2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34547 بازدید | 637 پست

💬۴۹


گفتم

من هر وقت سر یه دوراهی گیر می‌کنم با عزیز مشورت می‌کنم مثلاً سر همین قالی‌بافی بین دو طرح ترنج مونده بودم کدوم انتخاب کنم به عزیز که گفتم خیلی‌خوب راهنماییم کرد

فریبا با حالت درمونده‌ای گفت

عاطی چی می‌گی برای خودت این مسئله با قالی‌بافی و طرح ترنج یکیه؟

گفتم

نه ولی منظورم اینه که بزرگ‌تر از ما عاقل‌ترن به قول عزیز چارتا پیراهن از ما بیشتر پاره کردن بهتر می‌تونن کمکمون کنن

فریبا گفت

نمی‌شه من نمی‌تونم به مامانم از قضیه سروش بگم حالا اگه اومده بودن خواستگاری یه چیزی

گفتم

خب این‌بار که سروش اومد مرخصی بهش بگو به رقیه خانوم بگه تو رو برای سروش نشون کنه

فریبا لباش آویزون شد و گفت

تو سروشو نمی‌شناسی

اون اون‌قدر خجالتی به باباش می‌گه حاجی به مامانش می‌گه حاج خانوم اون وقت به‌نظرت می‌ره به مامان باباش پررو پررو بیاین برای من برین خواستگاری دختر مورد علاقه‌ام اونم حالا که سربازه

اصلا گیرم سروش بیاد خواستگاری مگه بابای من منو می‌ده به یه سرباز هیچی ندار

گفتم

فریبا من تورو می‌شناسم پیشنهاد شاهرخ خوره انداخته به جونت

فریبا به نشونه مثبت سر تکون دادو گفت

تو جای من بودی چی‌کار می‌کردی؟

گفتم

من از این بابت مطمئنم که اگر حتی روزی موقعیتشم بشه خیال خارج رفتن و تنها گذاشتن عزیزو ندارم

فریبا گفت

آره خب تو با من فرق می‌کنی

موقعیت ما شبیه‌به هم نیست

ما تو این محل که بودیم عمه بهجتم سال‌به‌سال به ما سر نمی‌زد ولی حالا که خونمونو بردیم بالا شهر و همه وسایل‌مونو عوض کردیم میاد خونمون و شاهرخم با خودش میاره

گفتم

یعنی تو روبه‌خاطر خودت نمی‌خوان؟

گفت

چرا ولی مادیات هم مهمه دیگه

مثلاً شاهرخی که خارج رفته و مهندسه باید دختر در سطح خودش بگیره دیگه نمیاد که از این محل دختر بگیره

گفتم

فریبا جان خارج رفتن و مهندس بودن دلیل بر تکمیل شخصیت آدم نیست

زندگی تو این محل هم دلیل بر ضعف و بی‌سوادی نیست

مگه یادت نیست چند سال پیش همین پسر اکبرآقا دکتر شد مگه اون توی همین  محل زندگی نمی‌کرد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۰


فریبا گفت

وای عاطی مسکل من یه چیز دیگه هست تو گیر دادی به این محل

گفتم

با شناختی که ازت دارم خوب می‌دونم نمی‌تونی بی‌خیال خارج رفتن بشی پس قید عشق و عاشقی و سروشو بزنو زن شاهرخ شو

فریبا  ناراحت گفت

شد یه بار باهات حرف بزنم درست راهنماییم کنی

گفتم

چی بگم فریبا می‌گم پای عشقت بمون می‌گی آرزوهام چی می‌گم زن شاهرخ شو می‌گی عشقم چی

بالاخره یه کدومو باید انتخاب کنی دیگه

فریبا همچنان ناراحت گفت

کاش منو می‌فهمیدی عاطی کاش

گفتم

ببین فریبا من اگه تا خود شبم باهات حرف بزنم این خود تویی که تصمیم‌گیرنده‌ای

حالاهم که وقت داری بشین خوب فکراتو بکن

فریبا گفت

بدبختی همینه عاطفه شاهرخ تا دو ماه دیگه باید برگرده من زیاد وقت فکر کردن ندارم

نمی‌دونم چرا یهو بغضم گرفت و گفتم

فریبا تو واقعاً می‌خوای بری خارج؟

فریبا گفت

حالا منم همین حالا نرفتم خارج اول باید بیان خواستگاری رسمی

گفتم

ولی سروش که سرباز تو هم که می‌گی...

فریبا توی حرف اومد و گفت

دیوونه شاهرخو می‌گم

برق نگاه فریبا رو همون هفته سر سفره ناهار وقتی شاهرخ ازش پرسید هنوزم آرزوشه بره خارج یانه خوب یادمه درست عین حالا بود

انگار زور اون خوره خارج رفتن به عشق و عاشقی سروش چربیده بود چون فریبا منتظر خواستگاری رسمی از جانب عمه‌اش بود نه از جانب رقیه خانوم

ولی چیزی که برام جای تعجب داشت این بود که فریبا چرا از وقتی از این محل رفته رفتار و گفتارش تغییر کرده

شاید به قول خودش واقعاً بالا شهرنشینی روش تاثیر گذاشته بود که تا به این حد تغییرش داده بود

آدم بی‌شیله‌پیله سابق نبود حتی پوششم عوض شده بود


مثل همیشه شب قبل خواب ذهنم درگیر فریبا و حال و احوالش بود که عزیز در اتاقو باز کرد و با دیدن چشمای باز من گفت

خواب نبودی؟

گفتم

نه بیدارم عزیز کاری دارین؟

عزیز اشاره کرد و گفت

نه مادر بگیر بخواب

با شنیدن یه صدایه ناآشنا از توی حیاط عزیز سؤال کرد

تو هم شنیدی ؟

گفتم

حتماً گربه است

عزیز مشکوک گفت

برم یه نگاه بندازم

بلند شدم و گفتم

منم همراهتون میام


تو تاریکی حیاط هیچی جز ظلمت به چشم نمیومد

عزیز لامپو روشن کرد و با دقت به اطراف حیاط نگاه کرد

گفتم

همون گربه بوده عزیز رفته

عزیز با مکث لامپو خاموش کرد و گفت

بهتره امشب کنار خودم بخوابی

خندیدم و گفتم

عزیز شما ترسیدین؟

عزیز گفت

ترس چه دختر ازسر شب چند بار این صداها رو شنیدم تو پیش خودم باشی خاطرم جمع تره

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



💬۵۱


بغل‌دست عزیز دراز کشیدم و گفتم

عزیز می‌شه بغلتون کنم؟

عزیز دستشو گذاشت روی سرم و گفت

باز قراره خودتو تا خود صبح برام لوس کنی

گفتم

عزیز شما هم متوجه تغییرات فریبا شدین؟

عزیز جوابی نداد که گفتم

یه حرف‌های جدیدی می‌زنه که آزارم می‌ده

عزیز گفت

اختلاف‌سلیقه که همیشه بین زن و شوهر نیست ممکنه بین دو تا رفیقم باشه

گفتم

منو فریبا با وجود همه تفاوت‌هایی که داشتیم دو تا رفیق صمیمی شدیم ولی حالا با رفتن فریبا اینا این تفاوت‌ها بیشتر و تلخ‌تر شده

امروز یه حرف‌هایی زد که دلخور شدم

ناراحت شدم که یادش رفته این محل هرچی هم که باشه چقدر صلح و صفا داره

عزیز گفت

شاید اون حق داشته باشه شاید محیط جدید از خاطرش برده گذشته‌ رو

گفتم

شاید نه حتما عزیز

این‌قدر تغییر کرده که حتی می‌خواد بره خارج

عزیز اخم کرد و گفت

خارج؟

با تردید گفتم

بگم عزیز یا رازداری کنم ؟

عزیز گفت

اگر راز پیش خودت نگهش دار

گفتم

نه این موردش راز نیست چون پسرعمه‌اش همون جمعه که من اون‌جا بودم همین پیشنهادو مقابل همه به فریبا داد

عزیز گفت

خب پس بگو ببینم چی شده که باز باعث شده تو خواب به چشات نیاد

گفتم

شاهرخ پسرعمه فریبا است چند سال خارج بوده اون‌جا خونه داره حالا از فریبا خواسته این بارم اونو با خودش ببره یه‌جورایی ازش خواستگاری کرده حالا فریبا هم نظرش مثبت و می‌خواد بره

عزیز خمیازه‌ای کشید و گفت

هر چی که قسمتش باشه همون می‌شه مادر تو غصه نخور

گفتم

آقای شاکری مخالفه‌ها ولی فریبا می‌گه مامانش می‌تونه باباشو راضی کنه

چشای عزیز خمار خواب  شد و گفت

پدر و مادرش خیر و صلاحشو می‌خوان مطمئن باش کاری نمی‌کنن که زندگی بچشون لطمه بخوره

گفتم

ولی عزیز فریبا اصلا خیال خارج رفتن نداشت این‌جا که بودن همیشه می‌گفت با هم میریم دانشگاه باهم درس مون ادامه می‌دیم ولی حالا...

با دیدن پلک‌های بسته عزیز سکوت کردم و آهی کشیدم...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۲


صبح روز شنبه مقابل مسجد منتظر مریم ایستادم

خیلی آروم و آهسته میومد سمتم که گفتم

بجنب دختر مگه یادت رفته زنگ اول  حساب داریم دیر برسیم رامون نمی‌ده تو کلاس

مریم بهم رسید و گفت

منو که بالاخره به هر بهونه‌ای هم که شده بیرون می‌کنه  بالاخره

بهش دست دادم و گفتم

این‌قدر بدبین نباش


خدا رو شکر اونن روز شنبه معلم حساب از دنده چپ بلند نشده بود و نرم‌تر از قبل باهامون رفتار کرد

اون روز کلاسو گروه‌بندی کرد و منو مریم از شانس خوبمون باهم هم‌گروه شدیم و همین امر باعث شد بالاخره مریم رضایت بده باهاش حساب کار کنم تا یه خورده راه بیفته

مریم دختر خوبی بود اما حالا حالا زمان لازم بود تا بهش ثابت بشه همه آدم‌ها بد نیستن


ظهر وقتی برگشتم خونه هرچی در زدم عزیز در رو باز نکرد

کلید انداختم و رفتم تو

سابقه نداشت عزیز این موقع ظهر بره بیرون

با صدای بلند صداش زدم ولی جوابی نشنیدم

روی پله دوم زیرزمین ایستادم و گفتم

عزیز اون‌جایین؟

با شنیدن صدای تقه رفتم پایین اما تا در زیرزمین باز کردم و چشمم به اون مرد زخمی که کف زیرزمین بود افتاد لال شدم

دهانم بازمانده بود ولی زبونم نمی‌چرخید تا حرفی بزنم یا حتی داد بکشم

بازوی زخمیشو با دست دیگه‌اش گرفت و گفت

دزد نیستم فقط مجبور شدم دیشبو این‌جا بمونم

دقیق یادم نیست ولی به‌سرعت فرار کردم و رفتم بالا

اون لحظه چیزی جز کوبیدن پیاپی به‌در خونه رقیه خانوم چیزی ب ذهنم نرسید

مائده که در رو باز کرد و با لبخند گفت

تویی عاطفه سر آوردی دختر؟

به سمت خونه اشاره کردم ولی بازم نتونستم چیزی بگم

اما مائده خیلی زود متوجه حال‌وروزم شد و گفت

چی شده برای عزیز خانوم اتفاقی افتاده؟

پلک می‌زدم ولی تار و نیمه همون لحظه از شدت ترسی که وجودم رو دربرگرفته بود از حال رفتم و این مائده بود که آخرین تصویرو ساخت و مانع افتادنم شد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۳


