2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست
خسته نباشی..زن محمود آقا کوثر هس یا ثریا؟قلمت تو این داستان عالی واقعی هس داستان انگار دیالوگ ها انر ...

😅نه کوثر اشتباه تایپ شده اول ثریا

مرسی ممنون عزیزم🌷

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

[QUOTE=250911869]وای محیاااااا از دست تو  بابا من به تعداد پست ها نگاه می کنم میگم آخ جون پارت جدید گذاشته میام ...[/QUOTE

مطمئن باش من فقط یک شنبه چهارشنبه پارت میزارم چون دیگه فرصتی ندارم برای پارت گذاری امروز که آف بودم مثلا خواستم فقط بنویسم و پارت تایپ کنم که اونم افتادم به جون آشپزخونه و به یک عدد هلاک تبدیل شدم 🤕😁

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

سلام عزیزم من عاشق داستانم خیلی دوس دارم 

بیشتر داستانهای قدیمی عشقای قدیمی رو خیلی دوس دارم 

بی زحمت قدیمی هم نوشتی منو تگ کن 

قلمت خیلی شیواس

میشه برای پسرم نفری یه صلوات بفرستید خوب بشه.کاردرمانی میره

💬۸۱


ظهر شده بود اما هنوز از کوثر خانوم خبری نبود

روح‌الله هم از گرسنگی فقط گریه می‌کرد و بی‌تاب بود

عزیز دوبار بااحتیاط چند قطره آب جوش نبات ریخت توی دهان روح‌الله و نگران گفت

نمی‌دونم والا مادر این بچه کجا موند

بلند شدم روح‌الله رو بغل گرفتم راهش بردم و گفتم

نکنه براش اتفاقی افتاده باشه

عزیز اخم کرد و گفت

زبونتو گاز بگیر دختر

گریه‌های روح‌الله تمومی نداشت

عزیز هم بلند شد و گفت

این بچه گرسنه است

گفتم

حالا چی‌کار کنیم ؟

عزیز گفت

نمی‌دونم والا عقلم به‌جایی قد نمی‌ده

گفتم

عزیز می‌خواین تا کوثر خانوم برمی‌گرده بریم پیش سکینه خانوم اون روح‌الله شیر بده اونام که نوزاد دارن دیگه

عزیز گفت

نمی‌شه که مادر

گفتم

خب پس چی‌کار کنیم؟

عزیز چادر رنگیشو برداشت و گفت

برم به رقیه خانوم بگم آقا سیامکو بفرسته پی کوثر


عزیز رفت و من موندم و بی‌تابی‌های بی‌امان روح‌الله

دستو پامو گم‌کرده بودم دیگه واقعاً نمی‌دونستم چه کار کنم

با شنیدن صدای یا الله یا الله از حیاط فوری روح‌الله با گریه زمین گذاشتم و چادر سر کردم که عزیز زد به‌در و گفت

عاطفه یالا است

گفتم

بله عزیز بفرمایید

رقیه خانوم و آقای مرندی اومدن داخل سلامی کردم که مابین گریه‌های جیغ مانند روح‌الله گم شد

آقای مرندی رو به عزیز گفت

شما مطمئنین رفت ملاقات محمود آقا؟

رقیه خانوم روح‌الله رو از روی زمین برداشت و گفت

بمیرم براش این بچه از گرسنگی قندش افتاده

آقای مرندی با شنیدن جواب عزیز گفت

خیله خب باشه پس من می‌رم پی کوثر خانوم

تا آقای مرندی رفت رقیه خانوم گفت

آبجوش نبات بهش دادین؟

عزیز گفت

چندین‌بار ولی این بچه گرسنه است حالا عاطفه میگه ببریمش پیش سکینه خانوم شیرش بده

رقیه خانوم با لبخند رضایت به من نگاه کرد و گفت

راست می‌گه چاره‌ای دیگه‌ای نداریم فقط خدا کنه سکینه خانوم خونه باشه

عزیز رو کرد به من و گفت

عاطفه برو پایین لباس گرمای روح‌الله بردار بیار


سه‌نفری گرم پوش راهی شدیم سمت مسجد

تا مریم در رو باز کرد رقیه خانوم پرسید

مریم جان مامانت هست؟

مریم متعجب گفت

نه مامانم رفت خونه مادربزرگم

همه ناامید به‌هم نگاه کردیم که سوز سردی وزید

رقیه خانم به‌صورت روح‌الله که دیگه گریه‌هاش بی‌جون شده بود زیر چادر نگاهی کرد و گفت

