2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34547 بازدید | 637 پست

💬۶۹


تا خواست کمکم کنه بلند شم اشاره کردم و گفتم

نه نمیتونم

با ترس گفت

دستت چی شده عاطفه؟

به انتهای کوچه نگاه کرد و گفت

اون انداختت زمین؟

با عصبانیت گفت

حقشو می‌ذارم کف دستش

توی اون موقعیت نباید دعوا می‌شد اونم فریبرز۱۷ ساله با اون مرد

گفتم

ولش کن فریبرز فقط برو عزیز و صدا کن

گفت

بذار کمکت کنم حداقل بلند شی

گفتم

نمی‌تونم

حتی شمارش نفسام با درد بیشتر می‌شد

انگار دلش نمیومد تنهام بذاره و بره عزیز و صدا کنه به‌همین خاطر گفتم

خوبم فقط تو برو عزیزو صدا کن بیاد کمکم


بوی گچی که مچ دستمو می‌پوشوند این‌قدری بود که اذیتم کنه

عزیز چادرشو جلوتر کشید و گفت

بهتری؟

دروغ چرا درد داشتم حتی بیشتر از قبل اما گفتم

بله عزیز نگران نباشید آروم شده دردش

عزیز جلوتر اومد و آهسته پرسید

اون از خدا بی‌خبر هولت داد آره؟

گفتم

نه عزیز چادرم اومد زیر پام

عزیز دوباره آهسته پرسید

بهت دستم زد؟

سر تکون دادم و گفتم

نه فریبرز که سررسید اونم رفت

عزیز گفت

فریبرز چطور اومد پی تو؟

گفتم

نمی‌دونم با موتور بود یهو دیدم اونه که اومده توی کوچه

عزیز گفت

این داستانم شر شده برای ما

گفتم

دیدی عزیز گفتم از این محمود آقا خوشم نمیاد

عزیز گفت

خدا بهمون رحم کرد و بلای دیگه‌ای سرت نیومد

غمگین به دستم نگاه کردم و گفتم

حالا با این‌دست چطور برم مدرسه ؟

عزیز گفت

فردا خودم میام با مدیرتون صحبت می‌کنم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۷۰


عزیز برای فریبرز که توی حیاط همچنان ایستاده بود چای آورد و گفت

بشین مادر چرا سرپایی؟

فریبرز گفت

نه دیگه رفع زحمت کنم بهتره

عزیز نشست و گفت

خدا تو رو ظهر رسونده.خدا خیرت بده پسرم

فریبرز سربه‌زیر گفت

خواهش می‌کنم من با یکی از بچه‌های محل قرار داشتم از اون‌جا برمی‌گشتم که دیدم عاطفه توی کوچه افتاده

گفتم

اولین باره می‌بینم آقای شاکری اجازه داده موتورسوار شی

خندید و گفت

راه دور بود منم قرار بود زود برگردم

عزیز گفت

پس حتماً نگرانت شدن غروب شده و تو خونه نرفتی

عزیز به خونه اشاره کرد و گفت

بیا مادر بیا برو یه زنگ بزن مادرتو از نگرانی در بیار

فریبرز گفت

راستش مامانم اینا نیستن صبح رفتن مشهد پی خریدای...

مکث کرد و ادامه داد

ازدواج فریبا

با شنیدن این حرف هم خوشحال شدم هم ناراحت که عزیز با لبخند گفت

ان‌شاءالله به‌سلامتی مبارکه

فریبرز گفت

قراره بعد محرم و صفر جشن بگیرن

واضح بغض‌کرده بودم که فریبرز نگام کرد و گفت

فریبا بهت نگفته؟

سعی کردم چیزی بروز ندم

سر تکون دادم و گفتم

نه حتما وقت نکرده بهم زنگ بزنه

عزیز بلند شد و گفت

من برم یه پتو بیارم بندازی روی پاهات غروب شده و هوا سرده

با رفتن عزیز فریبرز گفت

می‌دونم ناراحتی منم ناراحتم به‌همین خاطر باهاشون نرفتم

با بغض گفتم

حالا راستی راستی فریبا میره خارج؟

فریبرز هم گرفته گفت

آره اون تنهامون می‌ذاره و با شاهرخ میره

چند قطره اشک از چشام جاری شد

فریبرز گفت

یه‌چیزی بگم عاطفه؟

صورتمو پاک کردمو گفتم

آره بگو

گفت

می‌شه با فریبا حرف بزنی نره تو رفیق صمیمی شی حرف تو رو گوش می‌ده

تا خواستم چیزی بگم فریبرز ادامه داد

با رفتن فریبا من...