عاطفه جان

با شنیدن این صدا بود که چشم باز کردم

با رقیه خانم چشم تو چشم شدم

من تو بغل رقیه خانوم چی‌کار می‌کردم؟

رقیه خانوم لبخند پرمهری زد و گفت

حالت خوبه دخترم ؟

خواستم سرمو از روی زانوش بلند کنم که دستی به گونه‌ام کشید و گفت

نترس قاسم‌آقا رو فرستادم خونتون

با بغض گفتم

عزیز

رقیه خانوم گفت

صبح که عزیز خانومو تو کوچه دیدم گفت میره خونه آتنا جان انگار مژگان حال نداره

بلند شدم و با خجالت گفتم

ببخشید با دیدن او مرد زخمی توی زیرزمین به‌قدری ترسیدم که اومدم مزاحم شما شدم

مائدهد لیوان آب‌قند به دست اومد سمت اتاق و گفت

وای خدا رو شکر

رقیه خانوم لیوانو ازدست مائده گرفت داد دست من و گفت

کار خوبی کردی دخترم منم جای تو بودم خوف می‌کردم

مائده گفت

ولی منو از حال رفتن تو بیشتر ترسوند یه چکه آب‌قند بخور حالت جا بیاد

با بغض گفتم

اون کی بود؟

رقیه خانوم گفت

هیچی مادر تو نترس هر چه که بوده رفع می‌شه

با شنیدن یالله یالله گفتن‌های پیاپی از سوی حیاط روسریمو مرتب کردم و گفتم

ببخشید تورو خدا

رقیه خانوم از پنجره به بیرون نگاهی انداخت و رو به مائده گفت

مائده مادر باعاطفه جان تو اتاق باشین تا من برگردم

با دلهره به مائدهچشم دوختم که مائده گفت

نترس عزیزم اون دزد نبوده آدم بدی هم نبوده فقط از دست خلافکارا فرار کرده

سرمو انداختم پایین که مائده گفت

آب‌قندتو بخور حالت جا بیاد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۴


با دیدن عزیز بغض کردم

فوری رفتم سمتش بغلش کردم

عزیز منو به خودش فشرد و گفت

چی شده عاطفه ؟

من چیزی نگفتم که رقیه خانوم شروع کرد به شرح ماوقعه

منو رقیه خانوم عزیز و مائده تو خونه بودیم آقای مرندی مشغول مداوای اون مرد و سیامک رفته بود دنبال زن اون آقا که پا به ماه بود

طبق گفته‌های خودش اون روزی جزو اون گروه خلاف‌کار بوده اما با شنیدن خبر پدر شدنش سرش به سنگ خورد و بالاخره خلافو میزاره کنار اما اون گروه بی‌خیالش نمی‌شن و چون این مرد اطلاعاتی ازشون داشته دنبال سربه‌نیست کردن خودش و زنش بودن

دیشب که زخمی می‌شه فرار می‌کنه اما جراحت‌های عمیقش باعث می‌شه نتونه خودش رو به زنش برسونه و سر از زیرزمین ما درمیاره

با دیدن زنش و گریه‌ها و بی‌تابی‌هاش متوجه شدیم اون دروغ نگفته و گفته‌هاش صحت داره

آقای مرندی هم قصد کمک بهشون رو داشت

اون روز اولین باری بود که غروب شده بود و منو عزیز هنوز خونه رقیه خانوم بودیم

یه تقه به‌در اتاق زدم  درو باز کردم

به عزیز که سر به بالین اون خانوم که انگار درد داشت نشسته بود نگاه کردم و گفتم

عزیز بریم؟

رقیه خانوم قبل عزیز بلند شد و گفت

کجا عاطفه جان؟

گفتم

بهتره بریم خونه دیگه من فردا باید برم مدرسه

رقیه خانوم گفت

فعلا نمی‌شه تنها برگردین خونه قاسم آقا می‌گه احتمال داره این آقا محمود رو تعقیب و خونه شما رو یاد گرفته باشن

