2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34547 بازدید | 637 پست
پاینده باشی گلم . هر طور راحتی . دوست ندارم اذیت بشی سلامتیت برامون مهمتره

ممنون ازت 🥰

ببخشید واقعا حجم کاریم زیاده.چون تازه واردم هستم مجبورم بعدازظهر ها از همسرم کمک بگیرم تا یکم راه بیفتم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
سلام گل نمیشه بزاری برای من؟ مثل قبل  که بیشتر بشه

سلام عزیزم

باورت می‌شه وقت تایپ ندارم وگرنه پارت هارو برات می‌فرستادم و مزاحمت می‌شدم.ولی کلا گوشی خیلی کم دستمه وقتی هم که هست ماهان جان زحمت می‌کشه ازم میگیره و بازی میکنه😇

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

ممنون ازت 🥰 ببخشید واقعا حجم کاریم زیاده.چون تازه واردم هستم مجبورم بعدازظهر ها از همسرم کمک بگیرم ...

فدات عزیزم هر طور راحت تری باز هم ازت ممنونیم که به فکرمون هستی 

محیا جونم این داستان یه حس خاص و شیرینی داره .خیلی دوستش دارم

فدات عزیزم هر طور راحت تری باز هم ازت ممنونیم که به فکرمون هستی  محیا جونم این داستان یه حس خا ...

من ذوووق🥰

اره واقعا یه حس خوب و شیرین داره برام طوری که ذهنم همش درگیرشه و دلم میخواد ادامه اش بدم

امیدوارم تا انتها خوب پیش بره💛


من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۰


وقتی دوباره برگشتم سمت اون نیمکت دیدم این‌بار سروش داره حرف می‌زنه و کسی که ساکت مونده فریباست


نزدیک‌تر شدم و به اون شمشادها که رسیدم شنیدم سروش می‌گه

و من اگر عاقل باشم هیچ‌وقت این تضمین‌هایی که خواستی رو بهت نمیدم می‌دونی چرا؟

چون حرف بی‌عمل هم دروغه و من با قول و قرارهایی که خودمم نمی‌تونم تضمین کنم با زندگی و آینده یه نفر بازی نمی‌کنم

اگر می‌دونی خیر و صلاحت در ازدواج با پسر عمته من مانعت نمی‌شم

بارها گفتم الانم می‌گم من برای رسیدن به آرزوهای خودم دارم تلاش می‌کنم و تا نتونم به آرزوهای خودم برسم نمی‌تونم یه نفر دیگر رو با آرزوهاش برسونم

سروش مکث کرد و گفت

من راه زیادی درپیش دارم عجله و شتاب هم جزوش نیست

این بار بلند شد و ادامه داد

قول و تضمین بی‌پایه هم همین‌طور

فریبا اشک‌های ریخته‌شده روی صورتشو پاک کرد و با بغض گفت

عشق و دوست داشتن چی اینام از اول جزء منطقت نبود؟

سروش کوتاه به اطراف نگاه کرد و گفت

بود اما لازمه‌اش صبره چیزی که در تو نیست

فریبا شاکی بلند شد و گفت

باید امیدی باشه تا بتونم صبر کنم وقتی حتی نمی‌تونی تضمین بدی من چطور باید صبوری کنم؟

صبر کنم تا بعد تموم شدن خدمتت با شغل عطاری بیای خواستگاریم؟

تا به‌عنوان یه شاگرد عطار بیایی و منو از پدرم خواستگاری کنی؟

سروش چشاشو روی‌هم فشرده و محکم گفت

من به شغل پدرم افتخار می‌کنم و با افتخار روزی شاگردش می‌شم چه حالا چه دو سال دیگه

سروش با لرزش عمیقی در صداش به فریبا چشم دوخت و گفت

کاش نگرانی‌ها و حس چندین ماه قبلت دلیل رد کردن پسر عمه‌ات بود نه گرفتن تضمین‌های زوری از من

حالا هم که نیست به کسی بله بگو که مطمئنه حرف و عملش یکیه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۱


