2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34547 بازدید | 637 پست

💬۱۳


عزیز حجم زیادی پارچه روی میز گذاشت و گفت

عاطفه تا من می‌رم و برمی‌گردم اینا رو اتو کن یادت باشه درجه اتو رو کم کنی اون پارچه تترونم بندازی روشون بعد  اتوشون کنی

گفتم

عزیز دقت کردی هر چی کار سختی می‌دی به من

عزیز گفت

اتو زدن چهار متر پارچه سخته؟

گفتم

خودتون که می‌دونین به این کار علاقه ندارم

عزیز گفت

همیشه هم با همین حرف از زیر کار در رفتی ولی امروز فرق داره من باید برم خونه رقیه خانوم کمک بدم سبزی هارو پاک کنن و آش پشت‌پای پسرشو بار بزارن

گفتم

رقیه خانوم که سه تا عروس داره خب اونا بیان کمکش

عزیز گفت

اونا هم عین تو مگه شما جوونا بلدین آش پشت‌پا درست کنین؟

عزیز چادرشو سر کرد و گفت

این‌جا کارت تموم شد برو بالا به خونه یه دستی بکش

یه چیزی هم ناهار خودت بخور من احتمال داره فرصت نکنم بیام همون جای یه نون ماست سبزی چیزی می‌خورم


بعدازظهر زیر درخت شاتوت رو  آب‌وجارو می‌کردم که در زدن

شیر آبو بستم اما جارو به دست در رو باز کردم

عروس وسطی رقیه خان م بود

با لبخند سینی رو سمتم گرفت و گفت

سلام بفرمایید

به سر تا پاش نگاه کردم و گفتم

ممنون زحمت کشیدین

جارو رو کنار گذاشتم و یه کاسه آش برداشتم که دوباره گفت

بفرمایید

با دیدن یه کاسه آش دیگه داخل اون سینی یاد فریبا افتادم

به عروس رقیه خانوم نگاه کردم و گفتم

ببخشید می‌شه اینم بردارم برای دوستم می‌خوام

عروس رقیه خانوم گفت

بله بفرمایید اینم برای شماست

اون کاسه دیگه رو هم برداشتم و گفتم

از رقیه خانوم هم تشکر کنید

گفت

خواهش می‌کنم نوش‌جان

گفتم

راستی بفرمایید داخل

گفت

ممنون باید برم بقیه کاسه‌ها رو پخش کنم

لبخند زدم و گفتم

سلام برسونید

مهربون لبخندمو پاسخ داد و گفت

خداحافظ


خیلی فرز آماده شدم اما قبلش باید می‌رفتم و از عزیز اجازه می‌پرسیدم

در حیاطشون باز بود اما یه تقه به‌در زدم و رفتم داخل

همه توی حیاطشون مشغول انجام یه کاری بودن حیاط خونه رقیه خانمم درست شبیه به حیاط خونه ما بود یه باغچه مربعی وسطش داشت

اما خب برخلاف خونه ما فقط یه درخت گردوی پیر بزرگ اون‌جا بود نه هیچ درخت میوه‌ی دیگه‌ای

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۴


رقیه خانوم سرش عملاً داخل دیگ بود تا متوجه حضورم شد مثل همیشه گشاده رو گفت

خوش اومدی عاطفه جان

گفتم

سلام خوب هستین ببخشید عزیز هستن؟

به داخل اشاره کرد و گفت

عزیز خانم رفتن داخل برو دخترم برو تو

گفتم

نه دیگه مزاحم نمیشم اگه میشه بی زحمت صداشون کنین یه کار کوچیک داشتم باهاشون

رقیه خانوم گفت

چه مزاحمتی بروتو دخترم

رو به عروس بزرگش گفت

مائده جان مادر عاطفه جانو راهنمایی کن داخل با عزیز خانوم کار داره

رو به عروسش سلام کردم و به اجبار رفتم داخل

تا حالا پیش نیومده بود تو همه این سال‌ها همسایگی وارد خونشون شده باشم

هر سال نوروز عزیز میرفت عید دیدنیشون ولی با آتنا و همسرش و به من میگفت خوب نیست یه دختر بره عید دیدنی خانواده پسر دار

