2777
2789
عنوان

داستان زندگی

| مشاهده متن کامل بحث + 30986 بازدید | 628 پست

خلاصه ک اقای ایندمون گفتش بیا دم در سر کوچه ازم بگیر منم رفتم سوار ی ماشین سمند بود دوباره نازنین سید سبحانو نزدیک تودش حس کرد و سد ی دخت خجالتی روسریشو جلو کشید جادرشو مرتب کرد با استرس راه میرفت گوشی تو دستاش میلرزید کوچه شلوغ بود و شهرشون کوچیک سر کوچه ک رسید گفت نمیشه نیا زشته جلو همه اما انگار بر عکس نازنین سید سبحان تازه شجاع شده بود تازه یاد گرفته بود پررو باشه 


جلو اومد نازنین فقط نگاش ب زمین بود سید سبحان با پررویی نگاه ب دختری ک سرشو بالا نمیوورد کرد بعد چند ثانیه مایلون بستنی هارو دستش داد و گفت بفرمایید نازنین انگار باز نفس کم اورده بود نمیدونست این چه حالیه ک کنار این پسر داره انقد اروم گفت مرسی ک خودش ب حرفش شک کرد اما همونطوری ک سرش پایین بود بستنی هارو گرفت و رفت

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

تو اتاق نشستن ب بستنی خوردن نازنین اما انگار اشتها نداشت فقط به سید سبحان فکر میکرد 

چرا اینطوری شده بود 

خودش سر در نمی اورد

همه بستنی هاشونو خوردن و از نازنین اب شد

تو فکر رفته بود

باید جریان اریا رو ب سبحان میگفت

دو دل شده بود

بستنی رو داد به بچه ها

تصمیم گرفت از همون اول صادق باشه


پس انگشتاش با لرزش روی کیبورد حرکت کرد

ی دلش میگفت نگو نگو اگ بره میمیری تازه داری ارامش میدا میکنی

اون دلش میگفت بگو نزار چیزی از همین اول کار بینتون فاصله بندازه و ی عمر ترس لو رفتنشو داشته باشی


قلب نازنین در طلاطم بود

با سختی تایپ کرد ی جیزی هست که باید بدونی و بعدش تصمیم بگیری


چشماشو بست و دستشو روی دکمه ارسال زد

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

ثانیه های انگار کند شده بودن تا نفس گیر تر باشن هوای اتاق انگار خفه شده بود 


سید سبحان اعلام کرد ک منتظر شنیدن هست 


و نازنین با تایپ هر کلمه انگار میون لشکری های دلش جنگ مینداخت

بدون اینکه به این جنگ بها بده نوشت و نوشت و نوشت

از اینکه با اریا بوده و حس میکرده دوستش داره از همه چیز نوشت همه افکارشو پس زد و ارسال کرد.


با ارسال اون پیام انگار تازه فهمیده بود چیکار گرده تند تند نفس عمیق میکشید کف دستاش عرق کرده بود نگاهش فقط به اون قسمت در حال تایپ بود با خودش میگفت خدایا الان چی میشه؟؟؟ نکنه بره؟؟؟ نکنا نخواد؟؟؟ همش میگفت خدایا تو دیدی من چندین بار تو این اتاق قصد تودکشی داشتم تو دیدی چقد شبا گریه گردم اشک ریختم خودت پناهم باش امیدمو نا امید نکن


بالاخره پیام سید سبحان ارسال شد و همه وجود نازنین چشم شد برای خوندنش 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

من داستانتو از اول خوندم 

خیلی قشنگ می‌نویسی ❤️

زندگی هر کی خب یه قصه داره

کاش الان نمیتوشتی موقعی مینوشتی که به اقا سبحان رسیده باشی و خیلی خوشبخت باشی ❤️

قول بده وقتی رسیدی به جایی که گفتم حتما بیای بگی بهمون ذوق کنیم واست که دختری با اینهمه سختی ها تونسته بجنگه و خوشبخت ترین باشه❤️

من داستانتو از اول خوندم  خیلی قشنگ می‌نویسی ❤️ زندگی هر کی خب یه قصه داره کاش الان نمیتوشتی ...

متشکر گلم نمیدونم شاید برسم شاید نه نمیدونه عضو نی نی سایت شدم فعلا اول باید بهش بگم اگ مخالفت کنه نیستم ک بهتون بگم ولی اگ بودم و زود بهم رسیدیم حتما واستون تاپیک میزنم تو همه مراسما دعا کنید فقط بشه واقعا خستم خیلی اذیت شدم و هنوز ننوشتم همشو خیلی خیانت دیدم تنها کسی ک بهش امید دارم عشقمه کاش نا امید نشم 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
اقا بگو دیگه بقیشو کشتیمون

اخه هیشکی نبود حس کردم دارم واسه خودم میزارم 

چشم بمون الان تایپ میکنم میزارم 



میخواین خلاصه بگم و رد بشم؟؟؟ 

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
ایشالا بهش میرسی گلم دعات میکنم ❤️

منون عزیزجان ان‌شاءالله

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤

⁉️⁉️⁉️⁉️⁉️


خب خب بریم واسه ادامش


ممنون از نطراتتون


⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️⬇️

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
اخه هیشکی نبود حس کردم دارم واسه خودم میزارم  چشم بمون الان تایپ میکنم میزارم  میخ ...

نه عزیزم اینقدر داستان زندگیت جذاب خودت زیبا تعریف میکنی مجذوبش میشیم فقط دوست داریم بخونیم.بگو کامل اخر کار نظراتمونا میگیم.

نازنین با استرس پیامو خوند اما نه خبری از عصبانیت بود و نه خبری از رفتن سید سبحان خیلی منطقی برخورد کرده بود و گفته بود مشکلی با این موضوع نداره و گذشته ها گذشته


اون روز هم گذشت تو روزای بعدی ی بار سید سبحان مرسیده بود تولدت کی هست و نازنین گفته بود ۴ مهر اونموقع حدودا ۱۶ مهر بوده دقیق یادم نمیاد شبش سید سبحان میگه بیا کارت دارم ی چیزی اوردم دست پخت خودمه با بچه ها بخورین


شغلی ک میگم اون زمان مال سید سبحان نبود ولی مثلا شما فک کنید تو یه کبابی کار میکرد اونجا کباب میپخته مثلا 


قبول کردم و رفتیم ازش بگیریم شب بود هوا سرد بود ی سویشرت پوشیده بود 

دم مدرسه ی ظرف پر سیخ کباب داد بهم روش ی شاخه گل مصنوعی و یه پاکت کوچولو بود

اگه کسی زن داداش اصفهانی میخواد خبر کنه😍 علاقه به یادگیری فرهنگ های دیگه و اشنایی باهاشونو دارم😍 دوست دارم یه ازدواج خوب با یه غریبه و راه دور داشته باشم😍 سختی زیاد کشیدم هرکسی نمیتونه منو بپذیره پس دعا کنید خدا واسم ارامش و خوشبختی و بخت خوب رقم بزنه😍 الهی حال دل همه خوب باشه ارامش سهم دلای مهربونتون❤
2827
2791
2779
2792