فریبا با گریه قبل رفتن سروش گفت

از اولم اشتباه کردم که عاشقت شدم به قول خودت تو چیزی برای عاشق کردن یه دختر نداری

تو حتی عرضه یه قول دادن ساده رو هم نداری سروش

آره من به کسی بله می‌گم که بتونه آرزوهامو برآورده کنه نه کسی که توی برآورده کردن آرزوهای کوچیک خودشم مونده چه برسه به بقیه

فقط یه چیزو بدون اونی که باعث این دوری می‌شه تویی نه من

تویی که توی باتلاق منطق‌های خودت غرقی

فریبا به من اشاره کرد و بلند گفت

بریم عاطی


رفتار فریبا گیجم کرده بود گریه می‌کرد اما بر خلاف همیشه بد سروشو می‌گفت

کنار خیابون ایستادیم که من برای تاکسی دست بلند کردم

هر دو سوار شدیم

آهسته گفتم

نمی‌فهمم چرا داری گریه می‌کنی؟

فریبا بهم توپید

واقعاً نمی‌فهمی چرا؟ کر بودی نشنیدی چه حرف‌ها بهم زد

ندیدی چه‌جوری حقمو گذاشت کف دستم؟

گفتم

ولی اون که چیز بدی بهت نگفت

فریبا شاکی گفت

نگفت؟

تو کی بودی دیدی وقتی خواست بره سربازی چقدر ناراحت شدم وقتی یه ماه گذشت و بهم زنگ نزد چقدر نگران و افسرده شدم

گفتم

ولی خود تو بودی که با پیشنهاد شاهرخ وسوسه شدی

فریبا بینیشو بالا کشید و گفت

خدا رو شکر خدا رو شکر شاهرخ برگشت اومد خواستگاریم تا من چشم روی این عشق کورکورانه باز بشه

گرچه از اولم می‌دونستم از این پسره آبی گرم نمی‌شه همون وقتی‌که به خانواده‌اش زنگ زد و به من نه فهمیدم

همون وقتی‌که پررو پررو بهم گفت شماره خونمونو یادش رفته فهمیدم عشقو عاشقیش الکی

گفتم

اما به‌نظر من حرف‌های درستی زد اون بهت قول نداد تضمین نداد چون مطمئن نبود که بتونه در آینده همه‌شو اجرا کنه

فریبا گفت

آره مطمئن نبود چون خودشم خوب می‌دونه می‌خواد بشه شاگرد عطار

گفتم

می‌شه این‌قدر به عطار بودن توهین نکنی عطاری هم یک شغل

یه شغل سالم و آبرومند

فریبا پوف بلندی کشید و گفت

وای عاطی تو هیرو ویر تو هم وقت‌گیر آوردی ها

آهی کشیدم و این‌بار دیگه حرف دلمو بازگو کردم و گفتم

خیلی تغییر کردی فریبا گاهی‌وقتا احساس می‌کنم اصلا نمی‌شناسمت

فریبا گفت

عاطفه من از بچگی آرزوهام بزرگ بود شاهرخ جنس آرزوهای چند ساله منو می‌شناسه

ناراحت گفتم

با این اتفاق حالا تو زن شاهرخ می‌شی؟

فریبا مستقیم نگام کرد و با بغض گفت

اون منو خوش‌بخت می‌کنه عاطی

با شنیدن حرف‌های سروش یقین پیدا کردم فقط اونه که می‌تونه منو به آرزوهام برسونه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۲


یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید که گفتم

تو خارج دور از خانواده و رفیقت؟

فریبا هم اشک ریخت و گفت

دیدی که نخواست که بشه اگه فقط یه قول بهم می‌داد ده سال دیگه هم به پاش می‌موندم

با گریه گفتم

الان داری برای کی گریه می‌کنی من یا سروش؟

فریبا گفت

سروش دیگه عاطی دوستش داشتم


گرفته و با بغض مقابل خونه تا کلید انداختم عزیز در رو باز کرد و پریشون پرسید

معلومه کجایی تو دختر نمیگی دلم هزار راه میره

بغضمو قورت دادم و گفتم

سلام ببخشید عزیز فریبا اومده بود دیدنم به حرف شدیم

عزیز کنار رفت و گفت

چرا گریه کردی ؟

هرچی سعی کردم مهارش کنم نتونستم

با گریه رفتم توی بغلش و گفتم

عزیز فریبا می‌خواد بره خارج


عزیز یه لیوان گل گاوزبون دستم داد و گفت

دختر بنده مردمه

الان آتنا ازدواج‌کرده رفته خونه شوهر من باید بشینم به گریه؟

با غصه گفتم

این فرق داره عزیز فریبا داره می‌ره خارج ولی آتنا همین‌جاست توی همین شهر

عزیز گفت

هرجا که بره الهی خوش‌بخت بشه بعدشم هنوز نه به باره نه به داره تو غصه گرفتی؟

گفتم

هم به بار هم به شما نمی‌دونید گفت آخر هفته میان خواستگاری خاله‌ام آقای شاکری رو راضی کرده

عزیز گفت

عاطفه،فریبا تا درسش تموم نشه که نمی‌تونه بره

گفتم

چهار ماه دیگه پنج ماه دیگه که تموم می‌شه

اشک ریختم و گفتم

بالاخره که میره

با شنیدن صدای در عزیز گفت

پاشو مادر پاشو غصه نگیر از ظهر نشستی به غصه خوردن

عزیز بلند شد و گفت

منم برم در رو باز کنم آقا سروش

بی‌اراده بلند گفتم

این وقت شب اون این‌جا چی‌کار داره؟

عزیز گفت

به‌خاطر قضیه دیشب قراره بیاد امشب این‌جا بمونه

شاکی گفتم

عزیز حیاتونکجا رفته پسر بیاد توی خونه دختردار بمونه؟

عزیز انگشتشو گذاشت روی بینیش و گفت

هیش این چه حرفیه سروش بچه چشم‌پاکیه بعدشم میره زیر زمین بالا نمیاد که

گفتم

عزیز بی زحمت پرده رو بکش چراغم خاموش کن من می‌خوام بخوابم

عزیز  بی‌توجه از اتاق بیرون رفت و گفت

شام که خوردی می‌خوابی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۳


همه امیدم به سروش بود که مانع رفتن فریبا بشه ولی اون باعث شد فریبا مصمم‌تر به پیشنهاد شاهرخ و رفتن فکر کنه

نمی‌دونم چرا منم این روزها اونو مقصر رفتن فریبا می‌دونستم


صبح کسل و بی‌اشتها صبحونه می‌خوردم که عزیز گفت

قیمه یا قرمه‌سبزی؟

توی عالم دیگه‌ای سیر می‌کردم و متوجه حرف عزیز نشدم که عزیز دوباره پرسید

عاطفه می‌گم قیمه یا قرمه‌سبزی؟

به عزیز نگاه کردم و گفتم

هر چی عزیز چه فرقی داره

عزیز گفت

مژگان بچه‌ام مرغ دوست‌داره مرغ چطوره؟

گفتم

خوبه عزیز

عزیز گفت

پس ظهر میام با هم بریم خرید برنج و مرغمون کمه

گفتم

باید برم با مریم حساب کار کنم دیروز بدقول شدم

عزیز گفت

از سکینه خانوم اجازشو میگیرم برای امشب دوستتم بیاد

غمگین گفتم

مریم دوست نداره زیاد تو جمع باشه

عزیز گفت

روی منو زمین نمی‌ندازه من دعوتش کنم میاد

از سفره بلند شدم و گفتم

بازم فکر نکنم بیاد

فقط عزیز من دوازده تعطیل میشم یه جوری بیاین که دم در مدرسه من علاف نشین

عزیز گفت

زنگ آخر چی داری؟

گفتم

فارسی

عزیز گفت

خب پس درس سبکیه یازده اجازتو می‌پرسم

تا ما با هم بریم خرید و برگردیم دیر می‌شه شب کلی مهمون داریم

متعجب گفتم

کلی مهمون ؟

مگهفقط آتنا اینا نیستن؟

عزیز گفت

نه مادر خانواده رقیه خانوم و محمود آقا اینا رو هم دعوت گرفتم پریشب خیلی زحمتشون دادیم

