💬۷۰
عزیز برای فریبرز که توی حیاط همچنان ایستاده بود چای آورد و گفت
بشین مادر چرا سرپایی؟
فریبرز گفت
نه دیگه رفع زحمت کنم بهتره
عزیز نشست و گفت
خدا تو رو ظهر رسونده.خدا خیرت بده پسرم
فریبرز سربهزیر گفت
خواهش میکنم من با یکی از بچههای محل قرار داشتم از اونجا برمیگشتم که دیدم عاطفه توی کوچه افتاده
گفتم
اولین باره میبینم آقای شاکری اجازه داده موتورسوار شی
خندید و گفت
راه دور بود منم قرار بود زود برگردم
عزیز گفت
پس حتماً نگرانت شدن غروب شده و تو خونه نرفتی
عزیز به خونه اشاره کرد و گفت
بیا مادر بیا برو یه زنگ بزن مادرتو از نگرانی در بیار
فریبرز گفت
راستش مامانم اینا نیستن صبح رفتن مشهد پی خریدای...
مکث کرد و ادامه داد
ازدواج فریبا
با شنیدن این حرف هم خوشحال شدم هم ناراحت که عزیز با لبخند گفت
انشاءالله بهسلامتی مبارکه
فریبرز گفت
قراره بعد محرم و صفر جشن بگیرن
واضح بغضکرده بودم که فریبرز نگام کرد و گفت
فریبا بهت نگفته؟
سعی کردم چیزی بروز ندم
سر تکون دادم و گفتم
نه حتما وقت نکرده بهم زنگ بزنه
عزیز بلند شد و گفت
من برم یه پتو بیارم بندازی روی پاهات غروب شده و هوا سرده
با رفتن عزیز فریبرز گفت
میدونم ناراحتی منم ناراحتم بههمین خاطر باهاشون نرفتم
با بغض گفتم
حالا راستی راستی فریبا میره خارج؟
فریبرز هم گرفته گفت
آره اون تنهامون میذاره و با شاهرخ میره
چند قطره اشک از چشام جاری شد
فریبرز گفت
یهچیزی بگم عاطفه؟
صورتمو پاک کردمو گفتم
آره بگو
گفت
میشه با فریبا حرف بزنی نره تو رفیق صمیمی شی حرف تو رو گوش میده
تا خواستم چیزی بگم فریبرز ادامه داد
با رفتن فریبا من...
مکث کرد و گفت
تو رو هم از دست میدم
متعجب بهش چشم دوختم که سرشو پایین انداخت و گفت
امروز از صبح دارم توی محل میچرخم تا بلکه وقتی میری مسجد ببینمت
میدونم نباید بهت میگفتم ولی دیگه نتونستم
اینم میدونم حالا که گفتم دیگه حتی نگامم نمیکنی ولی تو باید میفهمیدی باید این حس چندساله رو خودم بهت میگفتم تا دیگه به چشم یه داداش باهام حرف نزنی
نفسمو با بُهت بیرون فرستادم که فریبرز نگام کرد و با چشمهای پر گفت
ببخشید عاطفه که هر دفعه اومدی خونمون بیشتر از قبل به دلم نشستی...