دوباره به عزیز نگاه کردم که این‌بار عزیز گفت

احتیاط شرط عقله مادر باهم میریم کیف و کتاب تو بردار یه امشبو مزاحم رقیه خانوم می‌شیم

برام جای تعجب داشت که عزیز ترسیده

رقیه خانوم گفت

چه مزاحمتی عزیز خانوم والا ما که خوشحالیم شما اینجایین همسایگی برای همین روزهاست دیگه

وقتی همراه عزیز و سیامک رفتیم کیفو  و کتابامو از اتاقم بردارم ناخودآگاه منم ترسیدم

گرچه من هنوزم از محمود آقای زخمی می‌ترسیدم و عذرخواهی‌هاشو بابت اون اتفاق قبول نکرده بودم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۵


منو مائده تو آشپزخونه بودیم و بقیه هم پی مداوای اون زن و شوهر

من درسامو مرور می‌کردم و مائده شام می‌پخت که رقیه خانوم سراسیمه اومد تو آشپزخونه و رو به مائده گفت

مائده مادر لگنو پرآب ولرم کن با چند تا دستمال تمیز بردار بیار تو اتاق

مائده متعجب گفت

مادر واقعاً می‌خوایین بچه رو همین‌جا بدنیا بیارین؟

رقیه خانوم گفت

چاره‌ای نیست مادر می‌ترسن برن بیمارستان این زن از بس این چند روز گریه‌زاری کرده داره وضع حمل می‌کنه

تکاپوها دو برابر شد

آقایون پشت در منتظر و خانوم‌ها داخل اتاق سعی در به دنیا آوردن بچه داشتن

سروصداهای ایجاد شده حواسو از تابه شامی پرت کرد و باعث شد من پخت شامی رو گردن بگیرم

از یه طرف حواسم پی اون اتاق بود از یه طرف درسام و از یه طرف جلیز ولیز فراوان شامی‌های داخل تابه که یکی از پنجره‌ی آشپزخونه پرید داخل و گفت

من اومدم

پرت کردن مواد خام شامی که توی دستم بود همانا و صورت سرخ و متعجب سروش همانا

انگار اون روز روز شوکه شدن من بود

بازم زبونم قفل‌شده بود که سروش ساکشو زمین گذاشت و سربه‌زیر گفت

ببخشید نمی‌دونستم شما اینجایید

تو اون اوضاع فقط تموم شدن دوره خدمت آموزشی سروش و غافل‌گیر کردن خانوادشو کم داشتیم

با شنیدن صدای گریه نوزاد سروش متعجب به بیرون آشپزخونه نگاه کرد و پرسید

صدای گریه نوزاد؟

بی‌توجه به سوالش خم شدم و گندی که زده بودمو جمع‌وجور کنم که خوب متوجه شد قصد هم‌کلام شدن باهاشو ندارم  به‌همین خاطر ساکشو برداشت و از آشپزخونه بیرون رفت


وقتی همه سر سفره طویلی که انداخته شده بود نشستیم به آخر شب نزدیک بود

اون روز واقعاً روز عجیب و غیرقابل‌پیش‌بینی بود

خیلی آهسته کنار گوش عزیز گفتم

عزیز با اومدن آقا سروش بهتره ما بریم خونمون

عزیز انگار ناچار گفت

عاطفه ما مجبوریم امشب این‌جا بمونیم

گفتم

امشبو می‌مونیم فردا چی پس‌فردا چی؟

عزیز مشغول خوردن شد و گفت

خدا بزرگه فعلا فکرشو نکن


با عوض شدن جای خوابم خواب به چشمم نمیومد

به این فکر می‌کردم که اگر حرف‌های چند روز قبل فریبا رو نشنیده بودم با دیدن سروش خودمو به آب و آتیش می‌زدم تا خبر اومدنشو بهش بدم ولی حالا خوب می‌دونستم اون دیگه عین قبل از اومدن سروش خوشحال نمی‌شه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۶


