💬۲۲
مشتاق اخر ماجرای عشق و عاشقی دوست عزیز پرسیدم
عزیز بالاخره اشرفی و حسین نجار با هم ازدواج کردن؟
عزیز آهی از عمق وجود کشید و گفت
نه عشقشون به ثمر نرسید
از روزیکه اشرفی رو بهاجبار شوهر دادن حسین نجارم ناپدید شدو دیگه هیچکس نفهمید کجا رفته
غمگین گفتم
طفلی اشرفی و حسین نجار کاش قبل شوهر دادن اشرفی باهام فرار میکردن
عزیز گفت
اون روز دخترا حق نداشت رو حرف بزرگترشون حرف بزنن
گفتم
عزیز اشرفی هنوز تو روستا زندگی میکنه شما دیگه نمیبینیمش؟
عزیز دوباره آه کشید و گفت
فراموشی داره هیچچیزی رو ب خاطر نمیاره
غمگینتر گفتم
چه سرنوشت غمانگیزی
عزیز گرفته سر تکون داد و گفت
سرنوشت چیز عجیبیه
بعد هر نماز برای فریبا و آرامش دلش دعا میکرد و از خدا میخواستم سروش بهش زنگ بزنه تا حال فریبا خوب بشه
اما یه روز که از مسجد برمیگشتم سروشو با لباس سربازی و ساک به دست مقابل خونهشون دیدم
دم در خونشون ایستاده بود و انگار دنبال کلید میگشت که منم رسیدم مقابل خونه
متعجب نگاش میکردم که سربهزیر سلام گفت
به خودم اومدم و سریع در رو باز کردم و رفتم داخل
عزیز با شنیدن صدای در بلند از زیرزمین گفت
عاطفه تویی ؟
گفتم
بله عزیز منم
تو فکر بودم
باید هرجور شده بود به فریبا خبر میدادم سروش خوبه و برگشته اما ما خونمون هنوز خط تلفن نداشتیم
رو پله دوم زیرزمین ایستادم به شاگردای عزیز سلام کردم
عزیز تا چشش به من افتاد گفت
عاطفه بیا این پارچهها رو از هم سوا کن
با تردید گفتم
عزیز میشه من تا سر کوچه برم و برگردم؟
عزیز سوالی گفت
تو که همین الان از مسجد اومدی چیزی میخوای بزار بعداً با هم میریم مغازه اکبرآقا
گفتم
مغازه اکبرآقا نمیرم
ناچار بودم بازم باید به خاطر فریبا دروغ میگفتم
عزیز گفت
پس چی چیزی مسجد جا گذاشتی؟
خوب میدونستم عزیز هیچ خوش نداره من تنها برم دکه تلفن
از سؤال عزیز استفاده کردم و گفتم
آره دفتر خوشنویسی مو جا گذاشتم
عزیز گفت
عیبی نداره سرشب میری میاریش
گفتم
نه خب نمیشه اگه گموگور بشه چی باید سرخط هامم بنویسم
عزیز معنادار نگام کرد و گفت
برو دختر برو بردار بیارش