همه گلا و کادوهایی که بهم داده بود رو انداختم دور
تموم چتامون رو از اول یه دور خوندم، با ناراحتیا چشمام پر اشک شد و با خوشحالیامون خندیدم، خندهِ تلخ و بعد همشونو پاک کردم
عکسامونم همینطور.. برای بار اخر قربون صدقش رفتم و با عکساش حرف زدم، بهش گفتم چقدر دلم تنگ شده و چقدر بدونش خستم
نزدیک دوهفتس از خونه بیرون نمیرم، همه خیابونای این شهر، کل کافه ها، پارکا منو یاد خاطره هامون میندازه
ساعتا و کارا رو جوری تنظیم میکنم که بیکار نشم فکر و خیال کنم اما همیشه به یادشم، به یاد دستاش که محکم دستامو میگرفت و میگفت این دستای کوچولوتو هیچوقت تنها نمیزارم
دلم برای بغلی تنگ شده که دیگه متعلق به من نیست
دلم برای چشمای عسلی سبزش تنگ شده که دیگه نمیتونم نگاشون کنم
دلم برای خندهاش تنگ شده، خنده هایی که عاشقشونم
دلم برای همون پسر مغرورِ تخس تنگ شده
خیانت چیزی نیست که بتونم ببخشم اما چجوری کنار بیام با دلتنگی و خاطره ها؟..