چاره‌ای نداریم باید براش شیشه و شیرخشک بگیریم

عزیز کیف پولشو سمتم گرفت و گفت

عاطفه کار خودته برو از داروخونه اول خیابون یه شیشه و یه قوطی شیرخشک بخر و بیا

به مریم نگاه کردم و گفتم

می‌شه با مریم برم تنها نباشم؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۸۲


هنوز از اون اتفاق ترس تنهایی رفتن داشتم

عزیز گفت

مریم جان مادر لباس بپوش بیا باعاطفه برین داروخانه نگران خونتونم نباش منو رقیه خانوم هستیم


روی برف‌هایی که از دیشب دیگه خیلی قسمت‌هاش سُر شده بود تند اما با احتیاط با مریم راه می‌رفتیم که مریم گفت

یعنی کوثر خانوم از صبح که رفته برنگشته؟

گفتم

نه بعد صبحونه رفت امابرنگشت

مریم گفت

یعنی طفلی روح‌الله از صبح گرسنه‌است؟

گفتم

عزیز با دادن آبجوش نبات آرومش می‌کرد ولی دیگه انگار بی‌فایده‌است اون واقعاً گرسنه شده

مریم گفت

یه ساعت زودتر اومده بودین مامانم بود ها

گفتم

منو عزیز ناچار به امید اومدن کوثر خانوم منتظر بودیم

مریم دستمو محکم‌تر گرفت و گفت

عاطفه یواش‌تر برو سر نخوری باز دستت بشکنه

با لبخند نگاش کردم و گفتم

هیچ می‌دونی تو از امروز تقریباً یه‌جورایی تنها رفیق من اینجا محسوب می‌شی؟

مریم نگام کرد و گفت

پس اون دوست چی فریبا

گفتم

دیشب جشن نامزدیش بود قراره هفته آینده بره خارج البته هنوز رفیقمه ها ولی رفیق راه دور محسوب می‌شه

مریم گفت

پس خوشبحال خودم که کلا توی زندگی یه رفیق دارم دور و نزدیکم نداره

پرسیدم

اون کیه؟

با لبخند گفت

معلومه دیگه تو

عاطفه خانوم بامعرفت که باعث شد من برای اولین‌بار از حساب نمره بالای ده بگیرم

باهم زدیم زیر خنده که مریم گفت

وای عاطفه اون‌جارو داروخانه بسته‌است انگار امروز جمعه است باید بریم داروخانه شبانه‌روزی

انگار صدای گریه‌های روح‌الله توی گوشم اکو شد به مریم نگاه کردم خوب منظورم و متوجه شد و گفت

تاکسی که تو این هوا گیر نمیاد پس بزن پیاده تندی بریم تا داروخانه شبانه‌روزی


رسوندن شیرخشک و شیشه به عزیز به یک کنار نبود کوثر خانوم هیچ کجایی که ممکن بود باشه به یک کنار


شاید اون‌شب یکی دیگه از شب‌های سختی بود که تجربه کردم

نگرانی‌های بی‌امان همه ما و بی‌تابی‌های روح‌الله دوماهه بازهم باعث شده بود ما و خانواده مرندی یکجا جمع بشیم

با این تفاوت که مائده و سیامک حضور نداشتن اما به‌جاش سروش اومد

تازه اون موقع بود که فهمیدم سروش سرباز معلمه

توی یکی از روستاهای اطراف که راه زیادی تا شهر نداره

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۸۳


به کمک عزیز و رقیه خانوم بالاخره روح‌الله خوابید

روح‌الله،یه نوزاد دوماهه خیلی‌خوب جای خالی مادرشو احساس می‌کرد و دل همه ما رو غصه‌دار تر می‌کرد