کانون خانواده مرندی گرم و صمیمی بود

اون‌ها آدم‌های مهمان‌نوازی بودن با موندن اون‌جا واقعاً یقین پیدا کردم که گشاده‌روی رقیه خانوم همیشگی و دائمی

طوری که اون‌شب برای نگهداری اون نوزاد همشون بسیج شدن و بی‌توجه به بی‌خوابی به اون خانوم کمک کردن


صبح وقتی مائده ساندویچ پرملاتی دستم داد از دیدن حجم اون ساندویچ خندیدم و گفتم

دستت درد نکنه ولی این برای من زیادی بزرگه

مائده زیپ کیفمو باز کرد ساندویچو گذاشت داخل کیفمو گفت

حق شامی دیشبی که نخوردی برات لقمه گرفتم

با تشکر نگاش کردم که گفت

آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته

با همون لبخند گفتم

خیلی مهربونی

چشمکی زد و گفت

ذاتیه


قبل بیرون رفتن از خونه با دیدن محمود آقا که پسرشو توی بغلش گرفته بود راه می‌برد و قربون صدقه‌اش می‌رفت کمی نسبت بهش نرم‌تر شدم

شاید توی اون اتفاق یه مصلحتی بود که ما ازش بی‌خبر بودیم


وقتی همراه مریم از کنار کیوسک تلفن رد شدیم نتونستم فریبا رو از اومدن سروش بی‌خبر بذارم

نمی‌دونم شاید خود سروش بهش گفته بود که اومده اما من دلم می‌خواست این خبر رو بهش بدم

مریم جلوتر ایستاد و گفت

چی شد عاطفه؟

گفتم

یه زنگ به رفیقم بزنم

دنبال سکه توی کیفم بودم که مریم نزدیک شد سکه‌ای گرفت سمتم و گفت

من دارم

ازش تشکر کردم

سکه رو انداختم و شماره خونه فریبا رو گرفتم اما خاله جواب داد و گفت اون چند دقیقه پیش رفته مدرسه


تو مدرسه به‌قدری کسل و خواب‌آلود بودم که مریم هم متوجه شد و گفت

مشکلی برات پیش اومده؟

خمیازه‌ای کشیدم و گفتم

دیشب نتونستم خوب بخوابم

مریم گفت

پس امروز تعطیله؟

متعجب گفتم

چی؟

گفت

قرار بود حساب کار کنیم

با یاداوری قرارمون با مریم گفتم

نه به‌هیچ‌وجه قرارمون سر جاشه

با شنیدن صدای زنگ آخر خسته‌تر از صبح همراه مریم از مدرسه بیرون رفتیم اما هنوز چند قدم از مدرسه دور نشده بودیم که فریبا از پشت سر گفت

عاطی صبر کن

متعجب برگشتم نگاش کردم بهمون نزدیک‌تر شد و بی‌توجه به مریم گفت

سلام

خوشحال بغلش کردمو گفتم

تو این‌جا چی‌کار می‌کنی فریبا ؟

فریبا جواب داد

اومدم دیدن رفیقم عیبی داره ؟

گفتم

معلومه که نه خیلی خوشحالم کردی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۷


به مریم نگاه کردم و رو به فریبا گفتم

مریم دوست و هم‌محلی جدیدم

چشم فریبا روی لکه ماه‌گرفتگی صورت مریم ثابت موند و من خوب می‌دونستم مریم از این نوع نگاه به خودش بیزاره به‌همین خاطر فوری ادامه دادم

و اما فریبا دوست ده‌ساله من که البته دیگه از محل ما رفتن

مریم کوتاه سر تکون داد و گفت

مزاحمتون نمی‌شم

گفتم

مزاحم چیه حالا که فریبا هم اومده سه‌نفری میریم خونه ما هم حساب کار می‌کنیم هم کلی حرف می‌زنیم

فریبا با مکث مریم گفت

عاطی من باهات کار دارم

گفتم

خب تو راه فرصت هست که ...

