💬۴۵
پس عزیز بالاخره راضی شد ما هم تلفن داشتهباشیم
نمیدونی با دیدن اون آقا که داشت بالای نردبون سیمها رو بههم متصل میکرد و میگفت حالا چی بوق آزاد میزنه چقدر خوشحال شدم
اینقدر از این بابت ذوقزده شدم که بلافاصله بعد رفتن اون آقایون شماره خونه فریبا رو گرفتم
بر خلاف همیشه که خود فریبا فوری جوابگو بود خود آقای شاکری جواب داد
ذوقم رو پنهان کردم و گفتم
سلام آقای شاکری حالتون خوبه عاطفهام
آقای شاکری گفت
سلام عاطفه خانوم حال شما عزیز خانوم خوب هستن
گفتم
بله ممنون سلام دارن ببخشید من مزاحم شدم فریبا هست ؟
آقای شاکری گفت
فریبا بههمراه مادرش رفته خونه خواهرم
گفتم
باشه پس بعداً بهش زنگ میزنم
آقای شاکری متوجه منظورم شد و گفت
بهسلامتی خط تلفن کشیدین؟
خوشحال گفتم
بله همین امروز
آقای شاکری گفت
پس شماره خونتونو بگو من یادداشت کنم
شماره خونه رو به آقای شاکری دادم و ازش خداحافظی کردم
رو به عزیز که مشغول دوختودوز روبالشی های گلدار جدید بود گفتم
عزیز امروز با مریم دوست شدم بالاخره
عزیز گفت
حالا مطمئن شدی اونم از تو خوشش میاد
گفتم
با یه اتفاق بد این یخ بینمون آب شد هر دو از امتحان امروز نمره نگرفتیم
عزیز صورتش درهم شد و گفت
تقلب کردین؟
گفتم
نه اونجوری که شما فکر میکنید ولی خب یه جورایی آره
عزیز گفت
عاطفه خانوم تقلب کردن هم به اندازهی دروغ گفتن کار زشت و ناپسندی
گفتم ما اصلا قصد تقلب کردن نداشتیم
عزیز گفت
قصدشو نداشتین ولی تقلب کردین
گفتم
عزیز مگه شما همیشه نمیگین نباید آبروی مسلمانی رو جلوی بقیه بریزی
عزیز گفت
حالا منم که به کسی نمیگم دخترم تقلب کرده
گفتم
اگه من اصل ماجرا رو بهتون بگم باعث میشه آبروی مریم بره
عزیز گفت
پس تو قلبت حفظش کن
گفتم
اون وقت افکار اشتباه شما چی؟
عزیز دست از کار کشید
با لبخند نگام کرد و گفت
من بزرگت کردم دختر خوب میدونم تو کار خطا نمیکنی
مکث کردم و با تردید گفتم
عزیز اگه یه رازی رو از کسی بدونی که به ضررش باید به یه بزرگتر بگی و کمکش کنی یا نه همچنان رازداری کنی
عزیز گفت
اگر مطمئن باشی بهش لطمه میزنه باید به بزرگترش بگی
گفتم
مطمئن که نیستم اما میدونم اگر بگم هم به ضررشه یعنی خیلی چیزایی رو که دوستداره از دست میده
عزیز خندید و گفت
بهتره رازداری کنی و دیگه توضیح بیشتری ندی چون ناخواسته کمکم لو میدی راز اون شخص چیه
متعجب گفتم
یعنی الان شما فهمیدین من منظورم راز کی؟
عزیز دوباره مشغول شد و گفت
نه والله
اونشب تا دیر وقت منتظر زنگ فریبا موندم اما اون زنگ نزد و همین باعث شد منتظر خوابم ببره
صبح فردا وقتی تو راه دیدم مریم دم در مسجد منتظرم ایستاده گل از گلم شکفت
انگار دیگه بعد سه ماه به پایان رسیده بود این تنهایی رفتوآمد به مدرسه