همه بی‌صبرانه منتظر یه خبر یا یه نشونه از کوثر خانوم بودیم

به قول عزیز یه مادر اگه دست خودش باشه به‌هیچ‌وجه نمی‌تونه از جگر گوشه‌اش لحظه‌ای دور بمونه

پس این وسط یه اتفاقی براش افتاده بود که از صبح برنگشته بود و خبری ازش نبود


سروش سکوت و شکست و گفت

به‌نظرم اگر قرار به برگشت بود برگشته بود مسلماً یه چیزی شده و ما باید پلیس رو در جریان بزاریم

آقای مرندی گفت

منم همین فکرو می‌کنم اما ما هیچ عکس و نشونه‌ای از این زن نداریم

رقیه خانوم گفت

اول از همه باید شوهرشو در جریان بزاریم شاید اون بدونه کوثر کجاست

آقای مرندی گفت

این وقت شب چطور اخه

اصلا اگر ندونست اگر در جریان نباشه می‌دونی چه بلایی بر سر اون مرد میاد

سروش جواب داد

مطمئنا براش سخته اما یه درصد به این فکر کنید که محمود آقا نشونه‌ای داشته باشه که بتونه بهمون کمک کنه ما که شناختی نسبت بهشون ندارم  شاید همون گروه کوثر خانوم رو...

