💬۶۱
فریبا با گریه قبل رفتن سروش گفت
از اولم اشتباه کردم که عاشقت شدم به قول خودت تو چیزی برای عاشق کردن یه دختر نداری
تو حتی عرضه یه قول دادن ساده رو هم نداری سروش
آره من به کسی بله میگم که بتونه آرزوهامو برآورده کنه نه کسی که توی برآورده کردن آرزوهای کوچیک خودشم مونده چه برسه به بقیه
فقط یه چیزو بدون اونی که باعث این دوری میشه تویی نه من
تویی که توی باتلاق منطقهای خودت غرقی
فریبا به من اشاره کرد و بلند گفت
بریم عاطی
رفتار فریبا گیجم کرده بود گریه میکرد اما بر خلاف همیشه بد سروشو میگفت
کنار خیابون ایستادیم که من برای تاکسی دست بلند کردم
هر دو سوار شدیم
آهسته گفتم
نمیفهمم چرا داری گریه میکنی؟
فریبا بهم توپید
واقعاً نمیفهمی چرا؟ کر بودی نشنیدی چه حرفها بهم زد
ندیدی چهجوری حقمو گذاشت کف دستم؟
گفتم
ولی اون که چیز بدی بهت نگفت
فریبا شاکی گفت
نگفت؟
تو کی بودی دیدی وقتی خواست بره سربازی چقدر ناراحت شدم وقتی یه ماه گذشت و بهم زنگ نزد چقدر نگران و افسرده شدم
گفتم
ولی خود تو بودی که با پیشنهاد شاهرخ وسوسه شدی
فریبا بینیشو بالا کشید و گفت
خدا رو شکر خدا رو شکر شاهرخ برگشت اومد خواستگاریم تا من چشم روی این عشق کورکورانه باز بشه
گرچه از اولم میدونستم از این پسره آبی گرم نمیشه همون وقتیکه به خانوادهاش زنگ زد و به من نه فهمیدم
همون وقتیکه پررو پررو بهم گفت شماره خونمونو یادش رفته فهمیدم عشقو عاشقیش الکی
گفتم
اما بهنظر من حرفهای درستی زد اون بهت قول نداد تضمین نداد چون مطمئن نبود که بتونه در آینده همهشو اجرا کنه
فریبا گفت
آره مطمئن نبود چون خودشم خوب میدونه میخواد بشه شاگرد عطار
گفتم
میشه اینقدر به عطار بودن توهین نکنی عطاری هم یک شغل
یه شغل سالم و آبرومند
فریبا پوف بلندی کشید و گفت
وای عاطی تو هیرو ویر تو هم وقتگیر آوردی ها
آهی کشیدم و اینبار دیگه حرف دلمو بازگو کردم و گفتم
خیلی تغییر کردی فریبا گاهیوقتا احساس میکنم اصلا نمیشناسمت
فریبا گفت
عاطفه من از بچگی آرزوهام بزرگ بود شاهرخ جنس آرزوهای چند ساله منو میشناسه
ناراحت گفتم
با این اتفاق حالا تو زن شاهرخ میشی؟
فریبا مستقیم نگام کرد و با بغض گفت
اون منو خوشبخت میکنه عاطی
با شنیدن حرفهای سروش یقین پیدا کردم فقط اونه که میتونه منو به آرزوهام برسونه