گفتم

خوبه والا عین یه دزد اومده توی خونمون باعث شده من زهره‌ترک بشم

باعث شده‌ از خونمون  رونده  بشیم بعد حالا شما شام دعوتش کردین ؟

عزیز گفت

بنده خدا ناچار بوده حالام که نوزاد یه روزه داره

گفتم

عزیز من حال و حوصله‌ی مهمونی ندارم توی اون اوضاع

عزیز گفت

حالا نیست قراره تو کارا و تدارکات مهمونی رو مهیا کنی

برو به مدرسه‌ات برس منم یازده میام دنبالت

نفسمو بیرون فوت کردم و گفتم

مرغ عزیز منم که فقط یه پا داره دیگه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۴


دست‌پخت عزیز بی‌نظیر بود

به‌خصوص این‌که وقتی مهمون داشتیم رو چراغ توی حیاط مرغ‌ها رو سرخ می‌کرد تا آشپزخونه چرب‌وچیلی نشه

وقتی عزیز گفت که سکینه خانوم قبول کرده مریم شب بیاد خونمون باور نداشتم که خودشم قبول کنه و بیاد ولی اون دقیق با آتنا رسید و منو خوشحال کرد

امیدوار بودم مریم بتونه حداقل جای خالی فریبا رو در آینده برام به‌عنوان یه رفیق پر کنه

درسته مریم نه از نظر اخلاقی و نه از نظر رفتاری هیچ شباهتی به فریبا نداشت ولی منو یه‌جورایی ترغیب می‌کرد به صمیمی‌تر شدن باهاش

آخه به‌نظرم مریم یه شخصیت مهربون و بامعرفت داشت که همه نمی‌تونستن به‌خاطر رفتارش اونو کشف کنن ولی برای من اون شخصیت درونی قابل‌درک بود

شاید اگر فریبا می‌فهمید هنوز نرفته دارم یه رفیق دیگه جایگزینش می‌کنم بهم می‌گفت نامرد ولی خب اون از من نامرد تر بود که می‌خواست به این راحتی منو تنها بذاره و بره خارج


مریم با تزیین زیبا  ماست و سالاد بهمون نشون داد آدم خوش‌سلیقه‌ایه و همین امر باعث شد اون اعتراف کنه عاشق خیاطی به‌خصوص منجوق‌دوزی روی لباس عروس

وقتی کارگاه عزیزو نشونشون دادم متوجه اون ذوق کودکانه  بروز نداده‌اش شدم ولی اون سر تکون داد و خیلی ناراحت گفت

خوش به حال عزیز خانوم

گفتم

عزیز  سه تا شاگردم داره ولی الان به‌خاطر محرم و صفر دو ماه کارگاهشو تعطیل کرده اگه بخوای من می‌تونم با عزیز صحبت کنم تو هم بیای وردستش کار یاد بگیری البته تابستون که درسمون تموم بشه

مریم آهی از عمق وجود کشید و گفت

نه من مامانم اجازه نمیده می‌گه فقط باید درس بخونی تا برای خودت کسی بشی

گفتم

مامانت می‌دونه علاقه تو چیز دیگه‌ای

مریم سر تکون داد و گفت

بارها بهش گفتم من از درس بیزارم ولی اون همش اصرار داره بخون بخون

گفتم

دلت می‌خواد ادامه تحصیل بدی ؟

گفت

نه معلومه که نه من همین دیپلمم بگیرم کلاهمو می‌ندازم هوا

بابام وسع دانشگاه فرستادن منو نداره منم که عمیقاً درس خوندنو دوست ندارم

بهش لبخند گرمی زدم و گفتم

مطمئن باش تنها کسی که می‌تونه کمکت کنه و با مامان حرف بزنه عزیز

عزیز من به گره‌گشای  مشکلات محل معروفه

مریم خندید و گفت

پس خوش به حال تو

یهو خنده‌اش جمع شد و گفت

تو این ده یازده سال تحصیل تو هر مدرسه‌ای که رفتم کلی تحقیر می‌شدم بقیه مسخره‌ام می‌کردن باهام دوست نمی‌شدن ازم می‌ترسیدن بهم می‌خندیدن