سکوت کرد که عزیز نگران گفت

خدا نکنه مادر خدا نیاره اون روزو

سروش گفت

باید  پلیس رو در جریان بزاریم

آقای مرندی فکر کرد و گفت

شما شماره خونه جدید آقای شاکری رو دارید؟

برای لحظه‌ای نگاه منو سروش بهم افتاد که عزیز گفت

آره آره عاطفه می‌دونه

عزیز رو کرد به من گفت

عاطفه مادر شماره خونه فریبا رو بده آقای مرندی

تا گفتم

بله چشم

سروش گفت

حاجی بهتره بریم پاسگاه محل آقای شاکری از این محل رفتن کاری از دستشون برنمیاد

آقای مرندی گفت

زنگ بزنیم بهشون شاید آقای شاکری بتونن راهنمایی‌مون کنن

آقای مرندی رو به من گفت

دخترم یه زنگ بزن به خونه دوستت بزن

دوباره آهسته گفتم

بله چشم

بلند شدم شماره خونه فریبا رو گرفتم با خاله احوال‌پرسی کردم و گفتم

می‌شه با آقای شاکری صحبت کنم؟

خاله پرسید

اتفاقی افتاده؟

گفتم

آقای مرندی باهاشون کار دارن

خاله مکث کرد و گفت

الان صداش می‌زنم چند لحظه گوشی رو نگه‌دار

همون لحظه در زدن آقای مرندی به چهره‌های نگران همه نگاه کرد و گفت

من خودم در رو باز می‌کنم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۸۴


آقای مرندی رفت توی حیاط رقیه خانومو عزیز هم دنبالش

آقای شاکری از پشت خط گفت

بله

به سروش نگاه کردمو گفتم

آقای شاکری

سروش لبشو خیس کرد و با مکث اومد سمت تلفن

گوشی رو از دستم گرفت و گفت

سلام آقای شاکری سروشم پسر آقای مرندی

از پنجره به بیرون نگاهی انداختم مریم بود یه شیشه شیر هم دستش بود

همون لحظه شنیدم که سروش صدام زد

عاطفه خانوم

تا برگشتم دیدم گوشی رو از بغل گوشش کنار گرفته و می‌گه

کوثر خانومه؟

سرمو انداختم پایین و گفتم

نه دوستمه

حرکتی نکرد که کوتاه نگاهش کردمو گفتم

مریم

سر تکون داد و گفت

می‌شه بی‌زحمت حاجی رو صدا کنید

دوباره گوشی تلفن کنار گوشش گرفت و گفت

آقای شاکری یه لحظه الان خود حاجی میاد

رفتم توی حیاط و گفتم

ببخشید آقای شاکری پشت خطن

آقای مرندی و رقیه خانوم رفتن داخل که عزیز گفت

مریم دخترم زحمت کشیدی مادر حالا بیا تو

مریم گفت

ممنون باید برگردم فقط یک کاری‌ هم با عاطفه داشتم

عزیز گفت

عاطفه بیا پیش رفیقت

رفتم سمتش و گفتم

ممنون مریم واقعاً اگر امشب تو و مامان نبودین نمی‌دونم چه بلایی سر روح‌الله میومد

مریم گفت

خدا کنه آدم کاری از دستش بر بیاد و بتونه انجام بده

مامانمگفت امشب تا صبح ممکنه روح‌الله چند بار بیدار شه این شیر شیر مادر تا صبح براش کافیه

گفتم

دست مامانت درد نکنه حتما ازشون تشکر کن

مریم با من‌ومن گفت

عاطفه میشه قبل شروع امتحانا  بازم یه‌کم با هم حساب کار کنیم ؟

دستشو گرفتمو گفتم

معلومه که می‌شه حتما بازم تمرین می‌کنیم تا هر دو برای امتحان آماده باشیم

بهش نگاه کردم سرش رو بلند کردم و گفتم

برای همین این‌قدر سرتو پایین گرفتی؟

گفت

می‌دونی چیه مامانم که نمره امتحانو دید خیلی خوشحال شد خیلی تشویقم کرد نمی‌خوام باز نمره تک بیارم ناراحت شه

گفتم

مطمئنم اگه خودت بخوای می‌تونی

منم توی همون جلسه تمرین متوجه شدم تو ذهن خیلی خوبی برای یادگیری داری اگه حتی به خاطره دل مامانتم داری درس می‌خونی پس سعی کن همیشه با نمرات خوب خوشحالش کنی

تو می‌تونی من مطمئنم

مریم لبخند زد و گفت

همش فکر می‌کردم از اون‌ موقع هی بهم می‌گی خنگ

اخم کردم و گفتم

اولاً کسی به رفیقش نمی‌گه خنگ دوماً تو با اون هوش و ذکاوت خنگ محسوب نمی‌شی

مریم دستمو فشرد و گفت

کاش از اول اومده بودیم توی این محل و من و تو زودتر با هم رفیق می‌شدیم

یهو بی‌فاصله گرفته گفت

البته اون موقع تو خودت یه رفیقه صمیمی داشتی مطمئنا با من رفیق نمی‌شدی

گفتم

اما من مطمئن نیستم خودت که دیدی من تو مدرسه با همه بچه‌ها دوستم ولی از همون اول که تو رو دیدم دلم می‌خواست بهت نزدیک شم و باهات رفیق شم

مریم گفت

خب همه که شبیه تو نیستن

لبخند زدمو گفتم

همه هم بد نیستن

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۸۵


مریم خندید و گفت

حالا استثنا هایی هم مثل تو وجود داره

حرفشو تایید کردم و گفتم

حالا بیا بریم داخل یه چایی بخوریم توی این سرما ایستادیم

گفت

نه دیگه باید برگردم باز صبح می‌بینمت

مریمو بدرقه کردم و گفتم

مراقب باش آهسته برو خداحافظ


وقتی رفتم داخل که عزیز گفت

خوش میان خونه خودشونه

آقای مرندی هم در جواب گفت

عزیز خانوم ما مزاحم شما شدیم خاطرم نبود به آقای شاکری بگم تشریف بیارن منزل خودمون

عزیز گفت

این چه حرفیه فقط خدا کنه مادر این طفل معصوم پیداشه خیال همه‌مون راحت شه اون زن توی این شهر کسی رو نداره