فرصت تماشا نداشتم همین که عزیز و دیدم نشسته با همسایه های دیگه  گرم صحبته رفتم سمتش

با همه همسایه ها احوالپرسی سرسرکی کردم و گفتم

عزیز میشه یه لحظه بیاین

عزیز بلند شد و رو به قمر خانوم گفت

حالا بهتون میگم چند متر پارچه میخواد

کناری ایستادم و گفتم

عزیزم میشه تا شما برگردی من یه سر تا خونه فریبا اینا برمو برگردم؟

عزیز اخم کرد و گفت

نه الان چه وقت رفتن خونه مردم

گفتم

می خوام براش آش ببرم

عزیز گفت

بذار تو یخچال فردا سر راه ببر بهش بده

گفتم

عزیز اش سرد که دیگه طعم نداره

زود برمیگردم قبل تاریکی هوا قبل تموم شدن کار شما

عزیز گفت

من کاری ندارم اینجا الان میخواستم برگردم

همون لحظه قمر خانوم گفت

دو متر پارچه به نظر تون کافیه عزیز خانوم؟

با خواهش روبه عزیز گفتم

تا شما صحبتت تموم شه من رفتم و برگشتم

عزیز گفت

ساعت چنده؟

گفتم

۵

عزیز گفت

رفت و برگشتت رو هم یه ساعت بیشتر نشه ها عاطفه

خوشحال گفتم

باشه عزیز خاطرت جمع آشو بهش برسونم برمیگردم اصلاً داخل نمیرم


هر جور شده بود باید این آشو به فریبا میرسوندم

همه سعی در این بود حتی تزیینات روش به هم نریزه

خیلی سخت بود تو اون مسافت کاسه آش به دست بودن

به خصوص اینکه توی تاکسی بوش پیچیده بود و بقیه مسافر ها رو تحریک می کرد به دست من نگاه کنن و دهانشو مزه کنن

منم ته دلم بهشون میگفتم باور کنید به من بود همشو همین الان میدادم بخورین ولی خوب چیکار کنم که باید برسونمش به معشوقه طرف