یکی می‌گفت این لک یه عذاب الهی یکی می‌گفت جای کف دست جن و پری یکی می‌گفت اثر یک گناه کبیره است

نه‌فقط بچه‌های مدرسه بلکه معلم‌ها ناظم مدیر حتی هر کسی که منو تو کوچه خیابون میدید یه چیزی می‌گفت

وقتی اومدم توی این محل خوب می‌دونستم بیام مدرسه عکس‌العمل بچه‌ها باهام چه‌جوری

شب قبلش این‌قد گریه کردم که خدایا بازم باید عذاب تحقیر توهین بکشم که حد نداشت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۵


مریم مکث کرد و گفت

تو اولین کسی بودی که من دوست خودت خطاب کردی اولین کسی که مهمونی دعوتم کرده اولین کسی که این حرفارو ازم می‌شنوه

دستشو توی دستم گرفتم و گفتم

امیدوارم لایق این اولین‌ها باشم

مریم لبخند غمگینی زد و گفت

تو دختر مهربونی هستی

با تردید بغلش کردم و گفتم

ما رفیقای خوبی برای هم می‌شیم

همون لحظه آتنا در زیرزمین باز کرد و گفت

بچه‌ها

با دیدن منو مریم توی بغلم ساکت شد و باعث شد من و مریم از دیدن قیافه‌ی متعجب اش به خنده بیفتیم


وقتی همه سر سفره نشستیم بوی غذاهای عزیز مجال تعلل نمیداد و اشتهای آدمو تحریک می‌کرد

همه مشغول خوردن شدیم و این رقیه خانوم بود که اول از همه شروع به تعریف و تمجید کرد

ناخودآگاه چشمم افتاد به اون طرف سفره و بشقاب غذای تقریباً دست‌نخورده سروش این فقط من بودم که دلیل اون گرفتگی رو می‌دونستم


پنجشنبه بعدازظهر دل تو دلم نبود و هر یک ساعت یک ساعت به فریبا زنگ زدم و ازش می‌پرسیدم چی شد اومدن یا نه

دلم خوشبختی فریبا رو می‌خواست ولی از این‌که روزی بخواد به کل بره ناراحت بودم

وقتی توی آخرین مکالمه‌ام با فریبا وسط حرف زدن مکث کرد و با شتاب گفت وای عاطی اومدن اومدن

بغض شدیدی گلومو فشرد گوشی رو گذاشتم و با نگاه به ساعت اشکام سر خوردن

با استشمام بوی حلوای عزیز رفتم توی آشپزخونه و آهسته گفتم

اومدن

عزیز همون‌طور که مشغول هم‌زدن حلوا بود کوتاه نگاهم کرد و گفت

عاطفه برو اون دیس‌ها رو بیار حلوا کنم سرد که شد تزیین کنی

کنار عزیز دیس به دست ایستادم که عزیز گفت

داستان اشرفی و حسین نجار رو یادته؟

سر تکون دادم که عزیز دیس رو جلوتر کشید اونو پر حلوا کرد و گفت

شب عروسی اشرفی توی ده بروبیایی براه بود

عروسی‌های قدیم توی روستا باشکوه با رعایت همه آداب‌ورسوم برگزار می‌شد

خلاصه صدای ساز و دهل کل ده و برداشته بود

ننه شوکت برام یه پیراهن گل ریز قرمز دوخته بود که آستین‌های پرچینش منو چاق‌تر از اونی که بودم نشون می‌داد

ناسلامتی عروسی دوست صمیمیم بود دیگه

عزیز اشاره کرد دیس و کنار بذارم و یه دیس دیگه بیارم ولی خودش ادامه داد:

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۶


همه اون‌شب خنده‌روی لباشون بود به‌جز من و اشرفی

چون فقط منو اون بودیم که خبر داشتیم حسین نجار از دیروزش نیست و نابود شده

صورت سرخ آب سفیدآب اشرفی با قطره‌های اشک هی خیس می‌شد و داغی اون اشک‌ها قلب منو می‌سوزوند

خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم براش کاری بکنم ولی نمی‌شد

عزیز آهی کشید و گفت

اگر قسمت فریبا ازدواج با پسرعمه‌اش و رفتن باشه تو نمی‌تونی تغییرش بدی

این‌قدر با خودت کلنجار نرو که دعا کنی یا نکنی که عروس بشه یا نشه راه و بیراه تو دلت استخاره نگیر که می‌شه یا نمی‌شه

وقتی می‌خواستن از این محل برن وقتی غمبرک زده بودی بهت چی گفتم؟ گفتم دعا کن هرجا که هستن تنشون سالم باشه سلامتی تاج بزرگ روی سر ما آدما که ماها قدرشو نمی‌دونیم

جای غصه خوردن این دیس‌ها رو تزیین کن با هم بریم امامزاده بگردونیم شادی روح آقات

به چهره عزیز چشم دوختم و گفتم

عزیز آقام خیلی خوش‌بخت بوده که با شما ازدواج‌کرده

ولی از اون خوشبخت‌تر منو آتناییم که مادری به‌خوبی شما داریم

برای دوستم آرزوی خوشبختی می‌کنم ولی اگه حتی یه درصدم جاش بوده به هیچ قیمتی خانوادمو ول نمی‌کردم برم خارج

ب نظرم ارزش زندگی کنار پدر و مادر به‌قدری که آدم می‌تونه پا بذاره روی خواسته‌ها و آرزوهاش

من طاقت یه شب دوری شما رو هم ندارم بهتون قول می‌دم هیچ‌وقت هیچ‌وقت تنهاتون نزارم

عزیز خندید و گفت

در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته دختر خجالت نمی‌کشی خودتو با یه دختری که امشب خواستگاریشه مقایسه می‌کنی؟

سرخ شدمو گفتم

نه عزیز فقط منظورم این بود که حاضر نیستم تحت هیچ شرایطی از کنارتون جنب بخورم

عزیز سرمو به آغوش کشید و گفت

دختر شیطون من


جنس محبت‌های عزیز به من ناب بود

عزیز من وقت‌شناس ترین آدم دنیا بود

اون خیلی خوب می‌دونست زمان و وقت هر کاری کیه

اون به وقتش بهم با به آغوش کشیدن و بوسیدن محبت می‌کرد

به وقتش با تشر و اخم

به وقتش با گله و شکایت

به وقتش با شوخی و خنده

به وقتشم با گریه و بغض

و با همه‌ی این حالات عزیز به من درس زندگی می‌داد

اون با تعریف هر قسمت از ماجرای زندگی اشرافی و حسین نجار توی هر موقعیت ایجادشده بهم می‌فهموند رفاقت یعنی مطلق خوبی بخوای و خوبی کنی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۷


حرف‌های عزیز و آرامش امامزاده بهم کمک کرد اون‌شب از عمق وجود از خدا بخوام هر چی به مصلحت فریبا ست اتفاق بیفته

وقتی از امامزاده برگشتیم خونه هوا تاریک شده بود همین‌که وارد حیاط شدیم صدای زنگ تلفن شنیدم بدوبدو رفتم سمت تلفن و جواب دادم

بله ؟

فکر می‌کردم فریباست و زنگ‌زده تا شرح ماوقعه رو کامل بهم بده ولی مریم بود و ازم خواست فردا برم خونشون حساب کار کنیم تا شنبه بتونه از امتحان نمره بگیره

منم چون دو بار بدقولی کرده بودم فوری پذیرفتم و قرار شد صبح برم خونشون

با خاموش کردن چراغ اتاق دیگه از زنگ زدن فریبا ناامید شدم و دراز کشیدم ولی چشام ثابت موند روی عکس دونفره مدرسه‌مون که نور مهتاب اونو رو  طاقچه نیمه‌روشن کرده بود