مکث کرد و گفت

تو رو هم از دست می‌دم

متعجب بهش چشم دوختم که سرشو پایین انداخت و گفت

امروز از صبح دارم توی محل می‌چرخم تا بلکه وقتی میری مسجد ببینمت

می‌دونم نباید بهت می‌گفتم ولی دیگه نتونستم

اینم می‌دونم حالا که گفتم دیگه حتی نگامم نمی‌کنی ولی تو باید می‌فهمیدی باید این حس چندساله رو خودم بهت می‌گفتم تا دیگه به چشم یه داداش باهام حرف نزنی

نفسمو با بُهت بیرون فرستادم که فریبرز نگام کرد و با چشم‌های پر گفت

ببخشید عاطفه که هر دفعه اومدی خونمون بیشتر از قبل به دلم نشستی...

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

این داستانت برام بوی قند زنجفیلی و چای دارچینی تو لیوان شیشه ای و زیراستکانی گل سرخی رو داره 


فقط منم که بعد خوندن چندتا پارت دلم خواست دوباره برگردم به دوران مدرسه؟.. 

بیخیالِ دنیا بابا جان🌸بخند گیانم    https://t.me/ash_mast تیکر رسیدن به خواسته 
این داستانت برام بوی قند زنجفیلی و چای دارچینی تو لیوان شیشه ای و زیراستکانی گل سرخی رو داره  ...

به به سلام رفیق.چطوری دکتر جان؟

آخ گفتی یعنی بهت بگم شب می‌شینم به نوشتن غرق میشم تو داستان طوری که با صدای جیغ ماهان به حال برمیگردم😅

حالا انشالله خوب پیش بره همه راضی باشیم ازش🌷


من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
به به سلام رفیق.چطوری دکتر جان؟ آخ گفتی یعنی بهت بگم شب می‌شینم به نوشتن غرق میشم تو داستان طوری که ...

کرونا گرفتم محیا🥲 

آره دیگه خاصیت نوشتن همینه اونم برا تو که تاحالا چندین داستان نوشتی و ذهنت خیلی فعالتره 

حواست به داداش ماهان من باشه ها🤨

بیخیالِ دنیا بابا جان🌸بخند گیانم    https://t.me/ash_mast تیکر رسیدن به خواسته 

سلام 

خدا قوت

داستانتون خیلی شیرین و گیراست

فقط جسارتا میتونم یه چیزی بگم؟

میشه تو داستان به جای (اجازه پرسیدن) از( اجازه گرفتن)  استفاده کنید 

انگار یهو داستان لهجه میگیره

بازم ببخشید که نظر مو گفتم

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد 
کرونا گرفتم محیا🥲  آره دیگه خاصیت نوشتن همینه اونم برا تو که تاحالا چندین داستان نوشتی و ذهنت ...

الهی عزیزم انشالله زود زود خوب و سرحال بشی🌷

خداروشکر ماهانم با ورود به۴ سالگی خیلی مستقل تر و عاقل تر شده ولی بازم چشم 😉

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
سلام  خدا قوت داستانتون خیلی شیرین و گیراست فقط جسارتا میتونم یه چیزی بگم؟ میشه تو داستان ب ...

سلام ممنون🌷

خواهش میکنم عزیزم چشم حتما من بعد تصحیحش میکنم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

کنکوری ها😁

fluffygirl | 10 ثانیه پیش

دسرهای شیک

baraniiiiiiiiii | 12 ثانیه پیش

بیاید یه لحظه

1386selin | 15 ثانیه پیش
2791
2779
2792