باز زمونه روی تلخشو بهم نشون داد اما این بار من کوتا بیا نبودم با خانواده ک هیچی با زمونه هم سر خوشبختی خودم میخواستم بجنگم این بار سبحان عین کوه پشتم بود و تا اون بود من توشه برای جنگ داشتم
به هیجکسو هیچ چیز اهمیت نمیدادم از هر راهی مادر و پدرم مخالفت میکردن من یه راه دیگه پیدا میکردم شروع کردم به نامه نوشتن چون دیگه گوشی نداشتم صبحا ک بابام منو میزاشت مدرسه ی جایی با سبحان قرار میزاشتیم تا اونجا رو با شوق میدوویدم سلام میکردیم ناممو بهش میدادم ده دقیقه با جرعت وسط ی کوچه هنو به اغوش میکشیدیم و روزمونو با عشق شرو میکردیم
از هر خوردنی واسه هم کنار میذاشتیم و بهم میدادیم
دوتامون قصد موندن داشتیم پدر و مادرم بدترین بلاهارو سرمون اوردن اما خم به ابرو نیووردیم همه میگفتن نمیرسید شهلا با اریا جدا شده بودن تلاش میکرد مارو جدا کنه منو نا امید کنه اما ما کم نیووردیم تو نامه هامون هست قول میدادیم همه این روزا تموم میشه و بعد هر سختی اسونیه
شید سبحان تو نامه هاش نوشته بود اگ من سیدم ب خدا وا کذارشون میکنم
اخه نمیدونید شهلا چیکارا میکرد همش میومد میگف اریا میگه خیف نازنین من نازنینو از اول دوسش داشتم عشق اولمه بدشو نمیخوام این پسز همه جا داره ابروشو میبره
اما من و سبحان بهم اعتماد داشتیم الکی حرف هیچ کسو باور نمیکردیم منو سبحان قرار بود عاشق ترین باشیم
اون روزا همشو در حال جنگیدن بودیم اما پشتمون بهم گرم بود اما نمیزاشتیم جدامون کنن