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

💬۱۵


همین‌که فریبا درو به روم باز کرد کاسه آشو سمتش گرفتم و گفتم

بفرمایید اینم آش پشت‌پای شازده

لباش غنچه شد و گفت

وای عاطی

کاسه رو دادم دستش و گفتم

بخوریش ها لعن و نفرین شدم تا بهت برسونمش چشه خیلی‌ها دنبالش بود

گرفته گفت

چه جوری دلم میاد این آشو بخورم

گفتم

بوش‌کن اون وقت وسوسه می‌شی همه‌شو بخوری

آهسته‌تر گفتم

زنگ نزد ؟

فریبا به نشونه‌ی نفی سر تکون داد و گفت

نه هنوز

گفتم

خب می‌زنه هنوز که چهارروزه رفته

فریبا گفت

این چهار روز اندازه یه سال گذشته برام

دست فریبا رو گرفتم و گفتم

خدا بهت صبر بده عزیزم

فریبا دستمو کشید و گفت

بیا بریم تو حرف بزنیم

گفتم

نه بابا وقت حرف زدن ندارم به عزیز قول دادم یه ساعته برگردم

فریبا گفت

فقط برای آوردن این کاسه آش اومدی؟

گفتم

بله نمی‌شد که تو آش پشت‌پای شازده رو نخوری

فریبا طبق عادتش یهو بغلم کرد و گفت

عاطی خیلی بامعرفتی بگو خب

گفتم

خب

ازش جدا شدمو گفتم

سلام برسون خداحافظ

فریبا برام دست تکون داد و گفت

جمعه منتظرم باش صبح میام خونتون

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۶


فریبا توی حیاط نفس عمیق و بلندی کشید و با احساس گفت

وای این‌جا بوی حضور سروشو میده

زدم زیر خنده و گفتم

خل شدی فریبا

فریبا گفت

جون تو اگه دروغ می‌گم انگار پشت همین دیواره

دستی به دیوار آجری بین خونه ما و خونه رقیه خانوم کشید و گفت

خیلی دل‌تنگشم عاطی کاش همین روزا زنگ بزنه حداقل صداشو بشنوم

گفتم

وقت رفتن از این‌جا این‌قدر برای من بی‌تابی نکردی که برای شازده می‌کنی

فریبا گفت

چه مقایسه‌ایع من و تو هر وقت بخوایم می‌تونیم همو ببینیم

گفتم

قبل رفتن اون به سربازی که منه بدبخت طعمه می‌شدم برای دیدارتون

فریبا به فکر فرورفت و گفت

عاطی سروشو توی لباس نظامی تصور کن

لبخند زد و گفت

آخی چه خوشگله مگه نه؟

دوباره با مکث گفت

الان دیگه موهاشم تراشیده

فریبا تو افکارش غرق بود که صدای عروس رقیه خانوم رو شنیدم که بلندبلند رقیه خانومو صدا میزد و با شتاب می‌گفت

مادر مادر بیاین سروش پشت خطه

انگار فریبا هم شنید چون با چشای گرد نگام کرد

به دیوار اشاره کرد و با لکنت گفت

این این الان چی گفت؟

صدای قربون صدقه‌های رقیه خانوم قبل رفتنش به خونه از حیاط به گوش می‌رسید که می‌گفت

اومدم مادر اومدم الهی مادر قربونش بره بچه‌ام بالاخره زنگ زد

فریبا به شتاب افتاد و گفت

من باید برم

باید برگردم خونه حتما به منم زنگ زده حتما زنگ می‌زنه

تندتند گفت

عاطی برو لباسای منو بردار بیار باید برگردم خونه

گفتم

کجا می‌خوای بری اصلا معلوم نیست به تو زنگ بزنه

فریبا گفت

من مطمئنم اول به من زنگ‌زده بعد به خونوادش

دلم نمی‌خواست فریبا به این زودی بره آخه عزیز رفته بود سر خاک و مطمئن بودم حالاحالاها برنمی‌گرده تنهایم حوصله‌ام سر می‌رفت

ولی فریبا خودش رفت داخل همون‌طور که با عجله لباس می‌پوشید گفتم

من تنهام فریبا قرار بود امروز ناهار این‌جا بمونی من غذا بار گذاشتم به خاطر یه زنگ می‌خوای بری؟

فریبا گونه‌ام رو بوسید و گفت

ببخشید عاطی به خدا دل تو دلم نیست صداشو بشنوم

غمگین گفتم

باشه برو ان‌شاءالله که بهت زنگ بزنه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۷


هفته بعد که فریبا رو دیدم گفت اون روز تا شب سروش بهش زنگ نزده ناراحت این بود که حتما قبل زنگ زدن به خانواده‌اش به خونه فریبا اینا زنگ‌زده ولی اون نبوده تا جوابشو بده همین مسئله باعث شده بود دیگه فریبا جمعه‌ها خونه نیاد اما هنوز قرار سه‌شنبه‌هامون سر جاش بود و من سه‌شنبه‌ها می‌رفتم دیدنش


عزیز به دار قالی چشم دوخت و گفت

نظرت چیه عاطفه؟

ازاونجایی‌که برق چشای عزیز حاکی از این بود که دلش می‌خواد این بارم من یه قالی دیگه ببافم گفتم

موافقم عزیز یکی دیگه می‌بافم با اون یکی جفت بشه

عزیز نگام کرد و گفت

پا جفت باید بشینی پاش

گفتم

می‌شینم عزیز هنوز تا شروع مدرسه‌های  زیاد فرصت دارم

عزیز لبخند زد و گفت

تا فردا پس‌فردا دار و نخشو روبراه می‌کنم


عزیز من یه هنرمند به تمام معنا بود

یه زنی که تنها تونسته بود یه دخترشو بفرسته خونه بخت و منو به دندون بگیره و بزرگ کنه

عزیز در قدیم دختر آقا بوده

اگه بخوام دقیق طبق گفته‌های خودش بگم این می‌شه که مردم در قدیم توی روستای عزیز اینا سه‌طبقه بودن

خان آقا و رعیت

بابای عزیز آقا بوده و عزیز هفت خواهر سه‌تا برادر داشته

آقامم پسر خان بوده اما مریض بوده و از همون اول همه از مریضیش با خبر بودن

روزی‌که عزیزو برای آقا خواستگاری می‌کنن بابای عزیز به‌خاطر بیماری آقام مخالفت می‌کنه ولی خود عزیز می‌گه موافق بوده چون از همه شنیده بوده که آقام پسر کاری و اهل دلی

تو همه این سال‌ها با جونو دل از آقام پرستاری می‌کنه اما بالاخره وقتی هنوز من شیر خوار بودم اون بیماری ناعلاج به آقام غالب می‌شه و آقام دیگه نمی‌تونه تحمل کنه و فوت می‌شه

من هیچ تصویری از آقام به‌جز همون دو قاب عکس لب تاقچه ندارم اما حتم دارم آدم مهربونی بوده چهره‌ی آقام توی عکس یه جوریه که انگار داره با دل رحمی به یک گنجشک سرمازده دون میده

عزیز من سیده اما می‌گه آقام از همون اول ازدواج عزیز خانوم صداش می‌کرده و این باعث شده هیچ‌کس دیگه بهش بی‌بی نگه و همه عزیز صداش کنن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۸


کنار دست عزیز یاد گرفتم چه‌جوری قالی ببافم

چه‌جوری رنگ‌ها و نقش‌ها رو درهم بیامیزم تا به طرح دلخواهم برسم


صبح اون روز وقتی دونفری با عزیز شروع کردیم به رنگرزی نخ‌های مورد نیاز قالی خیلی بهتر و روشن‌تر متوجه علاقه‌  قالی‌بافی در خودم شدم

برپایی دار چله‌کشی رج گره زدن و در اصل طرح ترنج طوری ساعت شبانه‌روزمو پر کرد که از خاطر بردم برای اولین‌بار توی ده‌ یازده سال رفاقتم با فریبا زدم زیر قولم و سه هفته‌ست قراره سه‌شنبه‌هامو از خاطر برد و به دیدن رفیقم نرفتم


سخت مشغول دفه زدن بودم

صدای کوبیده شدن گره‌ها و پود های فرش با ضربات من گوشمو پر کرده بود که یکی از پشت سر چشامو بست

برگشتم نگاش کردم که شاکی گفت

منو به این نخ‌ها و این بندوبساط فروختی دیگه آره؟

بلند شدم فوری بغلش کردم و گفتم

اخلاقم رو که می‌شناسی یا کاریو شروع نمی‌کنم یا اگه

فریبا جای من ادامه داد

یا اگه شروع کنی تا پدرشو درنیاری و تمومش نکنی ول کنش نیستی

بشکنی براش زدم و گفتم

آ باریکلا که رفیقتو خوب میشناسی

کوبید تو فرق سرمو گفت

آ باریکلا که این‌قدر نامردی می‌زنی زیر قولت

گفتم

نه که تو نزدی

گفت

دلیل من قانع‌کننده بود

به دار قالی اشاره کردم و گفتم

اینم دلیل قانع‌کننده من

پر حرص گفت

قالی‌بافی هم شد دلیل؟

آهسته گفت

حداقل من دلیلم یه آدم تو چی دلیلی نخ و پشم

منم آهسته گفتم

اشکالش چیه عشق تو یه آدمه عشق منم همین نخ و پشماست

فریبا گفت

نمردیم و فهمیدیم توهم عاشق شدی

همون لحظه آتنا وارد اتاق شد و گفت

چی‌چی کی عاشق شده؟

فریبا گفت

خواهر جناب‌عالی

آتنا چشاشو ریز کرد و متعجب گفت

عاطفه ؟

فریبا گفت

بله همین الان اعتراف کرد

آتنا بهم نزدیک شد و روبه فریبا گفت

حالا عاشق کی شده ؟

فریبا اشاره کرد و گفت

عاشق همین بندوبساطی که می‌بینی

آتنا به دار قالی نگاه کرد زد زیر خنده و گفت

خدا نکشت فریبا

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۹


فریبا اشکی که از چشماش چکید فوری پاک کرد و گفت

نکنه براش اتفاقی افتاده ؟

گفتم

بد به دلت راه نده بالاخره رفته خدمت دیگه خونه خاله که نیست

فریبا گفت

هرچی هم که باشه بدترین جا هم که باشه بالاخره باید زنگ میزد

دلم آشوبه عاطی سروش منو هیچ‌وقت بی‌خبر نمی‌ذاشت حتما بلایی سرش اومده

گفتم

نه بابا چه بلایی خودت که شنیدی چند هفته پیش به خانوادش زنگ زد

فریبا گفت

پس چرا به من زنگ نمی‌زنه شب و روز پای تلفنم کارو زندگیم شده انتظار

دوباره اشک ریخت و گفت

کاش صداشو بشنوم

دستمو گذاشتم روی دستش و گفتم

غصه نخور ان‌شالا بهت زنگ می‌زنه

فریبا نگام کرد و با خواهش گفت

میای بریم امامزاده ؟

سر تکون دادمو گفتم

آره پاشو بریم


نمی‌دونم دقیق حال‌وروز فریبا رو درک نمی‌کردم اما سوز اون اشک‌ها که ازسر دل‌تنگی عشق بود دلمو می‌سوزوند

دلم نمی‌خواست رفیقمو این‌جوری غصه‌دار باشه ولی خب جز دل داری هیچ کاری از دستم براش بر نمیومد

این روال ادامه پیدا کرد

با وجود تمام دل‌بستگیم به دار قالی اون روزا سعی می‌کردم کنارش باشم تا شاید بلکه فریبا آروم بشه

یه جوری شده بود که خاله‌ام به رفتار فریبا شک کرده بود

اون روز سه‌شنبه وقتی خاله منو کشید کنار و آهسته پرسید

فریبا چش شده دقیق نمی‌دونستم چه جوابی بهش بدم

با تردید و لبخندهای نمایشی گفتم

نگران مدرسه‌ست

خاله اخم کرد و گفت

مدرسه چرا؟

گفتم

این‌که تنها بمونه و نتونه دوستی پیدا کنه

کاملاً واضح بود که خاله چنین چیزی رو نمی‌پذیره اون دخترشو خوب می‌شناخت انگار از منم توقع دروغ گفتن نداشت چون گفت

عاطفه جان با من صادق باش راستشو بگو بدونم فریبا چش شده الان چند وقته نه درست حسابی غذا می‌خوره نه درست حسابی می‌خوابه همش خودشو حبس کرده توی اتاق

گفتم

باور کنید نمی‌دونم خاله شاید این‌جا رو دوست نداره شاید تنهاست

درمونده و ناچار بودم داشتم دروغ می‌گفتم کاری که اصلا دلم بهش رضا نبود

خاله پوفی کشید و گفت

تو دوست صمیمی فریبایی ازش بپرس ببین چه مشکلی داره به من بروز نمی‌ده شاید به تو بگه

گفتم

چشم ازش می‌پرسم

خاله گفت

پس منتظرم بیای بهم بگی

سر تکون دادم و گفتم

حتما


پله‌ها رفتم پایین در اتاق فریبا رو باز کردم و گفتم

فریبا تورو خدا پاشو خودتو جمع کن مامانت بو برده یه گیری داری

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۰


پایین تختش نشستم و گفتم

این چه وضعیه آخه درست کردی برای خودت

بابا اون رفته خدمت تو قرار دق کنی؟

فریبا گرفته و غمگین گفت

دیگه مطمئن شدم یه بلایی سرش اومده الان دو ماهه رفته سربازی یه‌بارم بهم زنگ نزده

گفتم

اصلا فرض کن یه بلایی سرش اومده تو این‌جا چه کاری از دستت برمیاد آخه با غصه خوردن با چیزی نخوردن با حبس شدنت توی اتاق اون خوب می‌شه؟

فریبا پتو رو کشید رو صورتش و با بغض گفت

عاطی می‌فهمی ازم دوره ازش بی‌خبرم یه‌لحظه از فکرم نمی‌ره

سروش قلبمه قلب تو عاشق نشدی نمی‌فهمی من چی دارم می‌کشم

پس تو هم برو تنهام بزار بزار خودم با غم و غصه‌هام باشم

گفتم

باغصه خوردن که چیزی حل نمی‌شه لااقل پاشو یه چایی بخوریم حرف بزنیم

همون‌طور که سرش زیر پتو بود گفت

حرف زدن بی‌فایده است چون هیچ‌کی نمی‌فهمه توی دلم چی می‌گذره

گفتم

تو حرف بزن من گوش می‌دم من هیچی نمی‌گم

گفت

برگرد خونه‌تون عاطی می‌خوام تنها باشم تنهام بذار

با مکث بلند شدم و گفتم

چاییتو گذاشتم روی میز

خداحافظ

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۱


تشکمو کنار تشک عزیز توی حیاط پهن کردم

دراز کشیدم و به آسمون خیره شدم طولی نکشید که عزیز پتویی روم انداخت و گفت

نصف شب هوا خنک می‌شه

هی پشت سرهم آه می‌کشیدم که عزیز پرسید

چی شده حالا چرا کشتی هات غرق‌شده؟

گفتم

دیدی عزیز دور شدن خونه‌هامون مارو هم از هم دور کرد

عزیز گفت

تو که همین امروز پیش دوستت بودی

گفتم

بودم ولی بودنم با بودنای چند ماه پیش فرق داشت

عزیز گفت

چیزی گفته دلخور شدی ؟

گفتم

هرچی هم که بگه و بشه من ازش دلخور نمی‌شم ولی ناراحت اینم که از هم دور شدیم خیلی واضح از هم فاصله گرفتیم

عزیز گفت

بزار یه خاطره از خودم برات تعریف کنم

عزیز نفسی گرفت و گفت

روزهایی که هنوز ازدواج‌نکرده بودم و خونه پدرم بودم یه دوست صمیمی داشتم

به عزیز نگاه کردم و گفتم

واقعاً ؟

عزیز سر تکون داد و ادامه داد

اسمش اشرف بود من و بقیه اشرفی صداش می‌کردیم

همیشه با هم می‌رفتیم لب جوی ظرف می‌شستیم باهم می‌رفتیم باغ میوه می‌چیدیم با هم نون پخت می‌کردیم خلاصه یه‌جورایی عین تو و فریبا خیلی با هم خوب و مهربون بودیم

تا روزی‌که حسین نجار عاشق اشرفی شد

دستامو زدم زیر سرم و با دقت غرق شدم توی حرف‌های عزیز

عزیز ادامه داد

تو باغ من گلابی می‌چیدم حسین و اشرفی هم دلگرم به من می‌نشستن به حرف زدن

روزا من خمیر می‌کردم اشرفی و حسین می‌رفتن ایوان خونه قدیمی به حرف زدن

یه روز به خودم اومدم و دیدم بله ای دل غافل حسین نجار رفیق منو بهکل ازم گرفته و من هر جایی‌که قبلاً با اشرفی می‌رفتم تنها می‌رم هر کاری قبلاً با اشرفی انجام می‌دادم حالا تنها انجام می‌دم

غصه نشست به دلم ولی وقتی اشرفی رو خوشحال کنار دل داده‌اش دیدم با لب خندون دلم آروم گرفت

عزیز نگام کرد و گفت

بعضی اتفاقات دست ما نیست این‌که برخلاف میل تو خانواده شاکری از این محل رفتن برات غم‌انگیز ولی همیشه دعا کن توی خونه جدیدشون خوب و خوش باشن و خنده‌روی لب‌هاشون باشه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۲


مشتاق اخر ماجرای عشق و عاشقی دوست عزیز پرسیدم

عزیز بالاخره اشرفی و حسین نجار با هم ازدواج کردن؟

عزیز آهی از عمق وجود کشید و گفت

نه عشق‌شون به ثمر نرسید

از روزی‌که اشرفی رو به‌اجبار شوهر دادن حسین نجارم ناپدید شدو دیگه هیچ‌کس نفهمید کجا رفته

غمگین گفتم

طفلی اشرفی و حسین نجار کاش قبل شوهر دادن اشرفی باهام فرار می‌کردن

عزیز گفت

اون روز دخترا حق نداشت رو حرف بزرگ‌ترشون حرف بزنن

گفتم

عزیز اشرفی هنوز تو روستا زندگی می‌کنه شما دیگه نمی‌بینیمش؟

عزیز دوباره آه کشید و گفت

فراموشی داره هیچ‌چیزی رو ب خاطر نمیاره

غمگین‌تر گفتم

چه سرنوشت غم‌انگیزی

عزیز گرفته سر تکون داد و گفت

سرنوشت چیز عجیبیه


بعد هر نماز برای فریبا و آرامش دلش دعا می‌کرد و از خدا می‌خواستم سروش بهش زنگ بزنه تا حال فریبا خوب بشه


اما یه روز که از مسجد برمی‌گشتم سروشو با لباس سربازی و ساک به دست مقابل خونه‌شون دیدم

دم در خونشون ایستاده بود و انگار دنبال کلید می‌گشت که منم رسیدم مقابل خونه

متعجب نگاش می‌کردم که سربه‌زیر سلام گفت

به خودم اومدم و سریع در رو باز کردم و رفتم داخل

عزیز با شنیدن صدای در بلند از زیرزمین گفت

عاطفه تویی ؟

گفتم

بله عزیز منم

تو فکر بودم

باید هرجور شده بود به فریبا خبر می‌دادم سروش خوبه و برگشته اما ما خونمون هنوز خط تلفن نداشتیم

رو پله دوم زیرزمین ایستادم به شاگردای عزیز سلام کردم

عزیز تا چشش به من افتاد گفت

عاطفه بیا این پارچه‌ها رو از هم سوا کن

با تردید گفتم

عزیز می‌شه من تا سر کوچه برم و برگردم؟

عزیز سوالی گفت

تو که همین الان از مسجد اومدی چیزی می‌خوای بزار بعداً با هم میریم مغازه اکبرآقا

گفتم

مغازه اکبرآقا نمیرم

ناچار بودم بازم باید به خاطر فریبا  دروغ می‌گفتم

عزیز گفت

پس چی چیزی مسجد جا گذاشتی؟

خوب می‌دونستم عزیز هیچ خوش نداره من تنها برم دکه تلفن

از سؤال عزیز استفاده کردم و گفتم

آره دفتر خوش‌نویسی مو جا گذاشتم

عزیز گفت

عیبی نداره سرشب میری میاریش

گفتم

نه خب نمی‌شه اگه گم‌وگور بشه چی باید سرخط هامم بنویسم

عزیز معنادار نگام کرد و گفت

برو دختر برو بردار بیارش

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۳


سکه رو انداختم و تندتند شماره خونه فریبا رو گرفتم

با هر بوقی که می‌خورد می‌گفتم بردار دیگه

خوب می‌دونستم این روزا فریبا این‌قدر منتظر زنگ تلفن که خودش جواب‌گوئه

تا صداشو شنیدم که گفت

الو

تندتند گفتم

فریبا فریبا ببین سروشو دیدم با لباس سربازی اومده برگشته سالم بود خوب بود ساکشم دستش بود فکر کنم اومده مرخصی

فریبا آهسته و با شوق جواب داد

تورو خدا عاطی جون فریبا راست می‌گی؟

گفتم

آره راست می‌گم فریبا دروغم چیه

خوشحال گفت

وای این بهترین خبری بود که بهم دادی ممنونم ازت

الان میام الان میام اون‌جا

گفتم

الان واسه چی الان که نمی‌تونی ببینیش

گفت

پس چی‌کار کنم؟

گفتم

تا فردا که جمعه است دندون رو جیگر بزار خب شاید از خونشون بهت زنگ بزنه

فریبا گفت

نمی‌تونم دیگه طاقت ندارم الان یه بهونه‌ای چیزی می‌چینم و میام اون‌جا

گفتم

باشه باشه منم میرم خونه منتظرت


مشغول قالی بافی بودم ولی همه حواسم پی فریبا بود

به ساعت روی دیوار نگاه کردم دو ساعت از اون موقع گذشته بود اما فریبا هنوز نیومده بود

یه ساعت دیگه هم که گذشت دیگه مطمئن شدم خاله اجازه نداده فریبا اینوقت ظهر بیاد خونمون

بجاش فردا صبح هنوز ساعت هشت نشده سروکله‌اش پیدا شد

با اومدن شاگردای عزیز منو فریبا هم راحت نشستیم توی اتاق

فریبا گفت

حالا چه کار کنیم عاطی چه‌جوری سروشو ببینیم ؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم

نمی‌دونم

فریبا به پیشونیش دستی کشید و گفت

نردبون دارین ؟

گفتم

به‌فرض که داریم می‌خوای چی‌کار ؟

مکث کرد که گفتم

نکنه می‌خوای از بالای دیوار صداش کنی؟

فریبا سر تکون داد و گفت

آره

چشام گرد شد و گفتم

عقلتو از دست دادی عزیز پائینه ها

گفت

تو میری زیر زمین عزیزو سرگرم می‌کنی دیگه

گفتم

من عزیز و سرگرمی کنم سروش تنها زندگی می‌کنه ؟مامان باباش زن‌داداش اونا رو چه کار میکنی؟ اگه توی حیاط باشنو ببیننت

فریبا گفت

خوب تو می‌گی چی‌کار کنم؟

فکر کردم و گفتم

خب بخونشون زنگ بزن شاید خودش جواب بده

فریبا گفت

همون دیروز زدم دو سه بارم زدم ولی همش زن‌داداشش جواب می‌ده

دوباره فکر کردم و گفتم

یکیو بفرستیم...

عقلانی نبود حرفمو ادامه ندادم و گفتم

من نمی‌دونم فریبا

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۲۴


فریبا با تفکر گفت

توپ چی توپ دارین؟

بهش لبخند زدمو گفتم

پاشو بریم تو حیاط

یه چنددقیقه‌ای می‌شد که مثلاً با فریبا  شروع کردیم به بازی با توپ که عزیز شاکی گفت

عاطفه

توپو تو هوا گرفتم لبمو گاز گرفتم و گفتم

بله عزیز ؟

عزیز گفت

خوبیت نداره صبحی این‌قدر سروصدا می‌کنین

گفتم

ببخشید عزیز دیگه آروم بازی می‌کنیم

فریبا توپو از دستم گرفت و گفت

خب دیگه بسه بذار پرتش کنم توی حیاطشون

فریبا تا خواست توپو پرت کنه سمت دیوار عزیز دوباره بلند گفت

عاطفه

گفتم

بله؟

عزیز گفت

جای بازی چند مشت شاتوت از شاخه جدا کن کاسه رقیه خانمو پرکن ببر براشون

فریبا و منو با شوق وصف نشدنی به‌هم نگاه کردیم  بی‌خیال توپ‌بازی شدیم و شروع کردیم به شاتوت چیدن


فریبا فوری و دست‌پاچه سر انگشتای قرمزشو زیر شیر آب گرفت و گفت

دستام قرمز شد

گفتم

از بس هولی یکی‌یکی شاتوت می‌چینن نه مشتی

گفت

دل تو دلم نیست می‌فهمی؟

گفتم

نه والا نمی‌فهمم

باعجله اشاره کرد و گفت

برو دیگه برو چادر سرکن کاسه رو ببریم

قبل بیرون رفتن بلند گفتم

عزیز منو فریبا کاسه‌ی رقیه خانومو می‌بریم و برمی‌گردیم

عزیز با تاخیر جواب داد

چادر تو سر کنی

گفتم

سر کردم کردم عزیز خیالت راحت


فریبا دستشو گذاشت رو قلبش و زنگ در خونه رقیه خانومو فشرد

طولی نکشید تا صدای مردونه‌ای بگه

کیه؟

فریبا با دقت اخم کرد و آهسته گفت

صدای سروش بود؟

دندونامو روی‌هم فشار دادم و با حرص گفتم

چه می‌دونم مگه من صدای پسر نامحرمو بلدم ؟

تا در حیاط توسط پسر بزرگ رقیه خانوم‌باز شد فریبا از در فاصله گرفت و ناامید ب من چشم دوخت

بی‌اراده صدامو صاف کردم کاسه روگرفتم سمتش و با لکنت گفتم

ب بفرمایید عزیز دادن بدم رقیه خانم

کاسه رو از دستم گرفت و گفت

دست شما درد نکنه

سرمو انداختم پایین و گفتم

خداحافظ خیلی ریز و زیرپوستی دست فریبا رو که از یک گوشه سعی داشت حیاط خونه رقیه خانومو دید بزنه گرفتم و دنبال خودم کشیدم...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792