2821
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 30977 بازدید | 628 پست

سرش درد میکرد نمیتونست تکون بده چشماشو ب زور باز کرد که ای کاش بلز نمیکرد 

بالاسرش دید اشکای پدربزرگشو گیج نگاه کرد اقاجونش با تلفن حرف میزد داش میگفت: حالشون اصلا خوب نیست... محمد.. محمد... محمد تموم کرده😭😭😭😭

نازنین انگار مات شده باشه ارزوی مرگ میکرد سرشو تکون داد شاید واسه آخرین بار همدمشو ببینه واسه اخرین بار تنها مونسشو ببینه کسی که مثل یه داداش پشتش بودو ببینه اما نتونست نتونست نتونست


پلکاش داشت سنگین میشد باز نمیخواست بخوابه اما انگار دست خودش نبود اشکای اقاجونش و این جمله تو ذهنش تکرار میشدن محمد تموم کرده... و تا الان اون صحنه تو ذهنش مونده

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

وقتی باز چشماشو باز کرد دلش میخواست همه چی خواب باشه همه چی دروغ باشه 


چشماش فقط یه سقف سفید دید و صداهای مبهم


دوباره بیهوش شد


این بار وقتی بیدار شد سرش غرق خون بود و لزج عموشو بالا سرش دید همه با استرس بودن 


بالاخره کاراش تموم شد از بخیه زدن سرش تا گچ گرفتن دست ها و گردنش


دختر بچه ناز و شیطون حالا شده بود یه دختر با صورت و موهای خونی یه دختر ک نمیتونست تکون بخوره و ذهنش فقط درگیر اون شب لعنتی بود ک چرا اصرار کرد چرااااا


میومدن بالا سرش و میرفتن شبا با زور اهنگ و لالایی خوابش میبرد واسه ی دختر ۷ ساله دوری از مادر خیلی سخته خیلی 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

چندین بار از همه سراغ داییشو گرفت اما کسی چیزی نمیگفت میگفتن اونم بستریه و نازنین همین امیدو داشت ک اشتباه شنیده اونم بستریه


با هر سختی بود بالاخره مرخص شد

نازنین فک نیکزد الان هنه چی مث قبل میشه میرن خونشون پیش اسباب بازی هاش پیش داییش اما هیچی مث قبل نشد 


نازنین تو خونه مادربزرگ پدریش رفت بدون مامان و بابا


دستشویی نمیتونست بره حتی نمیتونست تنها بشینه یا بلند بشه


نزدیک عید بود دلش لباس میخواست اما با اون موهای غرق ب خون و دستای بسته نمیشد که نمیشد


بالاخره با سختی موهاشو شستن و زن عموش براش شلوار لی خرید با ی سویشرت ک شاید بشه پوشید 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بچه ها لااقل دوستاتونو تگ‌کنید ببینم واسه چند نفر دارم حرف میزنم

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

کم کم خبر دادن بهش ک باباشم میخواد بیاد 

بالاخره بعد کلی انتظار باباش اومد اما اون از زمین تا اسمون با بابای نازنین فرق داشت ی مرد لاغز پر ریش و سیبیل 


به سختی جا به جاش میکردن تهال و لگن و شکم و زانوش اسیب دیده بود و کلی عمل شده بود


شب عید برا خوب کردن حال نازنین سفره هفت سین چیدن 


خلاصه بگم کسی چیزی نمیگفت زیاد مدام دیدنشون میومدن اما نازنین غم داشت خیلییی


ی بار وقتی از دکتر میومدن با اقاجونش اومد تو ماشین اقاجونش یه برگه بود نازنین برداشت بازش کرد عکس محمد بود عکس همون کسی ک مامانش ۹ ماه نازنینو تو شکمش با اون عکس خو داده بود و ۷ سال نازنین تو اغوش اون فرد بود


به سختی خوند و فهمید که ۴۰ روزه دایی نداره ۴۰ روزه محمدشو از دست داده تو شوک بود تا شب باور نداشت شب شروع کرد داد و فریاد ک من میخوام برم پیش داییم ولم کنید من بغل اونا میخوام😭😭 همه غرق در تعجب نازنین فقط فریاد میزد و گریه میکرد شپا دروغ میگین دایی من مرده 

از اون طرف داد میزد داییم نمرده من میخوام برم پیشش بغلش

(انق برام سنگینه داغش هنوز ک اشکام روونه)


وقتی دیگه نای فریاد نداشت رفت ی گوشه تو اشپز خونه کز کرد سرشو رو پاش گرفت و زار زد

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بالاخره مامانش هم اومد مامانی که حافظشو از دست داده بود و کمرش به شدت اسیب دیده بود کنار مامانش کمکمش میکرد اما مادرش گاهی چون حافظه نداشت میزدش یا کارایی میکرد که نازنین میترسید


همه امید نازنین سوت و کور شده بود ی پدر روی تخت افتاده دست به اعصا و یه مادر ک هیشکیو نمیشناخت اما عشق میون علی و زهرا ستودنی بود ک همو ب یاد داشتن و ندام میخواستن کنار هم باشن


بعد یک سال با هر سختی بود گذشت مادرش کم کم بهتر شد و حافظشو به دست اورد 


بماند ک وقتی فهمید محمدشو از دست داده جی به روزش اومد اما همه اینا گذشتن


نازنین هنوز امید داشت اینا همش خواب باشه ی کابوس مدام میگفت بالاخره بیدار میشم بالاخره دایی میاد


بعد ی سال باز فهمیدن کمر مامانش اصلا اوضاعش خوب نیس و امکان داره ک ویلچر نشین بشه😔

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

مادرش ی عمل سخت داشت اول گفتن از راه قلب بایدعمل بشه اما بالاخره قبول کردن از پشت عملش کردن و پیچ و پهره گذاشتن


خداروشکر مادرش عملش خوب بود و قطع نخواع نشد


کم کم داشت زندگیشون ب روال قبل برمیگشت 


(مادرم از تصادف دستش کج هست و کمرش هنوز درد داره نمیتونه کار سخت بکنه)


همچی داشت پیش میرفت ولی نازنین به گریه های یواشکی لادت داشت اخر شبا اروم اشک میریخت 


یکی دو سال ک گذشت ی شب وقتی چند روزی تا اول نهر نمونده بود و نازنین باز شوق و ذوق داشت زمونه باهاش بد تا کرد و نابودش کرد

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

ی شب میش زن عموش بود خونه مادر زن عموش


باباش زنگ زد ک بیاد خونه زن عموشم از پسر عموش خواست نازنینو ببره ی پسر ۱۸ ۱۹ ساله


نازنین با پسر عموش رفت

پسر عموش به بهونه گفت که بیا بریم خونمون مامانم گفته ی جیزی بهت یدم بعد بریم نازنین بچه بود قبول کرد


رفتن وقتی رفت گفت این لباس زیرو ببین اندازته نازنین گفت نا معلومه بزرگه اون اصرار کرد ن بپوشش و این حرفا نازنین راضی نمیشد میگف منو ببر خونمون اما از اون اصرار 


(بجه ها گفتنش خیلی دردناکه هستین؟ واقعا نمیدونم چطوری بگم خیلی سختمه😭)

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بچه ها ی جیزی بگید لطفا


میشه اینجاشو نگم دیکه خودتون حدس بزنید

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز