💬۵۰
فریبا گفت
وای عاطی مسکل من یه چیز دیگه هست تو گیر دادی به این محل
گفتم
با شناختی که ازت دارم خوب میدونم نمیتونی بیخیال خارج رفتن بشی پس قید عشق و عاشقی و سروشو بزنو زن شاهرخ شو
فریبا ناراحت گفت
شد یه بار باهات حرف بزنم درست راهنماییم کنی
گفتم
چی بگم فریبا میگم پای عشقت بمون میگی آرزوهام چی میگم زن شاهرخ شو میگی عشقم چی
بالاخره یه کدومو باید انتخاب کنی دیگه
فریبا همچنان ناراحت گفت
کاش منو میفهمیدی عاطی کاش
گفتم
ببین فریبا من اگه تا خود شبم باهات حرف بزنم این خود تویی که تصمیمگیرندهای
حالاهم که وقت داری بشین خوب فکراتو بکن
فریبا گفت
بدبختی همینه عاطفه شاهرخ تا دو ماه دیگه باید برگرده من زیاد وقت فکر کردن ندارم
نمیدونم چرا یهو بغضم گرفت و گفتم
فریبا تو واقعاً میخوای بری خارج؟
فریبا گفت
حالا منم همین حالا نرفتم خارج اول باید بیان خواستگاری رسمی
گفتم
ولی سروش که سرباز تو هم که میگی...
فریبا توی حرف اومد و گفت
دیوونه شاهرخو میگم
برق نگاه فریبا رو همون هفته سر سفره ناهار وقتی شاهرخ ازش پرسید هنوزم آرزوشه بره خارج یانه خوب یادمه درست عین حالا بود
انگار زور اون خوره خارج رفتن به عشق و عاشقی سروش چربیده بود چون فریبا منتظر خواستگاری رسمی از جانب عمهاش بود نه از جانب رقیه خانوم
ولی چیزی که برام جای تعجب داشت این بود که فریبا چرا از وقتی از این محل رفته رفتار و گفتارش تغییر کرده
شاید به قول خودش واقعاً بالا شهرنشینی روش تاثیر گذاشته بود که تا به این حد تغییرش داده بود
آدم بیشیلهپیله سابق نبود حتی پوششم عوض شده بود
مثل همیشه شب قبل خواب ذهنم درگیر فریبا و حال و احوالش بود که عزیز در اتاقو باز کرد و با دیدن چشمای باز من گفت
خواب نبودی؟
گفتم
نه بیدارم عزیز کاری دارین؟
عزیز اشاره کرد و گفت
نه مادر بگیر بخواب
با شنیدن یه صدایه ناآشنا از توی حیاط عزیز سؤال کرد
تو هم شنیدی ؟
گفتم
حتماً گربه است
عزیز مشکوک گفت
برم یه نگاه بندازم
بلند شدم و گفتم
منم همراهتون میام
تو تاریکی حیاط هیچی جز ظلمت به چشم نمیومد
عزیز لامپو روشن کرد و با دقت به اطراف حیاط نگاه کرد
گفتم
همون گربه بوده عزیز رفته
عزیز با مکث لامپو خاموش کرد و گفت
بهتره امشب کنار خودم بخوابی
خندیدم و گفتم
عزیز شما ترسیدین؟
عزیز گفت
ترس چه دختر ازسر شب چند بار این صداها رو شنیدم تو پیش خودم باشی خاطرم جمع تره