فریبا تو حرفم اومد و گفت

باید جایی بریم

مریم که خوب متوجه منظور فریبا شده بود گفت

من میرم خونه عاطفه

فوری گفتم

ولی قرارمون

مریم گفت

دیر نمی‌شه حالا فردایی پس فردایی یه روزی بالاخره قبل امتحان حساب با هم کار می‌کنیم

دستشو فشردم و گفتم

ببخشید قول می‌دم این آخرین باری که بدقولی می‌کنم

مریم لبخند کوتاهی زد و گفت

خداحافظ

فریبا بعد رفتن مریم با اخم گفت

آدم قحط بود با این دختر رفیق شدی این چرا صورتش این شکلیه

گفتم

اشکال چیه؟ بالاخره همه ما یه نقص ایراداتی داریم گرچه این ماه‌گرفتگی روی صورت مریم نه نقص نه ایراد

فریبا گفت

با یه من عسلم نمی‌شه خوردش قشنگ معلومه از این...

فوری گفتم

فریبا پشت سر دوستم غیبت نکن

فریبا ابرویی بالا انداخت و گفت

دوست !

بابا ببخشید نمی‌دونستم تو عین من نیستی که فقط یه رفیق داشته باشی

گفتم

چه ربطی داره مریمم عین تو رفیقمه مگه رفیق داشتن جز تو جرمه؟

فریبا گفت

بی‌خیال راه بیفت بریم

تا خواست قدم برداره گفتم

کجا بریم؟

فریبا دستمو کشید و گفت

بیا بهت می‌گم

...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۸


فریبا اول ورودی پارک ایستاد و شاکی گفت

چقدر سوال می‌پرسی عاطفه بیا دیگه نمی‌خوام که بدزدمت

نفس‌نفس زنان از تندتند راه رفتنمون گفتم

یعنی چی چرا نمی‌گی کجا داریم میریم؟

فریبا ایستاد و گفت

آ آ همین‌جا آوردمت پارک بده؟

با جنبیدن سر فریبا متوجه قضیه شدم چشامو تنگ کردم و گفتم

با سروش قرارداری؟

فریبا سر تکون داد و گفت

آره دیشب اومده خودت که می‌دونی

گفتم

ولی فریبا من...

فریبا درست مقابلم ایستاد و گفت

تو چی؟

الان که دیگه نه عاشوراست نه شب شام غریبان مشکلت چیه عاطفه؟

گفتم

این‌جا پارکه یه محل عمومیه اگه یه آشنا مارو ببینه چی؟

فریبا گفت

ببینه دوتا رفیقیم دلمون برای هم‌تنگ شده اومدیم پارک همو ببینیم

گفتم

فریبا تو اصلا می‌فهمی چی کارداری می‌کنی؟

فریبا گفت

اگه تو همکاری کنی آره

من همین امروز باید با سروش حرف بزنم و تکلیفمو باهاش روشن کنم

عاطی آخر هفته عمه‌ام اینا دارن میان خواستگاری رسمی اصلا اینو متوجهی؟

متعجب گفتم

راست می‌گی ؟

فریبا محکم گفت

بله

گفتم

باباتم رضایت داده؟

فریبا گفت

گفتم که مامان به‌راحتی می‌تونه بابامو قانع کنه

ناراحت گفتم

مامانت راضی باباتم راضی شده

فریبا گفت

فقط یه بله و  نه من مونده

گفتم

خب چرا زودتر بهم نگفتی؟

فریبا گفت

چون خودمم شوکه‌ام خودمم نمی‌دونم باید چکار کنم فقط سروش که می‌تونه تکلیفمو روشن کنه پس لطفاً نه پند و اندرز کن نه غر بزن فقط حواستو جم کن کسی منو با سروش نبینه


سروش که رسید فریبا رفت سمتش و با بغض خاصی گفت

شاید این آخرین دیدار منو سروش باشه عاطفه تو رو خدا حواستو جمع کن


اونا روی صندلی پارک با فاصله‌ی مشهودی نشسته بودن حرف می‌زدن منم پشت شمشادهای سبز اون نیمکت راه می‌رفتم و تا چشم کار می‌کرد اطراف  دید می‌زدم و مراقب بودم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۵۹


سعی می‌کردم حواسمو به اطراف پرت کنم تا صحبت‌هاشون نشنوم ولی می‌شنیدم که فریبا داره مقدمه‌چینی می‌کنه برای گفتن اصل مطلب

سروش تو باغ نبود یا کلا مثل همیشه ساکت می‌موند تا فریبا حرف بزنه رو نمی‌دونم فقط دیدم که سروش با لبخند گرمی به حرف‌های فریبا گوش می‌ده


فریبا مکث کرد اما یهو برعکس همه مقدمه چینی‌هایی که کرده بود گفت

داره برام خواستگار میاد

تعجب و نگاه ناگهانی سروش به فریبا باعث شد منم از استرس شنیدن یهویی این حرف سروش بایستم

توی دلم فریبا رو سرزنش کروم نه به اون مقدمه‌چینی نه به این یهویی گفتنش

سروش باور نکرده پرسید

خواستگار ؟

فریبا سر تکون داد و گفت

آره خواستگار

نفسی گرفت و ادامه داد

پسرعمه‌ام شاهرخ ازش بهت گفته بودم

سروش گفت

ولی اون که خارج از کشور

فریبا گفت

برگشته یه ماهی می‌شه آخر هفته قراره بیاد خواستگاری من

سروش گفت

خب

فریبا به عقب یعنی من نگاه کرد و رو به سروش گفت

سروش می‌گم پسرعمه‌ام داره میاد خواستگاری

سروش دوباره گفت

خب

فریبا شاکی گفت

یعنی چی خب اصلا متوجه حرف من هستی ؟

سروش گفت

هستم پسر عمه‌ات میاد خواستگاری و تو یا بابات عین بقیه ردش می‌کنید این‌که این‌همه دلهره نداره

فریبا گفت

ولی این دفعه قرار نیست بابام ردش کنه بابام راضیه

سروش گفت

ولی تو ناراضی و تو ردش می‌کنی

فریبا دوباره به من نگاه کرد و همین باعث شد حواسمو جمع کنم و به اطراف نگاه کنم ولی شنیدم که فریبا گفت

من تضمین می‌خوام سروش

سروش با تاخیر جواب داد

برای رد کردن خواستگاری پسر عمه‌ات از من تضمین می‌خوای؟

فریبا تندی گفت

آره تضمین می‌خوام تضمین این‌که اگه من به پات موندم و توی این دو سال عروس نشدم بعد تموم شدن سربازیت نری در مغازه بابات عطاری کنی بری یه کار نون و آبدار پیدا کنی

این‌که بهم قول بدی اگه من بابامو راضی کردم بهت جواب مثبت بده منو ب آرزوم برسونی یه روز منو برای زندگی ببری خارج

این‌که توی این مدت خیالمو راحت کنی منو از ترس و دلهره نجات بدی

این‌که نامزدیمون قطعی کنی

سروش با گرفتن گوشه چشاش چشماشو  بست و گفت

تو شرایط منو می‌دونی

فریبا فوری گفت

چون می‌دونم ازت تضمین می‌خوام


با رد شدن و عبور چند نفر از اطراف من از شدت ترس دیگه نشنیدم فریبا چی می‌گه و فقط صدای تق‌تق شکستن بند انگشتام بود که گوشمو پر کرده بود

یه جوری تشنه‌‌ام شده بود که با دیدن شیر  آب‌خوری جلوتر نتونستم نادیده‌‌اش بگیرم و رفتم سمتش

خوردن اون خنک بهم کمک می‌کرد راحت‌تر بتونم نگهبانی بدم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792