2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34547 بازدید | 637 پست

💬۳۵


بالاخره وقت ناهار شد

دوباره هر چه اصرار کردم برگردم خونه فریبا نذاشت که نذاشت

سره سفره نشسته بودیم

منم معذب و خجالت‌زده مثلاً غذا می‌خوردم که بحث کشیده شد سمت کاروبار پسر عمه فریبا که اسم شاهرخ بود

مابین حرفاش متوجه شدم شاهرخ مهندس و خارج از کشور زندگی می‌کنه

صمیمیت کلامی بین فریبا و شاهرخ به‌قدری بود که با هم شوخی می‌کردن و می‌خندیدن

حالا دیگه اون صدا ها برام شناخته شده بود

شاهرخ گفت

فریبا امسال سال آخرته آره ؟

فریبا گفت

آره امسال دیگه خدا رو شکر دیپلم می‌گیرم

شاهرخ گفت

هنوزم عین قبل آرزو داری بری خارج؟

فریبا خندید و گفت

اون که آرزوی بچگی بود

شاهرخ گفت

حالا چی؟

فریبا گفت

نمی‌دونم خیلی وقته دیگه بهش فکر نکردم

شاهرخ گفت

اگه بخوای من می‌تونم کارای تحصیلاتو اون‌جا راست‌وریس کنم بیای اون‌ور ادامه تحصیل بدی

فریبا تو جویدن لقمه‌اش تردید کرد به مامانش نگاه کرد که آقای شاکری گفت

ان‌شاءالله امسال رو که قبول بشه همین‌جا درسشو ادامه می‌داد

شاهرخ گفت

شرایط اون ور  خیلی بهتر و امکاناتش بیشتره مطمئنا پیشرفتش خیلی بیشتر از اینجاست

فریبرز گفت

آقا شاهرخ منم سال دیگه درسم تموم می‌شه

شاهرخ خندید و گفت

تو رو هم می‌برم غصه نخور

با زنگ خوردن تلفن مثل همیشه فریبا سریع قبل‌از بقیه بلند شد و گفت

من جواب می‌دم

فریبا گوشی رو برداشت و گفت

بله ؟

همه بهش نگاه می‌کردیم

با مکث بهمه نگاهی کردو گفت

سلام فاطمه جان چطوری خوبی؟

حالت چهره فریبا داد می‌زد که دست‌پاچه شده و پشت خط کسی نیست جز سروش

خاله جمع رو به دست گرفت و رو به عمه گفت

بهجت خانم بفرمایید

و این حرف باعث شد همه دوباره مشغول غذا خوردن بشیم و نگاه‌ها از فریبا جدا بشه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۳۶


دیگه وقت رفتن بود

از خاله تشکر و از همه خداحافظی کردم

فریبا بدرقه‌ام کرد و آهسته گفت

سروش بود گفت برای عاشورا و تاسوعا دوباره میاد مرخصی

گفتم

از حالت چهره‌ات متوجه شدم

فریبا گفت

یه برنامه حسابی برای اون روزا بریز که من...

حرفشو قطع کردم و گفتم

منو معاف کن فریبا توی اون روزای عزیز هیچ دلم نمی‌خواد گناه کنم و دروغ بگم

فریبا اخم کرد و گفت

چه گناهی چه دروغی

فقط منو سروش همون میبینیم همین

گفتم

ببخشید فریبا ولی برای من همین دیدار مجبورم می‌کنی به کلی آدم دروغ بگم به عزیز به خاله به...

فریبا گفت

اووو حالا نمی‌خواد لیست بدی دستم

گفتم

ناراحت نشو باشه؟خودت که می‌دونی اون دو روز من به کل می‌رم مسجد کمک

فریبا گفت

یعنی نمی‌خوای بیای دیدن من؟

گفتم

تو اگه امروزم بهم می‌گفتی مهمون دارین من نمیومدم مزاحمتون بشم

فریبا دوباره اخم کرد و گفت

مزاحم چیه حالا توهم هی می‌گی

گفتم

تو منو خوب میشناسی

فریبا فوری گفت

آره خوب می‌شناسمت یه دختر خجالتی کم‌رو که فقط کم مونده نقاب بزنه کسی روی ماهشو نبینه

لبخند بی جونی زدم و گفتم

خب منم اعتقادات خودمو دارم

فریبا گفت

همین شاهرخو دیدی کل ایرانو گشته الانم که خارج خونه زندگی داره

فکر کردی چند سالشه؟

فقط چهار سال از ما بزرگ‌تره ولی نگاش کن چه موفقه

خب آدم باید یه ذره بچرخه ببینه بشنوه چیه همش غرق شدی توی یه مشت اعتقاداتی که دیگه پوسیده‌شده

به صورتش دست کشید و گفت

دیدی من صورتمو اصلاح کردم؟

لبمو گاز گرفتم که فریبا بهم اشاره کرد و گفت

بفرما لب به دندون می‌گیره که مثلاً چی؟

فریبا حرف‌های جدید می‌زد

رفتار تازه داشت

متعجب بهش چشم دوخته بودم که گفت

فکر کردی من تو محرم برم دیدن عشقم خدا کورم می‌کنه ؟

جواب خودشو داد و گفت

نه عزیزم هیچی نمی‌شه ولی همین شماها یه جوری نسبت ب عشق جبهه می‌گیرین آدم فکر می‌کنه شمره

نفس بلندی کشیدم و گفتم

همیشه نباید اتفاقی بیفته تا متوجه اشتباهت بشی بعضی چیزها و بعضی کارا رو خدا توی قرآن حرام اعلام کرده ده قرن دیگه هم بگذره اون چیزا حرام و حلال نمی‌شه

ممکنه دیدار عشق تو اون روز برات اتفاقی به بار نیاره ولی تو با این کار حرمت‌ها روزیر پا می‌ذاری

اعتقادات پوسیده‌ی من بهم این اجازه رو نمیده توی اون روز لبه تشنه‌ی امام حسین رو از خاطر ببرم و قرار جور کنم برای رفیقم

دستمو گذاشتم روی شونه فریبا و گفتم

تو اون روزا رومن حساب نکن چون من آدم حرمت‌شکنی نیستم

مکث کردم و گفتم

ممنون از پذیرایی امروزت خداحافظ

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

💬۳۷


گلدون های شمعدونی سرخ لبه‌ی پله‌های زیرزمین رو چیدم کنار پنجره‌ی اتاقم و بهشون نظم دادم

قوطی رو آب و بهشون آب دادم

برگ‌های خشکیدشو جمع کردم و مطمئن شدم حالشون خوبه

دورتر ایستادم و بهشون نگاه کردم

اون گلای گلدون های سفالی خاکی رو قرمزی اون گلها زیبا کرده بود

شبیه بهیک قلب تپنده در جان یک آدم دل‌مرده

اون قلب ضربان داشت و همین ضربان اون آدم‌رو زنده نگه‌داشته بود


با بسته شدن در متوجه اومدن عزیز شدم و رفتم استقبالش که عزیز به آسمون گرفته نگاهی کرد و گفت

کی رسیدی عاطفه ؟

کیف و چادر عزیز و از دستش گرفتم و گفتم

سلام من ظهر برگشتم

عزیز ابرویی بالا انداخت و گفت

چی شده زود برگشتی

با هم وارد خونه شدیم که گفتم

مهمون داشتن عمه‌اش اینا اون‌جا بودن

عزیز ایستاد نگام کرد و گفت

پس چرا رفتی مزاحمشون شدی؟

گفتم

من نمی‌دونستم وقتی رفتم داخل متوجه شدم اون موقع هم که دیگه فریبا نزاشت برگردم ولی به‌محض این‌که ناهار خوردم اومدم خونه

عزیز گفت

کاش اومده بود خونه آتنا مژگان همش بهونتو می‌گرفت

گفتم

یه روز بعد مدرسه میرم دیدنش

مکث کردم و گفتم

راستی عزیز شوهرعمه فریبا می‌گفت آشنا داره می‌تونه بیاد برامون خط تلفن بکشه

عزیز رفت تو اتاق اما گفت

خط تلفن می‌خواییم چی‌کار

گفتم

نمی‌شه که یه وقت کاری پیش میاد نیاز به تلفن داریم الان دیگه همه تلفن دارن

عزیز گفت

باشه حالا سرم خلوت شد خودم میرم پی‌اش

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۳۸


صبح زود با چشم‌های پف‌کرده راهی مدرسه شدم

همیشه عادتم بود تو مسافت راه بین خونه تا مدرسه همه درسامو توی ذهنم مرور می‌کردم

اون روز ریاضی داشتیم و منم درگیر مرور ذهنی اون‌ها بودم تا وقتی‌که دیگه رسیدم مدرسه


با ورود معلم ریاضی اونم صبح روز شنبه زنگ اول بچه‌ها عین باد یک لاستیک پنچر شدن و همهمه بکل قطع شد

معلم ریاضی اون سال جدید بود و سال‌های قبل توی مدرسه‌ی ما نبود

جدی و خشن به‌نظر می‌رسید

هفته قبل بدون هیچ ارتباطی با ما درس شروع کرد و ده دقیقه مونده به زنگ هم کلی سوال طرح کرد و حکم کرد برای شنبه یعنی اون روز همه رو جواب بدیم

دفتر بلند جلد کردشو که روش نوشته بود سوم طبیعی باز کرد

از بالا تا پایین دفتر و نگاهی کرد و بدون هیچ حرف دیگه‌ای گفت

جهانگرد

مریم با شنیدن فامیلیش از زبون معلم ریاضی به من نگاه کرد

لبخند گرمی تحویلش دادم تا از ترسش کم بشه اما نشد

معلم وقتی هیچ عکس‌العملی از کسی ندید بلندتر گفت

جهانگرد

و این‌بار با شنیدن صدای معلم مریم بلند شد دستشو بالا برد و با صدایی لرزان گفت

بله

معلم ریز نگاهی بهش انداخت و گفت

بیا پای تخته

ازسر میز بلند شدم کنار ایستادم تا مریم بتونه بره اما اون خیلی با تردید و آهسته از نیمکت بیرون رفت و همین باعث شد معلم دوباره به آخر کلاس نگاه کنه و بگه

سریع باش


ایستادن مریم پای تخته همانا و تکون های شدید پاهای روی‌هم انداخته معلم زیر میز همانا

معلم سکوتو شکست و گفت

چرا حلش نمی‌کنی؟

مریم دوباره به سوال طرح‌شده پای تخته نگاهی کرد جوابی نداد و فقط گچ سفید دستشو جابه‌جا کرد

معلم دست‌هاشو مقابل صورتش در هم قلاب کرد و گفت

کنار سطل آشغال بایست

دوباره به دفتر نمره‌اش نگاهی کرد و گفت

رجب‌زاده


بخت با بچه‌ها یار نبود نمی‌دونم ترس باعث شده بود هر چی در ذهن دارن پاک بشه یا کلا بلد نبودن اون مسئله رو حل کنن ولی چهار نفر دیگه هم به مریم گوشه‌ی کلاس ملحق شده بودن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۳۹


توی کلاس سکوت حاکم شده بود

تخته‌ای کثیف از نوشتن و پاک کردن راه‌حل‌های نصف و نیمه اشتباه

پچ‌پچ ریز و آهسته بچه‌های نشسته و ترسی عمیق و نهفته توی چشای اون پنج نفر

معلم به کل کلاس خیره شد

یهو بدون هیچ مقدمه با کف دست چنان کوبید روی میزش که هم ترسیده نیم متر بالا پریدیم

توی اون سکوت حاکم اون ضرب عین رعد عمل کرد

دوباره بهمه خیره شد و گفت

افرادی که نمره ریاضی سال قبلشون زیر ده بوده بیرون

کسی تکونی نخورد که معلم تکرار کرد

افرادی که نمره ریاضی سال قبلشون زیر یازده بوده بیرون

چند ثانیه بهمون فرصت داد وقتی بازهم حرکتی از هیچ‌کس ندید تکرار کرد

افرادی که زیر دوازده بوده نمراتشون بیرون

این‌بار انگشتاشو یکی‌یکی ریتم وار روی می‌ز زد و رو به اون پنج نفر گفت

نمرات ریاضی سال قبلتون رو بلند بگین

با شنیدن نمره ریاضی مریم معلم صداشو صاف کرد و گفت

تو جزء گروه دوم بودی که اعلام کردم پس چرا نرفتی بیرون؟

مریم گفت

  برم ؟

معلم جدی گفت

نظر خودت چیه؟

م یم  تا خواست قدم بردار معلم گفت

وسایلتم بردار و برو

مریم با قیافه‌ای که داد می‌زد درش تنفر موج می‌زنه خیلی عصبی کیفو کتابش و برداشت از کلاس بیرون رفت

معلم گفت

پس بقیه نمراتشون بالای دوازده بوده؟

بازم ترس مانع جواب دادنمون شد

هیچکس جوابی نداد که معلم گفت

کسی هیجده یا نوزده بوده؟

بیست که بعید می‌دونم

من و یه چندنفری دیگه دستمونو با ترس‌ولرز بردیم بالا که معلم بهم اشاره کرد و گفت

بیا این مسئله رو حلش کن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۰


به نظرم کذایی ترین زنگ همون بود از شانس بدمون اون معلم ریاضی آدم سخت‌گیر و خشنی بود که قرار بود تا آخر سال شنبه‌ها زنگ اول تحملش کنیم

با به صدا دراومدن زنگ همه خیلی واضح نفس راحتی کشیدیم

وقتی توی حیاط مدرسه دیدم مریم یک گوشه فارغ نشسته و داره خوراکی هاشو می‌خوره شک کردم که اون واقعاً از این قضیه ناراحته

متعجب همچنان نگاش می‌کردم که متوجه نگاهم شد و مثل همیشه روشو ازم برگردوند

با تردید رفتم سمتش و بی‌مقدمه گفتم

اگه بخوای من می‌تونم...

فوری حرفمو قطع کرد و همون‌طور که روشو برگردونده بود گفت

من به کمک نیاز ندارم

گفتم

اما من فقط می‌خوام....

دوباره نذاشت حرف بزنم و طلبکار گفت

گفتم که به کمکت احتیاجی ندارم

متعجب نگاش کردم و گفتم

تو چرا این‌قدر از من بدت میاد؟

کوتاه نگاهم کرد و گفت

همه مستقیم مسخره‌ام می‌کنن و از من می‌ترسن ولی تو غیرمستقیم این کارو می‌کنی ازین کارت خوشم نمیاد توهم عین بقیه باش

گفتم

اما من نه مسخره‌‌ات کردم نه ازت می‌ترسم

گفت

تو غیرمستقیم این کارو می‌کنی

گفتم

چه کاری اصلا از من چه خطایی سرزده که فکر کردی غیرمستقیم می‌تونم کسی رو مسخره کنم؟ این فقط تصورات ذهن خودته که فکر کردی همه درس‌ومشق شون توی مدرسه رها کردن و می‌خوان تو رو مسخره کنن و ازت بترسن

تو برای من یه هم‌کلاسی هم نیمکتی و هم‌مسیری

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم

حالا نمی‌خوای دوست باشی نباش اذیتت نمی‌کنم

مکث کرد و همین باعث شد بخوام ازش دور بشم که گفت

تو همه این سال‌ها کسی نبوده که دلش بخواد با من دوست بشه

لبخند زدم و گفتم

اما من می‌خوام

نمی‌دونم یهو چش شد نگاه چند ثانیه‌ایشو از صورتم گرفت بلند شد و شاکی گفت

از آدمای ریاکار دروغگو خوشم نمیاد


به رفتنش چشم دوختم و به این فکر افتادم که اون چرا به همه بد بینه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۱


خیلی زود محرم اون سال هم از راه رسید و کارگاه لباس عروس عزیز به مدت دو ماه تعطیل شد

عزیزم با برپایی هیئت مسجد در تکاپوی دادن نذریش یعنی چای و میوه هرشب مراسم بعد از نماز شد

در این مابین مائده عروس رقیه خانوم به کمکم میومد و منو مائده از خانم‌ها پذیرایی می‌کردیم و سیامک همسرش از آقایون

و همین امر باعث شد منو مائده خیلی با هم جور بشیم

مائده همون‌طور که رقیه خانوم ازش تعریف می‌کرد یه دختر خیلی بگیر و مهربونی بود که گرچه سنش از من بیشتر بود اما مثل یک رفیق باهام برخورد می‌کرد

شب پنجشنبه بود و فرداش اولین جمعه محرم که اختصاص داشت به حضرت علی‌اصغر

اون شب مائده مثل همیشه نبود و من خیلی‌خوب متوجه این گرفتگی شدم

همون‌طور که همراه هم از سماور بزرگ مسجد لیوان‌ها رو پر از چایی می‌کردیم نگاش کردم و گفتم

اگر شما خسته‌ای من خودم چای‌ها رو می‌برم

مثل همیشه با لحن مهربونی گفت

نه عزیزم خسته نیستم

مکث کردم که گفت

عاطفه جان امشب تا می‌تونی منم یاد کن و برام دعا کن

تا گفتم حتما

آهی کشید و هم‌زمان با سوز نوحه حاجی زنگنه به گریه افتاد

لیوان چای رو از دستش گرفتم و گفتم

من می‌ریزم شما راحت باشید

اشکاشو پاک کرد و گفت

نه نه خوبم همیشه همینه تا اسم حضرت علی‌اصغر می‌شنوم ...

دوباره اشک ریخت و گفت

علی‌اصغر منم محرم رفت

همچنان نگاش می‌کردم که با غصه گفت

منم پسرمو خیلی سخت از دست دادم


چند سال پیش‌از عزیز شنیده بودم که نوه رقیه خانم تو بچگی مُرده ولی دقیق یادم نبود برای چی از مائده هم نپرسیدم تا داغش تازه نشه

وقتی سیامک دریچه کوچک بین آشپزخونه خانم‌ها آقایون رو باز کرد و گفت

چای‌ها رو بدین ببرم مائده فوری خودشو جمع‌وجور کرد و به کارش ادامه داد

آخر روضه که مشغول جمع‌وجور کردن بودم عزیز اومد توی آشپزخونه و گفت

امشب چیزی باقی‌مونده ؟

به میوه‌های باقی‌مونده اشاره کردم و گفتم

آره عزیز اینا اضافه بودن

عزیز گفت

همشو مرتب توی یه سبد بچین برو بده خانم جهانگرد

مادر مریم اون شبا همراهی‌مون می‌کرد ولی از خود مریم خبری نبود و اصلا داخل مسجد نمیومد

گفتم

عزیز من تو سلد می‌زارم بی‌زحمت خودتون برین بدین بهشون

عزیز اخم کرد و گفت

چرا خودت نمی‌بری؟

به مائده نگاهی انداختم و گفتم

چون دختر خانوم جهانگرد از من خوشش نمیاد هر کاری می‌کنم فکر می‌کنه قصد مسخره کردنشو دارم اگه اینا رو هم ببرم الان یه فکر دیگه در موردم می‌کنه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۱


عزیز گفت

خب حتما یه کاری کردی که باعث شده این‌جوری فکر کنه

فوری گفتم

نه عزیز بخدا تصورش نسبت به همه همین‌طوریه فکر می‌کنه کل مدرسه ازش می‌ترسن

مائده متعجب گفت

چرا باید بترسن؟

گفتم

نمی‌دونم شاید به‌خاطر ...

مکث کردمو گفتم

صورتشه

عزیز گفت

تو درست در مقابلش رفتار کن تا اون متوجه بشه داره اشتباه می‌کنه حالا هم میوه‌ها رو براشون ببر می‌خواییم برگردیم خونه

با تردید من مائده لبخند زد سبد میوه رو داد دستم و گفت

تو می‌تونی با مهربونی دل هم‌کلاسی تو بدست بیاری

خونشون انتهای حیاط مسجد بود چند ضربه به‌در زدم که شنیدم مادر مریم ازش می‌خواست اون در رو باز کنه

یک قدم عقب‌تر منتظر باز کردن در ایستادم

مریم تا در رو باز کرد و چشمش به من افتاد اخماش گره خورد

سلام کردم و سبد میوه رو سمتش گرفتم و گفتم

عزیزم گفتن اینا رو بدم به شما

فوری سبد میوه رو ازم گرفت و خواست درو ببنده که گفتم

عاشورا قراره تو حیاط خونمون مثل هر سال از صبح خیلی زود دیگ بزنیم و حلیم درست کنیم اگه دوست داشتی تو هم می‌تونی بیای

سرتاپامو با اخم نگاه کرد و فقط گفت

نمی‌خوام

اما من دوباره با لبخند گفتم

ولی من میام دنبالت دلم می‌خواد هم‌کلاسی و هم نیمکتیم خونمونو یاد بگیره ولی صبح خیلی زود نمیام که خواب نباشی ساعت هشت میام

هشت منتظرم باش

قبل این‌که چیزی بگه براش دست تکون دادم و گفتم

خداحافظ

دلم می‌خواست طبق گفته‌ی عزیز تصور مریم رو نسبت به آدم‌های اطرافش تغییر بدم اما انگار این کار کار دشواری بود چون صبح عاشورا با تمام مشغله‌های کارهایی که باید انجام می‌دادم رفتم دنبالش اما مادرش گفت اون خوابه و نمی‌تونه همراهم بیاد

اما خب اون روز با اوممدن خانواده شاکری و فریبا به خونمون به کل از خاطرم رفت این ناراحتی و دلخوری

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۲


درست عین روز آش پشت‌پای سروش تو حیاط خونه رقیه خانوم اون روز تو حیاط خونه ما هم هر کسی درحال تکاپو بود و فریبا از همه بیشتر از این تکاپو  ذوق می‌کرد و خوشحال بود چون با اومدن سروش توی حیاط و کمک‌هایی که می‌کرد فریبا فرصت کافی برای تماشاش داشت

آقای مرندی پدر سروش همیشه مسئولیت هم زدن حلیم رو به‌عهده می‌گرفت و از حق نگذریم اون واقعا توی این کار حرفه‌ای بود و اون حلیم با کمک‌های فراوان خانواده سروش حلیم زبانزد محل می‌شد

مثل هر سال غروب عاشورا تو حیاط خونه سفره بزرگی پهن می‌شد و آقایون توی حیاط و خانم‌ها داخل خونه اون حلیم جا افتاده رو نوش‌جان می‌کردیم

و شب شام غریبان همگی با هم می‌رفتیم پای نخل مسجد محل و شمع روشن می‌کردیم

اولین شمعی که روشن کردم آرزوم سلامتی عزیز بود

وجود عزیز نه‌تنها برای من بلکه برای کل محلی نوع برکت بود

تازه قصد روشن کردن دومین شمع رو داشتم که فریبا کنار گوشم گفت

عاطی یه کاری ازت بخوام نه نگو

خوب می‌دونستم چه درخواستی داره

شمع رو از دستم گرفت و گفت

عاطی جون فریبا خواهش می‌کنم

ازش انتظار نداشتم توی اون شب محترم چنین کاری بکنه اما اون اصلا متوجه این مسئله نبود و فقط می‌خواست به هدفش یعنی هم‌صحبتی با سروش برسه

شمعو از دستش گرفتم و بدون این‌که نگاش کنم گفتم

فقط تا زمانی‌که همه شمع‌ها رو روشن کنم

گونمو بوسید و گفت

ان‌شالا همه حاجاتت برآورده بشه

شلوغی و ازدحام شام غریبان باعث شده بود نبود فریبا و سروش به چشم نیاد

اما خب من مثل همیشه دلهره داشتم و این دلهره وقتی بیشتر شد که خاله ازم سراغ فریبا رو گرفت

به اطراف نگاهی کردم و فقط گفتم

الان برمی‌گرده

خاله برعکس چیزی که من می‌خواستم دوباره پرسید

کجا رفت مگه؟

بازم برخلاف میل باطنیم به خاطره فریبا و اون عشقی که دامن‌گیرش شده بود مجبور شدم دروغ بگم

به خاله نگاه کردمو با تردید گفتم

فکر کنم رفت شمع بیاره

ازین بابت خیلی ناراحت شدم

قسم‌خورده بودم دیگه به‌هیچ‌وجه به هیچ‌کس دروغ نگم

از اول ماه محرم به خودمو خدای خودم قول داده بودم گناهی مرتکب نشم و همین مسئله باعث شد اون‌شب با فریبا  تندی کنم و بهش بگم دیگه به‌هیچ‌وجه حق نداره منو برای دیدن عشقش طعمه کنه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۳


با فاصله گرفتن از مراسمات دهه اول محرم همه‌چیز به روال قبل برگشت

سال آخر بودیم و درس‌ها نسبت‌به قبل سخت‌تر شده بود و این مجبورم می‌کرد بیشتر برای درس خوندن وقت بزارم

با نزدیک شدن به ثلث اول امتحانات قرار جمعه‌ها به خواست عزیز و خاله لغو شد و من همچنان تنها به مدرسه رفت‌وآمد می‌کردم


اون روز امتحان حساب داشتیم و برف پاییزی از شب قبل شروع به بارش و همه‌جا رو سفید کرده بود

با شناختی که از معلم حساب داشتم خوب می‌دونستم امتحانش خیلی سخت خواهد بود

همین‌طورم شد همه سر جلسه نشسته بودیم و بااینکه چهل و پنج دقیقه از شروع امتحان گذشته بود اما حتی یک نفر هم برگه‌اش رو تحویل نداده بود

سوالات بسیار دشوار اون امتحان به‌معنای واقعی دستو پامو یخ کرده بود حتی با وجود روشن بودن بخاری نفتی کلاس هم منجمد شده بودم

ناخداگاه چشمم افتاد به مریم که فارغ از امتحان با خودکار روی برگه چرک‌نویس نقاشی می‌کشید

سر بلند کردم و به برگه‌اش نگاهی انداختم سفید سفید بود حتی اسم و فامیلشم بالای برگه ننوشته بود و برگه‌اش هیچ فرقی با زمانی‌که تحویل گرفته بود نداشت

در همین اوضاع به سر می‌بردم که یهو یکی اپل مانتومو از بالا کشید

ترسیده بهش نگاه کردم

معلم بی‌هیچ حرفی برگمو از مقابلم برداشت و اشاره کرد برم بیرون

اون لحظه دلم می‌خواست توضیح بدم اما قبل این‌که چیزی بگم معلم هیس گفت و این اجازه رو بهم نداد

آش نخورده و دهن سوخته

بیرون کلاس دست از پا خالی منتظر شدم تا پایان کلاس

وقتی صدای زنگ رو شنیدم به خودم جرات دادم و رفتم داخل

بچه‌ها همه ناراحت و گرفته یکی‌یکی برگه‌هاشون رو می‌ذاشتن روی‌میز آهنی مقابل معلم که گفتم

خانم اجازه ببخشید ولی من اصلا تقلب نکردم

معلم نیم‌نگاهی بهم انداخت و چیزی نگفت

ادامه دادم

خانوم شما به برگه من نگاه کنید من بیشتر سوالاتو جواب دادم

معلم این‌بار گفت

جواب دادی ولی با تقلب

درمونده گفتم

نه باور کنید به خدا من اصلا تقلب نکردم

دلم می‌خواست می‌تونستم بگم آخه من می‌خواستم از روی برگه‌ی کی تقلب کنم از رو برگه مریم اون که حتی اسم و فامیلشم روی برگه ننوشته بود

هیچ دفاع قانع‌کننده‌ای از خودم نداشتم فقط غمگین به معلم چشم دوخته بودم که...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۴


که

مریم از پشت سرم گفت

راست می‌گه خانم اون اصلا تقلب نکرده

معلم با اخم به مریم نگاه کرد که مریم جلوتر اومد برگه‌اش رو گذاشت روی‌میز و گفت

اون تقلب نکرده چون من هیچ سوالی رو جواب ندادم

معلم متعجب به برگه سفید مریم نگاه کرد که مریم ادامه داد

اگر قرار به تقلب بود من باید از روی برگه‌اش می‌نوشتم اما منم تقلب نکردم

معلم موضوع منو به کل از یاد برد و رو به مریم با پرخاش گفت

بی‌سواد چرا هیچی جواب ندادی؟

مریم بدون هیچ حالتی در چهره‌اش خیلی محکم گفت

بلد نبودم

شنیدن این حرف اونم با اون تحکم معلم رو شوکه کرد طوری که با تأسف به من نگاه کرد و گفت

پس چرا سرت تو برگه بغل‌دستیت بود؟ این که هیچی ننوشته

سرمو انداختم پایین که مریم جای من گفت

چون اونم عین شما از این‌که برگه‌ام سفید بود تعجب کرده بود

معلم عصبی سر تکون داد و گفت

نه برای تو

به من اشاره کرد و گفت

و نه برای تو نمره نمی‌زارم تا براتون درس عبرت بشه


حالا التماس خواهش‌های پر گریه من به یک کنارو بی‌خیالی مریم به یک کنار


برای اولین‌بار شیرینی دستشو نصفه کرد گرفت سمتم و گفت

بگیر بخورش قندت افتاده بااین‌همه گریه

این‌همه بی‌خیالی برام قابل هضم نبود با چشای خیس نگاش کردم و پرسیدم

برات مهم نیست صفر شدیم؟

شیرینی نیمه دستشو گذاشت مقابلم و گفت

به درس علاقه ندارم تا همین‌جا هم که خوندم به‌خاطر مامانم بوده

گفتم

کاش منم عین تو می‌تونستم این‌قدر راحت با این مسئله برخورد کنم

گفت

نمی‌تونی چون همیشه نمراتت خوب بوده

گفتم

ولی الان گند زدم

با لبخند گفت

می‌خواستی سرت بکار خودت باشه و از رو برگه سفید من تقلب نکنی

با بغض خنده‌ای کردم که مریم هم خندید و استارت رفاقتمون زده شد


اون روز گرچه از حساب نمره‌ای نگرفتم اما روز خوبی بود برام

اتفاقات خوب و خوشایندی رخ داد

اولیش همون رفاقت با مریم بود و دومش این بود که وقتی رسیدم خونه دیدم دارن برام و خط تلفن می‌کشن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۵


پس عزیز بالاخره راضی شد ما هم تلفن داشته‌باشیم

نمی‌دونی با دیدن اون آقا که داشت بالای نردبون سیم‌ها رو به‌هم متصل می‌کرد و می‌گفت حالا چی بوق آزاد می‌زنه چقدر خوشحال شدم

این‌قدر از این بابت ذوق‌زده شدم که بلافاصله بعد رفتن اون آقایون شماره خونه فریبا رو گرفتم

بر خلاف همیشه که خود فریبا  فوری جواب‌گو بود خود آقای شاکری جواب داد

ذوقم رو پنهان کردم و گفتم

سلام آقای شاکری حالتون خوبه عاطفه‌ام

آقای شاکری گفت

سلام عاطفه خانوم حال شما عزیز خانوم خوب هستن

گفتم

بله ممنون سلام دارن ببخشید من مزاحم شدم فریبا هست ؟

آقای شاکری گفت

فریبا به‌همراه مادرش رفته خونه خواهرم

گفتم

باشه پس بعداً بهش زنگ می‌زنم

آقای شاکری متوجه منظورم شد و گفت

به‌سلامتی خط تلفن کشیدین؟

خوشحال گفتم

بله همین امروز

آقای شاکری گفت

پس شماره خونتونو بگو من یادداشت کنم

شماره خونه رو به آقای شاکری دادم و ازش خداحافظی کردم

رو به عزیز که مشغول دوخت‌ودوز روبالشی های گل‌دار جدید بود گفتم

عزیز امروز با مریم دوست شدم بالاخره

عزیز گفت

حالا مطمئن شدی اونم از تو خوشش میاد

گفتم

با یه اتفاق بد این یخ بینمون آب شد هر دو از امتحان امروز نمره نگرفتیم

عزیز صورتش درهم شد و گفت

تقلب کردین؟

گفتم

نه اونجوری که شما فکر می‌کنید ولی خب یه جورایی آره

عزیز گفت

عاطفه خانوم تقلب کردن هم به اندازه‌ی دروغ گفتن کار زشت و ناپسندی

گفتم ما اصلا  قصد تقلب کردن نداشتیم

عزیز گفت

قصدشو نداشتین ولی تقلب کردین

گفتم

عزیز مگه شما همیشه نمی‌گین نباید آبروی مسلمانی رو جلوی بقیه بریزی

عزیز گفت

حالا منم که به کسی نمی‌گم دخترم تقلب کرده

گفتم

اگه من اصل ماجرا رو بهتون بگم باعث می‌شه آبروی مریم بره

عزیز گفت

پس تو قلبت حفظش کن

گفتم

اون وقت افکار اشتباه شما چی؟

عزیز دست از کار کشید

با لبخند نگام کرد و گفت

من بزرگت کردم دختر خوب می‌دونم تو کار خطا نمی‌کنی

مکث کردم و با تردید گفتم

عزیز اگه یه رازی رو از کسی بدونی که به ضررش باید به یه بزرگ‌تر بگی و کمکش کنی یا نه همچنان رازداری کنی

عزیز گفت

اگر مطمئن باشی بهش لطمه می‌زنه باید به بزرگ‌ترش بگی

گفتم

مطمئن که نیستم اما می‌دونم اگر بگم هم به ضررشه یعنی خیلی چیزایی رو که دوست‌داره از دست می‌ده

عزیز خندید و گفت

بهتره رازداری کنی و دیگه توضیح بیشتری ندی چون ناخواسته کم‌کم لو می‌دی راز اون شخص چیه

متعجب گفتم

یعنی الان شما فهمیدین من منظورم راز کی؟

عزیز دوباره مشغول شد و گفت

نه والله


اون‌شب تا دیر وقت منتظر زنگ فریبا موندم اما اون زنگ نزد و همین باعث شد منتظر خوابم ببره


صبح فردا وقتی تو راه دیدم مریم دم در مسجد منتظرم ایستاده گل از گلم شکفت

انگار دیگه بعد سه ماه به پایان رسیده بود این تنهایی رفت‌وآمد به مدرسه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۶


عزیز زد به‌در حموم و گفت

عاطفه بیام پشتتو کیسه بکشم؟

بلند گفتم

نه عزیز لیف زدم

عزیز گفت

پس من میرم زیرزمین

گفتم

باشه عزیز

همون لحظه شنیدم که عزیز گفت

در می‌زنن بذار ببینم کیه

چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای فریبا رو که در حال صحبت کردن با عزیز بود شنیدم

خوشحال تندی دوش گرفتم لباسامو تنم کردم و چادری که عزیز همیشه می‌ذاشت تا وقت بیرون اومدن از حموم بپیچم دورم محکم زیر گلوم گرفتم و رفتم بیرون

حموم ما توی حیاط بود و تو اون روزای پاییزی گرم بشو نبود به‌همین خاطر مجبور بودیم چند دقیقه قبل رفتن به حموم چراغ‌نفتی رو داخلش روشن کنیم تا هوا بگیره و گرم بشه

فریبا با دیدنم خندید بهم اشاره کرد و گفت

قیافشو

با قدم‌های بلند رفتم سمت خونه و گفتم

سلام بیا بریم بالا تا من سرما نخوردم

عزیز گفت

چایی تازه‌دمه عاطفه من می‌رم کارگاه کارای عقب افتادمو انجام بدم

جای من فریبا گفت

شما بفرمایید عزیز خانوم راحت باشید

چادرمو درآوردم و گفتم

چه عجب فریبا خانوم

فریبا قیافه گرفت و گفت

مثل این‌که یادت رفته شب شام غریبان چیا بهم گفتی

گفتم

بد گفتم؟

گفت

بله که بد گفتی سرم داد زدی مجال ندادی منم حرف بزنم

گفتم

می‌دونی چرا تا اون حد عصبانی شدم

اول این‌که چون قبلاً بهت گفته بودم تو اون روزا ازم نخوای کاری بکنم بری دیدن شازده ولی تو تو عمل انجام‌شده منو قراردادی دوم این‌که اون دیدار باعث شد من توی این شب عزیز قسممو بشکنم و دروغ بگم

فریبا دستشو بالا برد و گفت

اوه حالا توام یه دروغه رفته شمع بیاره که نشد قسم شکوندن

گفتم

از نظر من قسم شکوندن

فریبا گفت

آقا جون گناهش گردن من من گردن می‌گیرم

اخم کردم و گفتم

مگه می‌شه

فریبا گفت

بله می‌شه خیالت راحت گناه همه دروغ‌هایی که به‌خاطر من گفتی گردن خودم خوب شد ؟

سر تکون دادم و گفتم

بشین برم برات چایی بیارم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۷


فریبا دوباره قایمکی گوشواره‌هایی که شاهرخ بهش داده بود نشونم داد و گفت

خیلی قشنگه مگه نه ؟

اون جفت گوشواره ظریف الماس مانند رو کف دستم گذاشتم و گفتم

حالا واقعاً از خارج برات آورده؟

فریبا گفت

آره دیگه شاهرخ که اصلا این‌جا زندگی نمی‌کنه سوغاتی برام آورده

با فکر گفتم

چرا باید چنین سوغاتی گرون‌قیمتی برات بیاره؟

فریبا لبخند زد و گفت

اتفاقاً همینم ازش پرسیدم می‌دونی در جوابم چی گفت؟

من سوالی به فریبا نگاه کردم که فریبا لبخندش پررنگ‌تر شد و ادامه داد

گفت چون با دیدن اینا یاد من افتاده

گفتم

یه‌چی بگم؟

فریبا چشمی برهم زد و گفت

آره منم فهمیدم

اخم کردم و گفتم

اگر فهمیدی پس چرا این‌قدر ذوق‌زده ای؟

فریبا جلوتر اومد و گفت

نمی‌دونم عاطی از اون روزی‌که منو به بهونه‌ی دیدن اتاقم پایین برد و اینا رو بهم داد یه جوریم

مستقیم نگفت ولی من فهمیدم شاهرخ عین بچگی‌ها هنوز منو دوست‌داره

گفتم

ولی تو که...

فریبا فوری گفت

می‌دونم عاطفه می‌دونم من دلم پیش سروشه

سروشو دوست دارم ولی کوفتی از اون روز اصلا یه جوری شدم

فریبا گوشه‌ی ناخنش رو جوید و گفت

یه طوری شدم عاطی

متعجب گفتم

یعنی چی یه جوری شدم

خندیدم و گفتم

یه جوری می‌گی یه طوری شدم انگار ازت خواستگاری کرده

فریبا  نگاهشو ازم دزدید که این‌بار من جلوتر رفتم و گفتم

آره خواستگاری کرده؟

فریبا زیرچشمی نگام کرد و گفت

گفتم که نه

مستقیم نگفت فقط گفت حاضری باهام بیای اون‌ور درستو ادامه بدی همینم یعنی خواستگاری دیگه

گفتم

توهم جوگیر خارج رفتن شدی تو دل و قلوه‌ات عروسیه آره؟

کش‌دار گفت

نه

چشامو گرد کردم که گفت

خب آخه تو فکرشو بکن شاهرخ مهندس خارج کشور زندگی می‌کنه  با کلاسه درسش تموم شد خونه داره ماشین داره

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۴۸


می‌تونه منم ببره اونور آب یه زندگی مجلل برام بسازه ولی...

سکوت کرد که گفتم

ولی چی؟

گفت

ولی سروش هنوز ۲ سال دیگه سربازه

کو تا بیاد و کار پیدا کنه

تازه اگر باباش بزاره اون بره سر یه کار دیگه و نره در مغازه باباش

فریبا مکث کرد و گفت

ولی قلبم مال سروشه عاطی وقتی صداشو حتی از پشت تلفن می‌شنوم قند تو دلم آب می‌شه حال‌ام با شنیدن پیشنهاد شاهرخ قلبم مونده یه طرف عقلم مونده یه طرف دیگه

گفتمانهای عاشقی باید پای عشقت بمونی عزیز یه داستان از رفیق قدیمیش برام تعریف کرد

می‌گفت خیلی خاطر خواه هم بودن عاشق همدیگه بودن ولی دوست عزیزم به زور شوهر میدن پسره هم از همون موقع گم و گور می‌شه حالا رفیق عزیز فراموشی داره و هیچی یادش نیست

من عاشق نشدم ولی می‌گم تو که شدی پای سخت و آسونش بمون

فریبا گفت

عاطفه اومدیمو من برای سروش صبر کردم اگه اون بره در مغازه باباش و شاگرد عطار بشه که بابام منو بهش نمی‌ده

همین اول هفته یکی از همکارای بابام منو برای پسرش که نقاشه خاستگاری کرده ولی بابام گفته نه

گفتم

فکر کردی بابات تو رو به شاهرخ میده؟

آقای شاکری محاله بزاره تو بری خارج

فریبا گفت

بابام نمیزاره ولی مامانم موافقه

مامانمم به راحتی می‌تونه رای بابامو بزنه

گفتم

پس سروش چی؟

فریبا غمگین گفت

دوسش دارم

گفتم

دوسش داری ولی می‌خوای بخاطر خارج رفتن قیدشو تو دلت بزنی  بهش نامردی کنی و بری زن پسر عمه‌ات بشی که هیچ حسی بهش نداری

فریبا سکوت کرد که گفتم

حسی بهش داری؟

گفت

شاهرخ همبازی بچگی هام بوده

گفتم

بچگی هارو ول کن فریبا الان چه حسی بهش داری؟

فریبا گفت

خب اون خیلی باکلاسه اصلا انگار اون شاهرخ۶-۷ سال پیش نیست

گفتم

تو یه ماه سروش بهت زنگ نزد داشتی دق می‌کردی حالا چی شده یهو می‌خوای کنارش بزاری؟

فریبا گفت

کی گفته می‌خوام کنارش بزارم تو هم

من میگم عقلم میگه از سروش تضمین بگیرم

من باید از آرزوهای طول و درازم به سروش بگم باید ازش بپرسم می‌تونه آرزوهامو برآورده کنه می‌تونه اون چیزی که بابام می‌خواد بشه می‌تونه چند سال دیگه منو ببره خارج

گفتم

تو این مدت مگه نگفتی؟

فریبا گفت

چرا گفتم ولی...

ادامه داد

ولی گفتم هرچی که باشه و نباشه هر چی که داشته باشه و نداشته باشه زنش میشم

چشام از فرط تعجب گرد شد که فریبا مثل همیشه گفت

تو عاشق نشدی نمی‌دونی من چی میگم

گفتم

اگه عاشقی اینه صد سال سیاه دلم نمی‌خواد عاشق شم

فریبا گفت

عاطی از روزی می‌ترسم که کنار سروش به هرآنچه که می‌خواستم نرسم و از این‌که شاهرخو رد کردم پشیمون شم

گفتم

یا تو یه عاشق واقعی نیستی یا واقعا عشق همین‌قدر مزخرفه

فریبا گفت

عشق مزخرف نیست ولی بلاتکلیفی چرا خیلی مزخرفه

اون زمانی که من به سروش گفتم باهمه‌ی نداری هاش زنش میشم خبری از شاهرخ نبود ولی حالا با پیشنهاد شاهرخ عقلم به کار افتاده

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792