کم کم خبر دادن بهش ک باباشم میخواد بیاد
بالاخره بعد کلی انتظار باباش اومد اما اون از زمین تا اسمون با بابای نازنین فرق داشت ی مرد لاغز پر ریش و سیبیل
به سختی جا به جاش میکردن تهال و لگن و شکم و زانوش اسیب دیده بود و کلی عمل شده بود
شب عید برا خوب کردن حال نازنین سفره هفت سین چیدن
خلاصه بگم کسی چیزی نمیگفت زیاد مدام دیدنشون میومدن اما نازنین غم داشت خیلییی
ی بار وقتی از دکتر میومدن با اقاجونش اومد تو ماشین اقاجونش یه برگه بود نازنین برداشت بازش کرد عکس محمد بود عکس همون کسی ک مامانش ۹ ماه نازنینو تو شکمش با اون عکس خو داده بود و ۷ سال نازنین تو اغوش اون فرد بود
به سختی خوند و فهمید که ۴۰ روزه دایی نداره ۴۰ روزه محمدشو از دست داده تو شوک بود تا شب باور نداشت شب شروع کرد داد و فریاد ک من میخوام برم پیش داییم ولم کنید من بغل اونا میخوام😭😭 همه غرق در تعجب نازنین فقط فریاد میزد و گریه میکرد شپا دروغ میگین دایی من مرده
از اون طرف داد میزد داییم نمرده من میخوام برم پیشش بغلش
(انق برام سنگینه داغش هنوز ک اشکام روونه)
وقتی دیگه نای فریاد نداشت رفت ی گوشه تو اشپز خونه کز کرد سرشو رو پاش گرفت و زار زد