سید سبحان مهربون من واسم کادو تولد خریده بود یه الیرابت
عشق خیلی حس شیرینیه و اون زمان روی ابرا بودم کباباشو کداشتیم فردا صبح توومدرسه بخوریم چون من باید میرفتم ظرفشو با دونه انارو نارنگی و گلای خشک رز پر کردم قشنگ و گفتم زهرا و مبینا بهش بدن
کلی هم خودم ازش تشکر کردم ک جرا اینکارو کردی
روزا همینطور میگذشتن و انگار نازنین غرق خوشی بود و این خوشی وقتی سر پر شد که فهمید کلاسا باز شرو شده و میتونه تک دلبرشو بازم ببینه
ی روز ک باز با بچه ها ب خاطر ماکت پیش هم بودن بچه ها شرو کردم انار خوردن گفتن تو نمیخوای تو دیگه عشق داری برو به عشق جانت بگو برات بخره و کلی شوخی و دعوا نازنینم گف باشه الان میرم پیش عشقم چوقولی همتونو میکنم تا دیگه من اذیت نکنید
فرداش نازنین اینا پیجوندن تای سر برن کلاس دم در سید سبحان منتطر عشق اولش ایستاده بود اومدن تو سید سبحان رو شوخی ی خاک انداز برداشت گفت خوب حالا عشق منو اذیت میکنید اگ تو راهتون دادم مبینا گفت قبل این که عشق تو باشه رفیق ما بوده یادت نره سید سبحان خندید و با حرعتی ک این عشق بهش داده بود بدون خجالتی ک قبلا داشت گفت فعلا ک عشق منه مال منه حرفیه؟
بعدش رفت تو آشپزخونه اون ساختمون ی نایلون پر انار در اورد گفت حالا به عشق من انار نمیدین خودم واسش بهتریناشو میخرم
هر کودوم انارا انقد بزرگ بودن تو دست جا نمیشدن واقعا خوشگل بودن
نازنین دلش قیلی ویلی میرفت اون وسط شهلای نامرد هم بود مدام خودشو ب نازنین میچسبوند و ی جوری نشون میداد انگار خیر خواه نازنینه