آقای مرندی گفت

آقای شاکری که اومد با هم میریم پاسگاه ان‌شالا که یه نشونه‌ای سرنخی پیدا کنیم

سروش بلند شد و گفت

حاجی فعلا من میرم خونه

رقیه خانوم فوری گفت

کجا مادر تنهایی چرا می‌خوای بری خونه؟

سروش گفت

خسته‌ام مادر میرم یه‌خورده استراحت کنم

آقای مرندی گفت

پسرم منو آقای شاکری که بریم پاسگاه خانم‌ها تنهان بهتره تو هم این‌جا باشی شاید خبری چیزی بشه

عزیز اشاره کرد و گفت

اتاق عاطفه اون‌جاست سروش جان برو اون‌جا استراحت کن

متعجب به عزیز نگاه کردم که سروش گفت

نه عزیز خانوم راحتم مشکلی نیست

عزیز اما گفت

برو مادر خجالت نکش اون اتاق کارگاه شلوغ‌پلوغ به‌همین خاطر می‌گم بری توی اتاق عاطفه

سروش سرشو انداخت پایین که رقیه خانوم گفت

برو یه استراحتی بکن

رقیه خانوم به من نگاه کرد و گفت

البته با اجازه عاطفه جان

ناچار لبخندی زورکی زدمو گفتم

نه خواهش می‌کنم بفرمایید فقط برم کتابامو جمع کنم

فوری رفتم سمت اتاقو تندتند یه نظمی به اتاق دادم

وقتی در اتاقو باز کردم و گفتم

بفرمایید سروش نزدیک شد و گفت

ببخشید واقعاً خسته راهم

رفتم کنار و سرد گفتم

خواهش می‌کنم


فکر نمی‌کردم فریبا و شاهرخ همراه آقای شاکری اون وقت شب بیان خونمون ولی با شنیدن صدای احوال‌پرسیش با عزیز درعین ناباوری دیدم اومده

خیلی خوشحال رفتم سمتش و گفتم

فریبا خوش اومدی

از آخرین باری که اومده بود خونمون چند وقتی می‌گذشت

البته اون موقع هنوز فریبا مجرد بود

از آغوش هم جدا شدیم که فریبا گفت

با شاهرخ بیرون بودیم همین‌که اومدم خونه دیدم بابا داره میاد خونه شما ازش خواستم ما هم همراهش بیایم

گفتم

کار خیلی خوبی کردین

به شاهرخ نگاه کردمو گفتم

خوش اومدین آقا شاهرخ بفرمایید داخل

شاهرخ با لهجه‌ای بین فارسی و انگلیسی گفت

ممنونم

با رفتن آقای مرندی و آقای شاکری فریبا و شاهرخ اومدن داخل اما عزیز اجازه نشستن بهم نداد و اشاره کرد همراهش برم آشپزخونه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۸۶


صدای تبریک و آرزوی خوشبختی رقیه خانوم رو به فریبا می‌شنیدم که عزیز آهسته گفت

قوری رو بشور چای تازه‌دم کن

عزیز و آهسته برگشت سمتم و گفت

فریبا تازه‌عروس اومده خونمون باید یه هدیه بهش بدم من می‌خواستم دعوتشون کنم ولی حالا که خودشون اومدن قالی دستبافی که خودت بافتی رو می‌ذاریم جلوش

متعجب گفتم

عزیز شما چرا این‌قدر امشب کارای عجیب می‌کنین؟

عزیز میوه‌ها رو توی سبد حصیری چید و گفت

چون امشب همه رو باید دست‌به‌دست هم بدیم تا مادر این بچه پیدا شه هر کی هر کاری از دستش بر بیاد باید انجام بده

عزیز نگام کرد و گفت

معطل چی هستی عاطفه چایی رو دم کن

عزیز خاست از آشپزخونه بره بیرون ولی برگشت و بهم گفت

نبینم رفتی کنار فریبا نشستی به حرف و خنده اون دیگه الان شوهر داره شاید خوشش نیاید زنش بگه بخنده

با لبای آویزون گفتم

عزیز

عزیز رفت اما گفت

چای رو دم کن


چای و میوه رو که  بردم کنار عزیز یعنی مقابل فریبا نشستم که شاهرخ با همون لهجه گفت

نظرم کار شما درست نبوده نباید به کسی که هیچ شناختی نسبت بهش ندارین جا و مکان می‌دادین


اون روز جمعه که خونه فریبا بودیم اصلا لهجه نداشت و عین بلبل فارسی صحبت می‌کرد حالا چی شده بود که این‌جوری حرف می‌زد؟

عزیز گفت

نه پسرم مطمئن باش هیچ مادری نمی‌تونه از جگر گوشه‌اش به این آسونی بگذره

رقیه خانمم گفت

درسته ما شناختی نسبت بهشون نداریم ولی توی این مدت که با هم‌زندگی کردیم خوب متوجه مشکلات و صحت حرفاشون شدیم

فریبا به روح‌الله که به خوابی عمیق فرورفته بود نگاه کرد و گفت

آخی چقدرم بچشون ناز

فریبا به شاهرخ نگاه کرد و گفت

مگه نه؟

شاهرخ نگاهی به روح‌الله انداخت و گفت

منکه هنوزم فکر می‌کنم یه مسئله‌ی پنهانی این وسط هست

رقیه خانوم گفت

ان‌شاءالله که این‌طور نباشه

فریبا رو به من با چشم و ابرو حرصی اشاره کرد به رقیه خانوم که عزیز گفت

بفرمایید چاییتون سرد می‌شه

فریبا بلند شد و گفت

عاطفه یه‌لحظه میای تو اتاق کارت دارم

تا من بلند شم و بهش بگم توی اتاقم نره فریبا رفت سمت اتاق در رو باز کرد

نگاه حرف دار رقیه خانوم و عزیز به فریبا

اما نگاه برزخی فریبا با دیدن سروش توی اتاقم به من

و نگاه منه بدبختم بین فریبا و سروشی که عین فنر با باز شدن در از جا پریده بود و گیج و منگ به فریبا نگاه میکرد

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۸۷


این عزیز بود که اون لحظه گفت

فریبا مادر شما بیاین تو اون اتاق با عاطفه صحبت کنید

فریبا که انگار شمارش نفساش تند شده بود با تاخیر گفت

نمی‌دونستم کسی تو اتاقه

سروش فوری از کنار فریبا گذشت و گفت

ببخشید

و بدون هیچ حرف دیگه‌ای رفت توی حیاط

فقط من بودم که اون لحظه می‌دونستم چه بر سر این دو نفر اومده

فریبا هم اما از اتاق بیرون اومد و رو به شاهرخ گفت

بهتره بریم

عزیز گفت

کجا مادر بشین میوه‌تو بخور

فریبا گفت

نه مامانو فریبرز تنهان بابا هم که معلوم نیست کی برمی‌گرده

شاه‌رخ همچنان نشسته بود که فریبا کیفشو برداشت و گفت

شاهرخ جان بریم دیر می‌شه

شاهرخ لیوان چایی شو برداشت و گفت

توی این سرما بذار این چایی رو بخوریم

عزیز بهم اشاره کرد و گفت

آره دخترم بشین حداقل چاییتو بخور تازه دمه

منم طبق خواسته عزیز رفتم توی حیاط تااز  زیرزمین اون فرشو دربیارم که دیدم سروش تو اون هوا سروش لب باغچه نشسته و صورتشو بادست پوشونده

متوجه حضورم شد

جای سروش نبودم اما بازم عین دیشب دلم براش سوخت

اونا خاطرات زیادی با هم داشتن که فقط من ازشون باخبر بودم

با مکث نگاهمو ازش گرفتم و رفتم توی زیرزمین

همه خرت‌وپرت‌ها یه گوشه طوری جمع‌شده بود که اون فرش ها درست پشت همه اون وسایل گیر بود و مسلماً درآوردنش کار من نبود

