیم فقط دوست بودیم 


خیلی بهش وابسته شده بودم اونم کمکم بود مث ی داداش حس میکردم عاشقم و این چیزا حالا بریم ادامشو خوشگل بگم

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

ی روز بعد از ظهر توی ماه رمضان نشسته بودم تو کوچه اریا هم بود باهم چت میکردیم عکس ی گردنبند داد واسم اسمم روش بود گف ک این قشنگه نازیچی دوست دارم برات بخرم


قلبم بوم بوم میکرد من و اریا این حرفارو نداشتیم من ی دختر کله خر تخس بودم اهل شیطنت غمامم تو خودم بود محبتمم با محمد بود و تمام.

بهش گفتم اسم منو درست ببر گف ن اینطوری خاص تر و قشنگ تره ی حس عجیبی داشتم ولی اون زمان نمیشد هنوز بهش گفت عشق یا دوست داشتن فقط تعجب بود ک داشتم محبت میدیدم 


اذان دادن خدافزی کردیم قدم زنان با دختر عمم میرفتیم به سمت مسجد ک اریا از کنارم رد شد ی نامه انداخت بازش کردم نوشته بود سلام نازیچی من

ببخشید ک بهت میگم نازیجی من اما یه چنوقته همش خوابتو میبینم از جلو چشمم کنار نمیری اگ یکی سمتت بیاد میخوام بکشمش و این چیزا


اولین بار بود اینارو میدیدم من با محبت بی گانه بودم من خودم بودم و خودم 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

ازم خوایته بود فکر و کنم بهش جواب بدم اما اگ دوستش نداشتم همون دوست معمولی بمونیم براهم


نمیدونستم چی کار کنم سر در گم بودم اما چون دل شکسته بودم خام حرفاش شدم نخواستم دلش بشکنم منم براش نوشتم و قبول کردم


از اون روز بیشتر هوامو داشت و... 


زیاد راجبش نمیگم چون دوست ندارم بهش فک کنم


خلاصه که چندماهی گذشت 


تو یکی از روزهای برگ ریزان پاییز ی دوستام به اسم شهلا گفت بگو برامون نهار ساندویج بیاره اگ دوستت داره و خودش بهم ی گوشی نوکیا داد


منم زنگش زدم تا صدامو فهمید گفت جانم و مثل همه امر هام این یکی رو هم اطلاعت کرد


بعدش برامون ساندویچ اورد اخر کار نشد ازش تشکر کنم ب دوستم گفتم تشکر کنه


اما شمارش مونده بود و از اون شب اریا بیا من و شهلا تقسیم شده بود

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بابا میخونید ی نظری چیزی بدید ادم امیدوار بشه پیگیرید

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز