2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34547 بازدید | 637 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



💬۲۵


فریبا گفت

حالا چه کار کنیم؟

کوبیدم رو پیشونیم و گفتم

من چه می‌دونم فریبا

فریبا با بغض گفت

عاطی تورو خدا یه کاری بکن یه فکری بکن

رو به آسمان پوف بلندی کشیدم و گفتم

وای خدایا منو از دست این دو تا نجات بده

فریبا گرفته گوشه‌ی حیاط نشست و گفت

ببخشید من همش تورو اذیت می‌کنم

نمی‌تونستم این‌طوری ناراحت ببینمش مغزمو به کار گرفتم و جرقه وار گفتم

فریبا مگه یه‌بار تو نگفتی اون گفته هر وقت بتونه می‌ره نماز جماعت

فریبا نگام کرد سر تکون داد و گفت

آره گفت هر وقت بشه و بتونه میره مسجد یا امامزاده نماز

پرسیدم

خب الان ساعت چنده؟

گفت

یازده و نیم

گفتم

نیم‌ساعت دیگه اذان ظهر باید امیدوار باشیم بره مسجد یا امامزاده

فریبا گفت

خوب ما کدومو بریم مسجد یا امامزاده؟

گفتم

من میرم مسجد توهم برو امامزاده

احتمال امامزاده رفتنش بیشتره

فریبا سوالی پرسید

چرا این‌جوری فکر می‌کنی؟

گفتم

چون هر دوتاتون لنگه همین هر گیری به کارتون می‌افته میرین امامزاده

فریبا با لبخند بلند شد و گفت

آره آره راست می‌گی

یهو ایستاد و گفت

ولی اگه اومد مسجد چی؟

ناچار فقط برای آروم شدن دل فریبا گفتم

من سعی می‌کنم بهش بگم شب بهت زنگ بزنه

فریبا تندی اومد سمتم بغلم کرد و گفت

عاطی تو یه فرشته‌ای

پس اگه دیدیش بگو بیاد امامزاده اون‌جا ببینمش


فریبا رفت سمت امامزاده و منم طبق روال همیشه رفتم مسجد

زیر لب وقتی چشم دوخته بودم به‌در ورودی آقایون تو مسجد فقط می‌گفتم خدایا ازسر تقصیرم بگذر قول می‌دم این‌بار آخرین بار باشه دنبال نامحرم می‌گردم

وقتی صدای پیش‌نماز مسجد رو از بلندگو شنیدم که گفت

الله‌اکبر دیگه رفتم داخل و امیدوار شدم که سروش رفته امامزاده

بازم سر نماز برای فریبا دعا کردم دعا کردم امروز سروشو تو امامزاده ببینه و من یکی راحت شم


نمازم تموم شده بود تو حیاط مسجد بودم همین‌که می‌خواستم برم سمت خروجی دیدم سروش با سری تراشیده مشغول صحبت با چند تا از دوستاشه

دلم فرو ریخت حالا باید چه کار می‌کردم؟

من فقط برای آرامش دل فریبا بدون فکر گفته بودم با سروش هم‌کلام می‌شم

درمونده به خودم و دهانی که بی‌موقع باز شده بود لعنت میفرستادم که سروش از دوستاش جدا شد و از مسجد بیرون رفت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۶


چاره‌ای نداشتم بالاخره حرف زده بودم و باید پاش می‌ایستادم

تقریباً سر کوچه رسیده بودیم که با هزاران ترس و دلهره به اطراف نگاه کردم و وقتی از خلوت بودن کوچه مطمئن شدم با لرزشی که توی صدام هویدا بود گفتم

ببخشید

صدامو نشنید دوباره اما این‌بار تقریباً بلندتر گفتم

ببخشید

ایستاد برگشت سمتم و گفت

بله ؟

سرمو انداختم پایین آب دهنمو قورت دادم و گفتم

عه چیزه این....

نفسی گرفتم و گفتم

این ....

قلبم داشت از جا در میومد تا به حال با مرد نامحرم هم‌کلام نشده بودم اونم توی کوچه خودمون

جلوتراومد و گفت

چیزی شده عاطفه خانوم؟

دوباره نفسمو بیرون فرستادم

انرژیمو جمع کردم و این‌بار تندتند گفتم

فریبا

این فریبا منتظرتونه شب ساعت هشت بهش زنگ بزنین

اصلا الان خودتون برید امامزاده اون رفته اون‌جا پی شما

منتظرتونه

تا حرفم تموم شد منتظر جوابش نموندم و خیلی سریع از کنارش گذشتم و خودمو به خونه رسوندم

در رو بستم و بهش تکیه دادم چشمامو بستم و نفسی راحت کشیدم که با شنیدن صدای عزیز وترسیده چشام باز شد و شونه هام بالا پرید

عزیز یه پله باقی‌مونده رو هم‌بالا اومد و گفت

عاطفه خوبی؟

گره روسریمو سفت کردمو گفتم

آره آره خوبم

عزیز اومد سمتم و گفت

پس فریبا کجاست؟

به عزیز نگاه کردم و گفتم

فریبا ؟

نه دلم می‌خواست دروغ بگم نه می‌تونستم دروغ نگم

گفتم

فریبا دلش گرفته بود رفت امامزاده

خوشحال بودم که تقریباً دروغ نگفتم

عزیز اخم کرد و گفت

امامزاده؟ مگه باهم نرفتین مسجد ؟

گفتم

نرفتیم

یعنی رفتیم ولی فریبا دلش خواست بره امامزاده

همون لحظه یکی زنگ در خونه رو زد

ترسیدم نکنه سروش باشه به عزیز خیره شدم که عزیز متعجب گفت

باز کن دیگه درو

با دستی لرزان درو باز کردم و با دیدن فریبا دیگه به کل توان از بدنم رفت

قبل هر گندی بلند و تند رو به فریبا گفتم

مگه نرفتی امامزاده مگه نگفتی دلت گرفته میری اون‌جا؟

فریبا پسم زد و گفت

نه بابا اون‌ نب....

تا چشمش به عزیز افتاد ساکت شد و به من نگاه کرد

سریع اوضاعو به دست گرفتم و گفتم

گفتم که الان هوا گرم نرو تا به امامزاده برسی آب‌پز می‌شی

فریبا همچنان ساکت بود که عزیز گفت

باشه حالا برین بالا زیر گازو روشن کنین ناهار بخوریم

تا عزیز رفت دست‌شویی فریبا بهم نزدیک شد و آهسته گفت

چی شد دیدیش؟

پر حرص گفتم

بله بله دیدمش بهشم گفتم بیاد امامزاده

فریبا مشتشو تو هوا تکون داد و بلند گفت

وای وای عاطی

عاطی من  بهت گفتم....

دستمو گذاشتم روی دهنش و گفتم

هیش بهش گفت ساعت هشت بهت زنگ بزنه فقط جون من دیگه اینکارو با من نکن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۷


عزیز به کل قالی دست کشید و گفت

آفرین اینکه گفتم پا جفت بشینی پاش یعنی همین

گفتم

خب عزیز حالا نمی‌خوایین بهم پاداش بدین

عزیز گفت

ازاونجایی‌که دیگه نزدیک مدرسه هاست هر چی بخوای باید مربوط به درس و مدرسه باشه

گفتم

مربوط به همونه راستش یک کیف دوشی چشممو خیلی وقته گرفته

عزیز لبخند زد و گفت

فردا به بچه‌ها می‌گم نیاین کارگاه صبح با هم بریم هم پارچه مانتو مدرستو بگیریم هم همون کیف دوشی که چشمتو گرفته

دستمو انداختم روشونه عزیز و گفتم

دستم روون شده عزیز مگه نه؟

قالی قبلی رو سه ماهه تموم کردم یادتونه؟

عزیز گفت

هم دستت روون شده هم نظمت بیشتر

گفتم

دختر عزیزمم دیگه


وقتی آدم با تلاش خودش یه هنری می‌آفرینه بعد اتمامش از دیدنش کیف می‌کنه برای منم همین بود با دیدن اون قالی دو در سه‌ای که خودم بافته بودم سر ذوق میومدم

سبزی برگ گلهاش می‌نشست رو صورتم و صورتمو دشت بی‌کران می‌کرد

سرخی گل‌هاش می‌نشست رو گونه‌هامو گونه‌هامو قرمز عنابی می‌کرد

آبی زمینه‌اش می‌نشست رو مردمک چشمامو چشمامو آبشاری روان می‌کرد

پیچک‌های نارنجیش گرمای آتیش و سیاهی کناره‌اش سایه شب می‌شد برام

نگم از نرمی و لطافتش وقتی روش دراز می‌کشیدم و گوشمو فرومی‌کردم تو اون دشت دست‌ساز لذت‌بخش

تو نخ‌هایی که ضرب خورده بود گره زده و کوبیده شده بود و ادغام شده بود در کنار هم و طرح ترنج دلخواه من رو ساخته بود

اگر بیشتر دقت می‌کردی صداشم می‌شنیدی صدای رقص باد تو سبزی اون دشت بی‌کران صدای پیچ‌وتاب اون گل‌های عنابی و صدای روانی اون آبشار آبی

برای منی که با دست خودم اون قالی زیبا رو لمس می‌کردم از همه بیشتر قابل‌درک بود این منظره بی‌نظیر...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۸


با خرید اون کیف دوشی و اندازه‌گیری عزیز برای دوختن مانتوی مدرسه‌ام اومدن مهر بیشتر نمایان می‌شد برام

بازم اون غم گندهه نشسته بود به دلم و غمبرک زده بودم که حالا بعد ده سال رفاقت با فریبا چه‌جوری امسالو که سال آخر تو مدرسه بگذرونم

بچه نبودم ولی بچه‌گانه غمگین این مساله بودم

اون سه‌شنبه آخرین سه‌شنبه تابستون بود که من خونه فریبا بودم

فریبا پشت به من مقابلم نشست و گفت

موهامو می‌بافی عاطی؟

شروع کردم به بافتن موهاش که گفت

هیچی دیگه خلاصه سروش می‌گفت شرایط یه جوری براش سخت بوده که شماره خونمو به کل یادش رفته

شونه هاش با خنده تکون خورد و گفت

منم ناراحت شدم قهر کردم باهاش

سرشو برگردوند سمتم و گفت

باورت می‌شه عاطی برای اولین‌بار باهاش قهر کردم

گفتم

خب حالا چه‌جوری همو دیدین؟

فریبا شروع کرد با دست نمایش دادن و گفت

یه صحنه جذابی شد که نگو

من این طرف خیابان و اون طرف خیابون

صحنه رو فرض کن عاطی

من این طرف دل‌تنگ دلم داره براش غنج می‌ره ولی اخمو اون اون طرف مهربون و مثل همیشه آروم با کله‌ی کچل

متعجب گفتم

همین خیابون اصلی نزدیک خونتون؟

فریبا گفت

آره همین خیابون

گفتم

بابات

فریبا گفت

کسی ندید بابا حالا بذار بقیه‌اش رو بگم

انتهای موهاشو با کش بستم که فریبا بلند شد مقابلم و شروع به نمایش کرد و گفت

صحنه آهسته میرم برات قشنگ بری تو صحنه

سروش از خیابون رد شد اومد سمتم منم پلک نمی‌زدم از بس دلتنگش بودم تا رسید بهم گفت

راه بریم

منو می‌گی با شنیدن صداش اونم تو اون فاصله کلا قهر و ناراحتی از خاطرم رفتو دست و پامو گم کردم

فریبا با آب‌وتاب ادامه داد

هیچی دیگه این‌قدر از شرایطش تو سربازی گفت که دلم تیکه تیکه شد براش

لبخند دندان نمایی زد و ادامه داد

دیدیش که چه سبزه شده یه‌جورایی بانمک شده مگه نه؟

گفتم

من نگاش نکردم فریبا

فریبا بی‌توجه گفت

عاطی کنار هم که راه می‌رفتیم هی چند قدم از من جلوتر می‌رفت

می‌دونی اون لحظه یاد تو افتادم

فریبا خندید و گفت

نامرد تو اون فاصله بهم نگاه نمی‌کرد عین تو سرش توی یقه‌اش بود

خندیدم و گفتم

به‌جاش تو قشنگ نگاش کردی غم این چند هفته رو درآوردی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۹


گفت

مگه می‌ذاشت مدام سرش می‌جنبید به اطراف نگاه می‌کرد و می‌گفت

بهتره برگردی بهتره برگردی

گفتم

پس شازده از تو عاقل‌تره

گفت

حالا اون می‌خواد بره من نمی‌ذارم هی حرف می‌زنم هی شماره خودمو بهش یادآوری می‌کنم آخرسر مجبور شد تو اون فاصله نگام کنه و بگه

فهمیدم فریبا فهمیدم

فریبا چشاشو بست و گفت

عاطی وقتی آدم اسمشو از زبون عشقش می‌شنوه یعنی دنیا می‌شه براش گلستون

تا اسممو از زبونش شنیدم بی‌اراده ها بدون فکر قبلی بهش گفتم

عاشقتم سروش

فریبا دوباره بلند خندید و گفت

وای اون‌جای من سرخ شد سرخ‌ها قیافش دیدنی بود

لبخند کم‌رنگی زدم که فریبا خودشو جمع‌وجور کرد و گفت

البته با وجود شناختی که ازت دارم نمی‌خواستم این قسمتشو برات تعریف کنم

فریبا کنارم نشست و ادامه داد

ولی خب چه کار کنم که هیچ‌چیزی پنهانی ازت ندارم

نگاش کردم که گفت

عاشقی بد دردیه عاطی باور کن هیچ کارت دست خودت نیست

گفتم

از شنبه باید بریم مدرسه نکنه این عشق و عاشقی کار دستت بده فریبا

فریبا گفت

نه عاطی دیگه مطمئنم که سروش حالش خوبه و بهم زنگ می‌زنه

گفتم

هیچ می‌دونی امسال بعد ده سال بدون هم باید سال تحصیلی رو شروع کنیم

فریبا بی‌خیال گفت

یه نصفه روز دیگه بابا زودی این نه ما هم می‌گذره

آهی کشیدم و گفتم

خیلی دلگیر همون نصف روزم زیاد من عادت دارم همش توی مدرسه با هم باشیم باهم روی یه نیمکت با هم توی حیاط،سر جلسه امتحان ..

فریبا گفت

خب منم بهت عادت دارم ولی مهم اینه که رفاقت ما همیشه و تو هر شرایطی سر جاشه

گفتم

ان‌شاءالله هم‌کلاسی‌های خوبی داشته باشی

فریبا گفت

رفیق جدید پیدا نکنی ها همه فقط در هم‌کلاسی باشه؟

لبخند زدم و گفتم

باشه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۳۰


با فریبا قرار گذاشتیم شنبه قبل رفتن به مدرسه همو توی یه خیابون تقریباً مشترک ببینیم

مانتوی تن فریبا سرمه‌ای و مانتوی من خاکستری بود

البته مانتوی من باهنر دست عزیز اطرافش رومان دوزی شده بود اما خب مانتوی من طبق معمول خیلی بلندتر و گشادتر از مال فریبا بود و منم ازین بابت راضی بودم

وقتی تنها وارد مدرسه‌ای شدم‌که دو سال با فریبا اون‌جا درس خوندم و لحظاتم رو گذروندم بغضم گرفت و حس یه دختر کلاس اول بهم دست داد

توضیح نبود فریبا کنارم برای هم‌کلاسی‌های سال قبل کمی بیشتر طول کشید و همین باعث شد دیرتر سر کلاس حاضر بشم

مستقیم رفتم سمت نیمکت آخر اما کسی اونجا نشسته بود

آشنا به‌نظر نمی‌رسید البته صورتش نمایان نبود کنار نیمکت ایستادم و گفتم

ببخشید این‌جا جای کسی؟

تازه اون موقع بود که صورتشو برگردوند سمتم

یه ماه‌گرفتگی پررنگ لکه وار سمت چپ پیشونی و بی‌نیشو پر کرده بود

کنار دیوار خزید و گفت

نه می‌تونی بشینی

آهسته نشستم و کیفمو جا دادم زیر میز

بدون تعلل معلمی وارد کلاس شد و شروع کرد به معرفی خودش

معلم روی صندلیش نشست و گفت

از همین جلو یکی‌یکی خودتونو معرفی کنید

وقتی نوبت به بغل دستیم رسید و گفت

مریم جهانگرد فهمیدم تازه‌وارده و سال اول و البته آخریه که این مدرسه میاد

اون روز مدرسه نه‌تنها برام خوب نبود بلکه همه انرژیمو گرفت و من ناراحت با شنیدن به صدا دراومدن زنگ آخر کیفمو برداشتم و از مدرسه زدم بیرون

با یادآوری تمام روزایی که با فریبا تو راه برگشت مدرسه حرف می‌زدیم و به ویترین مغازه‌ها خیره می‌شدیم و خوراکی می‌خوردیم مسافت بین خونه و مدرسه رو طی می‌کردم

تقریباً نزدیک مسجد محل بودم که صدای قدم‌های یه نفر پشت سرم توجهمو جلب کرد

سر برگردوندم و به عقب نگاه کردم همون هم‌کلاسی و هم نیمکتی بود

مریم جهانگرد

سرعت قدم‌هامو آهسته‌تر کردم از یه طرف دلم می‌خواست یه همراه داشته باشم از یه طرف هم خجالت می‌کشیدم یا می‌ترسیدم اون نخواد

تو همین افکار بودم که از کنارم گذشت و وارد مسجد شد

هم رفتارش توی مدرسه هم این گذشتنش ازم بهم فهموند میلی به داشتن یک دوست و همراه نداره

به‌همین خاطر منم ناامید برگشتم خونه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۳۱


روی پله‌ی اول زیرزمین نشستم و دستامو زدم زیر چونم

عزیز عینکشو بالاتر داد و گفت

سلامت کو دختر

گرفته گفتم

سلام عزیز

عزیز گفت

رنگ رخسار خبر می‌دهد از سر درون

گفتم

یعنی این‌قدر دلم گرفته که بغضی شدم می‌خوام گریه کنم

عزیز گفت

گریه‌کن فقط قبلش پاشو برو لباستو عوض کن فردا می‌خوای بری مدرسه کثیف نباشه

با لبای آویزون گفتم

عزیز

عزیز لبخند گرمی زد و اشاره کرد

بیا پهلوی خودم


غروب دم در ایستادم و گفتم

عزیز اذان تموم شد ها

عزیز همون‌طور که تای چادرش رو باز می‌کرد اومد سمتم و گفت

اومدم دختر اومدم این‌قدر دادوبیداد نکن

همراه عزیز راهی شدیم مسجد

تو راه رقیه خانوم و عروس بزرگشم بهمون ملحق شدن

ناخواسته به حرف‌هاشون گوش می‌کردم که عزیز رو به رقیه خانوم گفت

دل‌تنگ نبود پسر کوچیکه نباشید

گوشامو تیز کردم خوب می‌شد اگر چیز تازه‌ای ازش می‌فهمیدم و به فریبا می‌گفتم تا خوشحال بشه

رقیه خانوم گفت

چی بگم والا سروش بچه‌ام ته‌تغاری خونمون بود حالا که نیست خونه بکل سوت‌وکور شده

عزیز گفت

بازم خدا رو شکر مائده جان و اقا سیامک هستن جای خالی اقا سروش رو پر می‌کنن براتون

رقیه خانوم گفت

خدا شاهده اگر مائده کنارم نبود از دوری این ته‌تغاری دق می‌کردم عروس نیست که مائده دختره برام یه دختر بفکر و کاری

مائده لبخند زد و گفت

شما هم جای مادرمین

رقیه خانوم گفت

خدا پدر  مائده جانو رحمت کنه هرجا نشستم گفتم این دختر دست‌پرورده‌ یه مادری نمونه است

عزیز گفت

خدا رحمتشون کنه

صد البته که همینطوره

به این جای حرفشون که رسیدن ناامید شدم  انگار قرار نبود چیزی دستگیرم بشه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۳۲


عزیز داشت تسبیح می‌گردوند که زدم رو زانوش و گفتم

عزیز این دختر رو می‌بینین همکلاسیمه

عزیز به مریم نگاه کرد و گفت

مال این محل؟

گفتم

تازه اومدن این محل ولی نمی‌دونم خونشون کجاست ظهر که اومد داخل مسجد

رقیه خانوم که انگار حرفامونو شنیده بود گفت

مستخدم جدید مسجدن تازه چند روزه  اومدن

رو به رقیه خانوم گفتم

واقعاً؟

رقیه خانوم با لبخند همیشگی روی لبش گفت

آشنای حاج‌آقا زنگنه‌ان

به یه خانم اشاره کرد و گفت

این خانمم مادرشه سکینه خانم

همان لحظه با مریم چشم تو چشم شدیم اما اون خیلی سریع نگاهشو ازم گرفت  بلند شد و از مسجد بیرون رفت

آهسته کنار گوش عزیز گفتم

نمی‌دونم چرا از من خوشش نمیاد

عزیز گفت

مطمئن نباش اون تازه‌وارد این محل شده و احساس غریبی می‌کنه این تویی که باید بری سمتش


حرف عزیز باعث شد فردا سر کلاس بخوام سر صحبت رو باهاش باز کنم

با تردید نگاش می‌کردم

زنگ تفریح بود اما بر خلاف بقیه عین دیروز بیرون نرفت و مشغول جویدن لقمه ساندویچش شد

انگار از نگاه تقریباً طولانیم به خودش ناراحت شد چون دستشو گذاشت بغل صورتش و روشو واضح برگردون

بااون کارش دیگه مطمئن شدم اشتیاقی به رفاقت با من نداره

بلند شدم و تنها رفتم توی حیاط

درطول روزهای بعد اون هفته متوجه شدم رفتار مریم نه‌تنها با من بلکه با همه همینطوریه

اون با هیچکس معاشرت نمی‌کرد با کسی حرف نمی‌زد و هر کس چیزی ازش می‌پرسید خیلی طلبکارانه و خشن جوابشو می‌داد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۳۳


با شروع فصل مهر و باز شدن مدرسه‌ها قرار سه‌شنبه‌ها کنسل و به جمعه ها موکول شد

این‌که یه هفته جمعه من برم دیدن فریبا و یه هفته جمعه اون بیاد خونه ما


اون هفته قرار بود من به خونه فریبا برم و عزیز بره خونه آتنا


فریبرز در رو باز نکرده گفت

عاطفه خانوم بفرما بفرما

گفتم

خب باز کن تا بفرمام

  فریبرز در رو باز کرد و با خنده گفت

دیدی از مدل زنگ زدنت فهمیدم تویی

گفتم

اولاً سلام دوماً مگه من چه‌جوری زنگ می‌زنم ؟

با دو انگشت نشون داد و گفت

خیلی آروم و کوتاه

گفتم

این کجاش بده ؟

گفت

مگه من گفتم بده ؟

گفتم

حالا اجازه می‌دی بیام تو؟

کناررفت و گفت

بله بله بفرمایید

با دیدن یه ماشین غریبه تو حیاط خونشون ایستادم و گفتم

مهمون دارین؟

تازه اون لحظه به سرتاپای آماده و شیک‌پوش فریبرز نگاه کردم که فریبرز گفت

غریبه نیستن عمه‌ام

دو تا از عمه‌های فریبا رو دیده بودم و می‌شناختم خیالم راحت شد و گفتم

خب پس

حالا فریبا کجاست؟

تا قدم برداشتم فریبرز گفت

عمه بزرگم

دوباره ایستادم

فریبا سه‌تا عمه داشت و طبق گفته‌های خودش این عمه بزرگش خیلی مایه‌دار و اعیونی بود و من تابه‌حال ندیده بودمش فقط تعریفشو از فریبا شنیده بودم

فریبرز نزدیک‌تر اومد و گفت

پسرش خارج بوده الان برگشته

یاد حرف عزیز افتادم که می‌گفت هر وقت جایی رفتی و خودت احساس خوبی نداشتی یعنی نباید اون‌جا باشی

گفتم

پس من برمی‌گردم خونمون

فریبرز گفت

نه بابا کجا بیا بریم عمه‌ام که غریبه نیست

با صدای بلند فریبا رو صدا زد که گفتم

نه نه زشته من مزاحم شما نمی‌شم شما مهمون دارین

همون لحظه فریبا از پله‌ها پایین اومد و گفت

عاطی چرا اون‌جا ایستادی بیا بالا

فریبا هم شیک و مرتب لباس پوشیده بود یه پیراهن سفید سبز چین‌دار و یه روسری کوچیک کرم که زیر گلوش خیلی ریز گره زده بود

تا نزدیک‌تر شد متوجه تغییرات نامحسوسی تو صورتش شدم

فریبا به صورتش دستی کشید و گفت

خوشگل شدم ؟

سر تکون دادم و گفتم

آره خیلی

دستمو گرفت و گفت

بیا بریم بالا عمه‌ام اینا این‌جا مهمونن  ازبس ازت تعریف کردم مشتاقن تورو ببینن

فریبا رو که  داشت دستمو می‌کشید نگه داشتم و آهسته گفتم

فریبا اگه ناراحت نمی‌شی من برگردم خونه شما مهمون دارین و من هنوز دلم نمی‌خواد مزاحمتون بشم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۳۴


فریبا با قدرت دستمو کشید و گفت

بیا بریم ببینم مزاحم چیه از صبح منتظرتم

بی‌اراده دنبال فریبا رفتم و گفتم

من خجالت می‌کشم فریبا

فریبرز جای فریبا گفت

خجالت نداره تو که از خودی

خندید و گفت

تو یه جورایی عضو این خانواده محسوب می‌شی

فریبا حرف فریبرز و تایید کرد و گفت

راست می‌گه

پله‌ها رو بالا رفتیم ولی من همچنان دلهره داشتم

فریبا در سالنو باز کرد و گفت

بفرمایید اینم عاطفه خانوم رفیقم

وارد خونه شدم ولی سرمو انداختم پائین و آهسته خیلی آهسته سلام گفتم

آقای شاکری و خاله جواب سلامم رو دادن و ازم خواستن بشینم

جلوتر رفتم و خجالت‌زده رو به عمه بزرگ فریبا که نشسته بود دوباره سلام کردم

خیلی چاق‌تر و هیکلی تر از عمه های کوچک‌تر فریبا بود لیوان چایی را از مقابل صورتش کنار گرفت پشت چشمی نازک کرد و گفت

علیک سلام خانوم

جیرینگ جیرینگ زیورآلاتی که توی دستش بود تو سکوت خونه قشنگ خودنمایی می‌کرد

دوتا آقا هم کنارش نشسته بودن که به‌اجبار به اون‌ها هم سلام کردم

فریبا عملاً دستمو کشید و گفت

بیا بیا این‌جا بشین

از خجالت پشت موهام زیر روسری خیس‌شده بود آخه چرا فریبا بهم نگفته بود مهمون دارن

فریبا لیوان چایی رو مقابلم گذاشت و گفت

همین جابجایی باعث شد منو عاطی بعد ده سال رفاقت از هم دور بشیم

یکی از اون دو آقا که نمی‌دونم و ندیدم کدوم‌شون بود گفت

اگه بعد از این جابجایی رفاقتتون عین قبل بود اون وقت می‌تونی ادعا کنی این رفاقت واقعی

فریبا گفت

حفظش می‌کنیم یه هفته من میرم دیدن عاطی یه هفته اون میاد این‌جا فقط چه حیف که عاطفه اینا تلفن ندارن

صدا تغییر کرد

انگار یکی از اون دو آقا گفت

خب این‌که غصه نداره می‌گم جلیلی یک خط براشون بکشه

فریبا  خوشحال به من نگاه کرد و گفت

آره آره چی بهتر از این

اون ساعات همین‌قدر برام سخت و سنگین گذشت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792