تو اتاق نشستن ب بستنی خوردن نازنین اما انگار اشتها نداشت فقط به سید سبحان فکر میکرد
چرا اینطوری شده بود
خودش سر در نمی اورد
همه بستنی هاشونو خوردن و از نازنین اب شد
تو فکر رفته بود
باید جریان اریا رو ب سبحان میگفت
دو دل شده بود
بستنی رو داد به بچه ها
تصمیم گرفت از همون اول صادق باشه
پس انگشتاش با لرزش روی کیبورد حرکت کرد
ی دلش میگفت نگو نگو اگ بره میمیری تازه داری ارامش میدا میکنی
اون دلش میگفت بگو نزار چیزی از همین اول کار بینتون فاصله بندازه و ی عمر ترس لو رفتنشو داشته باشی
قلب نازنین در طلاطم بود
با سختی تایپ کرد ی جیزی هست که باید بدونی و بعدش تصمیم بگیری
چشماشو بست و دستشو روی دکمه ارسال زد