مرداد ماه بود رفتن مشهد دقیقا مثل امسال
با دل شکسته پیش اقا ناله کرد گفت یا ضامن اهو تو شاهد بودی چقد سختی کشیدم خوشحالم ک فهمیدم ادمم اشتباهه اما نا امیدم نکن معجزه کن تو زندگیم
وقتی اومد شهرشون دختر خالش زنگش زد نازنین تو که خیلی استعداد داری بیا اینجا کلاس بازیگری
فرداش نازنین رفت کلاس اونجا فضا راحت و خوب بود اما نازنین ی دختر حجابی بود و بنا بر خجالت یکم ساکت بود
تو همین بین چشمش خورد به یه پسر خیلی چهره نازی داشت اروم بود نگاه به دختر نمیکرد اما ی تیپ خیلی خوشگل زده بود تیشرت قرمز شلوار مشکی و کفش قرمز
نازنین ناخواسته نگاهش میکرد مجذوب حیا و چهرش شده بود همش میگفت این اشناست واسه من شبیه یکیه اما هرجی فکر کرد نفهمید شبیه کیه یکم از این و اون پرس و جو کرد فهمید همه صداش میزنن سید
توی کلاس همه به نازنین میگفتن دخی شیطون یا د.ش مخفف دخس شیطون کلا کسی زیاد با اسم صداش نمیزد از همون روز اول جمع صمیمی بود پسرا دور نازنین بودن باهاش نقش تمرینی اجرا میکردن اما اون نه نازنینم از اول تا اخر تو فکر اون پسر بود اونی که بهش میگفتن سید اونی ک اروم بود و نسبت ب نازنین محل نمیزاشت
نازنینی که تو اون سن انق بغلی بود با اینکه با حجب و حیا بود اما همه بغلش میکردن بوسش میکردن اونجا از اون پسر زیاد محل نمیدید