💬۷۴
اون جشن نامزدی ساده با پاشیده شدن پول بسیاری روی سر عروس دوماد باشکوه شده بود
عمه بهجت فریبا سر از پا نمیشناخت و حتی لحظهای از فریبا و شاهرخ جدا نمیشد
با دستور اون هر کاری انجام میشد و خوب میشد تشخیص داد اون مدیریت همه امور رو به دست داره
تازهداماد رفته بود پایین که کنار فریبا رفتم و با شوق گفتم
چقدر خوشگل شدی فریبا مبارکه رفیق
فریبا لبخند سرمستی زد و گفت
چطور عاطفه ابروهامو که برداشتم تغییرم کردم؟
به صورتش نگاه کردم و گفتم
بله خوشگل بودی خوشگلتر شدی
با لبخند ادامه دادم
خوشبحال آقا شاهرخ که خانمی به این خوشگلی داره
فریبا ابرویی بالا انداخت و گفت
الان منظورت اینه که شاهرخ خوشگل نیست ؟
گفتم
نه واقعاً چنین منظوری نداشتم
فریبا گفت
مهم خوشگلی نیست مهم اینه که شاهرخ پولداره
با لبخند کمرنگی سر تکون دادم و گفتم
انشاءالله کنار هم خوشبخت بشین و روزهای خوبی کنار هم داشته باشین
فریبا سرتاپامو نگاه کرد و گفت
غصه نخورها عاطی بهت قول میدم یه روزی تو رو هم ببرم خارج
گفتم
دستت درد نکنه من خیال خارج رفتن ندارم
خندید و گفت
حالا بزار ببین اصلا میتونی بری خارج بعد طاقچه بالا بذاره آخه خارج رفتن که الکی نیست پول میخواد
اینم که میبینی شاهرخ اصرار دار منو ببره به خاطره اینه که وضعش خوبه
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
منم دعا میکنم به پای هم پیر بشین
فریبا به اطراف نگاه کرد و آهسته پرسید
از اون پسره چه خبر معلوم شد سربازی کجا رفته چیزی بهت نگفت؟
گفتم
نه چی میخواستی بگه
فریبا با تاسف سر تکون داد و گفت
دیدی چه پسره دروغگوی بیچشم و رویی بود
وای حالا که شاهرخو دارم از اینکه روز اونو دوست داشتم و براش دلم میرفت پشیمونم
مرد واقعی یعنی شاهرخ
یکماهه همه کاراش عقب انداخته ب خاطر من و گرفتن این جشن نامزدی
فریبا لبخند اومد روی لبش و گفت
قربونش برم هر چی میخوام برام میخره
خندیدم و گفتم
چقدر هولی فریبا زشته شب نامزدی عروس اینقدر قربون صدقه دوماد بره
فریبا پشت چشمی نازک کرد و گفت
والا هیچکس چنین دومادی نداشته که قربون صدقهاش بره بعدشم منو شاهرخ دیگه عقد کردیم عاشق و معشوق نیستیم که تو هی بگی گناه زشته بده عیبه