شبا چت میگردیم روزا گاهی همو میدیدیم اتفاقای زیادی افتاد ک الان بعد ۵ سال دقیق یادم نیست مهماشو میگم شاید به ترتیب گفتا نشه دیگه خودتون ببخشید
ی روز دیدمش باز غم داشتیم مزاحمه سر جاش بود زنگ زدن گفتن اقاجونمم بردن اصفهان دکتر دقیق یادم نی فک کنم سکته کرده بود توواون اتاقی الان دیگه شده بود واسه من و سبحان بودیم ی پسر بچه شیطون همش میگف اینا چقد باهم حرف میزنن؟ معلومه ک تست نمیگیرن انگار میخوان باهم ازدواج کنن
اون روز خیلی ناراحت بودم رفتیم تو اتاق وسط حرف زدنامون انگار باز این بغض لنتی میخواس بیاد سراغم ک میون شونه های عشقم فرو رفتم
عطر تنشو نفس کشیدن اولین بار بود بغلم میکرد محکم فشارم میداد منم دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم
اون زمان اون هنوز ی پسر بچه بود اما واسه من از هر مردی مردتر بود تنها کسی بود ک با همه وجودش کمکم میکرد مشکلای درسیمو حل میکرد ارومم میکرد تا مثل قبل زود جوش نیارم تا داد نزنم دیگه اون نازنین چند ماه گذشته نبودم دیگه اعتیادم تیغ سرد و تیز نبود مخدر من الان شده بود ارامشی ک ار حرفاش میگرفتم من با سبحان متولد شدم یه دختر شیطون با حضور سبحان تو زندگی من به وجود اومده بود ک شاد و سر حال بود
سبحان نمیزاشت غم داشته باشم واسم از همون روزا شد مامان شد بابا شد رفیق فاب و صمیمی شد اونی ک با همه گند کاریام پشتم در میومد شد داداش نداشتم شد خواهرم و من شدم مونسش تا اونم پشتش ب من گرم باشه
تو اغوشش بودم و به اینده فکر میکردم اون زمان سختی های راهو نمیدیدم فک میکردم یکم ک من و سبحان بزرگتر بشیم اچازه میدن نامزد کنیم تا باز بزرکتر بشیم و عقد کنیم.
نمیدونستم عالم و ادم کمر ب جدایی ما بستن