صبح روز جمعه پا روی دلم گذاشتم و بر خلاف میل باطنی به خونه فریبا زنگ نزدم

به قول عزیز اگه می‌خواست بهم زنگ زد و بهت می‌گفت چه خبر بوده خوبیت نداشت من راه و بیراه مزاحمشون بشم و توی این مسئله دخالت کنم

به‌همین خاطر منم راهی شدم سمت مسجد خونه و مریم تا بلکه از فکروخیال فریبا و مراسم دیشبش دور بشم


وقتی به انتهای مسائل حل‌شده رسیدیم دور اطرافمون پر بود از چرک‌نویس های نوشته‌شده

مریم ذهن خوبی در یادگیری داشت ولی طبق گفته خودش علاقه‌ای به درس خوندن نداشت

اون روز ظهر سکینه خانم یه عزیز زنگ زد و اجازه پرسید تا ناهار پیششون بمونم با یادآوری قرار سه‌شنبه‌ها و جمعه‌هایی که بین خودمو فریبا بود بغضی گلومو فشرد اما بروز ندادم چه می‌شه کرد بالاخره با دور شدن خونه هامون این‌دوری رفاقت‌مون هم خواه یا ناخواه اتفاق می‌افتاد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۶۸


وقتی از خونه مریم اینا بیرون اومدم ساعت سه ظهر بود کوچه خلوت و حتی مغازه اکبرآقا هم بسته بود

همین‌طور که می‌رفتم سمت خونه یکی از پشت سر با فاصله خیلی کمی گفت

ببخشید خانم

برگشتم به پشت سر نگاه کردم یه مرد چاقه سیبیل کلفت که دکمه‌های یقه‌ی لباسش تا نیمه‌باز بود بدون تعلل پرسید

خونه محمود آقا کجاست؟

راستش اون لحظه قیافش به کنار سوالش باعث شد ترس برم داره اما فوری به راهم ادامه دادم و گفتم

نمی‌دونم ما این‌که محمود آقا نداریم

خوب متوجه شدم پشت سرم داره میاد با مکث بعد چند قدم گفت

ولی من مطمئنم اون روز از ترس دیدن محمود فرار کردی خونه همسایتون هنوزم اون‌جاست توی خونه شما

لنگ زدن پام با شنیدن حرفاش باعث شد ترسمو بروز بدم

سرعت قدم‌هامو بیشتر کردم تندتر راه می‌رفتم خیلی تندتر واضح شروع کردم به دویدن که از شانس بدم گوشه‌ی چادرم زیر پام موند و باعث شد زمین بخورم

زمین خوردم و دستم زیر وزنم موند

دردی که مانع بلند شدنم می‌شد توی دستم می پیچید و اجازه نمی‌داد بلند شم

نفسم به شماره افتاده بود با این کار بهش ثابت شد حرفش درسته

ترس و درد توأم با هم همون طور درحال تلاش بودم برای بلند شدن باعث شد گریه‌ام بگیره

مقابلم روی زانو نشست  نیشخند زشتی زد و گفت

خانوم کوچولو چرا این‌قدر ترسیدی فقط کافیه یک کلمه بهم بگی محمود کجاست

با هر حرکتی که می‌کردم لحظه به لحظه دردم بیشتر می‌شد اما طولی نکشید که اون مرد با اومدن یه موتوری توی کوچه از مقابلم بلند شد

شاید اون موتوری یه فرشته نجات بود

نمی‌دونم من درحال جدال با خودم برای حرکت بودم که اون موتوری کنارم ایستاد و با صدای آشنایی گفت

عاطفه

با دیدن فریبرز توی اون لحظه نفس راحتی کشیدم اما با درد

فوری از موتور پیاده شد اومد سمتم و گفت

چی شده مزاحم شده بود ؟

متعجب از دیدنش اون وقت ظهر اون‌جا پرسیدم

فریبرز تو این‌جا چی‌کار می‌کنی ؟

سرشو پایین‌تر و نزدیک‌تر صورتم کرد بهم نگاه کرد و گفت

چیزی شده؟

با این حرف دردم دوباره خودنمایی کرد با اشک آهسته گفتم

دستم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792