ناچار توی آستانه در زیرزمین ایستادم و گفتم

ببخشید می‌شه کمکم کنید این فرشو دربیارم

سروش فوری بلند شد اومد پایین و گفت

کدوم فرش؟

به گوشه‌ی زیرزمین اشاره کردمو گفتم

اون‌جاست پشت وسایل

هر دو رفتیم اون سمت که گفت

کدوم یکیش؟

گفتم

فرقی نداره هر دوش یکیه طرح ترنجشو عین هم بافتم

با زحمت یکی از اون دو فرش رو بیرون آورد و گفت

بفرمایید

با باز شدن چند لایه اون فرش نگاش کرد و گفت

خیلی قشنگه

تا صدای بقیه رو از بالا شنیدم خواستم فرشو بلند کنم که  گفت

شما نمیتونی من میارمش

مکث کردم و گفتم

برای فریباست

فکر می‌کردم نمی‌دونه

خواستم در جریان باشه تا قضیه اتاق تکرار نشه

فرش رو بلند کرد و گفت

می‌دونم


پشت سر سروش از زیرزمین بیرون رفتم که عزیز رو به فریبا گفت

ناقابله فریبا جان خودت که می‌دونی این فرش دسترنج عاطفه است

همون لحظه سروش فرشو گذاشت مقابل پای فریبا و شاهرخ اما فریبا نگاش به من بود

یه نگاه اخموی عصبی

اون موقع متوجه منظور نگاه فریبا نشدم فکر می‌کردم اون از دیدن سروش این‌قدر ناراحته

سروش عقب‌تر ایستاد درست سمت راست من

حاضرم قسم بخورم به‌هیچ‌وجه متوجه این‌موضوع نشدم

شاهرخ  گفت

یعنی این فرش رو عاطفه خانوم خودش بافته ؟

عزیز گفت

بله عاطفه دخترم قالیباف ماهریه این فرش رو دوماهه تموم کرد فریبا جان میدونه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۸۸


شاهرخ چند لایه اولیه فرش رو باز کرد دستی روش کشید و رو به من گفت

آفرین کارتون حرف نداره

لبخند زدم و گفتم

ممنون امیدوارم از طرحش خوشتون بیاد

شاهرخ گفت

دیگه هم بافتین مثلاً تابلوفرش هم می‌بافی؟

گفتم

نه‌فقط از همین طرح دوتا قالی بافتم

شاهرخ ابرویی بالا انداخت و گفت

پس باید خاطر فریبا خیلی پیشتون عزیز باشه که یکی از اون‌ها رو بهش می‌دین

گفتم

بله همین‌طور

صدای گریه‌های روح‌الله باعث شد رقیه خانوم باعذرخواهی بره بالا

فریبا گفت

بریم دیگه خیلی سرده یخ زدم


منو عزیز اونا رو بدرقه کردیم اما سروش همچنان توی حیاط ایستاده بود که عزیز گفت

پسرم بیا بریم بالا چرا توی حیاط ایستادی بیا بریم می‌خوام شام بیارم

سروش گفت

چشم میام شما بفرمایید


یه سفره‌ی ساده نون ماست و پنیر و سبزی پهن شد و ما چهار نفر دورش نشستیم

خواب و خستگی از سر وصورت هممون میبارید ساعت از دوازده گذشته بود و هنوز هیچ خبری نشده بود

بی‌اراده داشتم چرت می‌زدم که عزیز آهسته گفت

عاطفه  پاشو برو توی اتاقت بخواب فردا مدرسه‌داری

گیج به عزیز نگاه کردم ازخداخواسته گفتم

پس عزیز اگه خبری شد بیدارم کنین

عزیز گفت

باشه

بلند شدم و رو به رقیه خانوم گفتم

ببخشید با اجازه من برم بخوابم

رقیه خانوم هم خوابالو گفت

راحت‌باش دخترم


اون‌شب مطمئنم سرم به بالش نرسیده خوابم برد طوری که وقتی چشم باز کردم هوا روشن شده بود

فوری سرووضعمو مرتب کردم و از اتاق بیرون رفتم

بازم رقیه خانوم کنار روح‌الله نشسته خوابش برده بود و از عزیز هم خبری نبود

رفتم توی حیاط سوز سردی می‌وزید اولین چیزی که توجهمو جلب کرد اون آدم‌برفی بود

جای یکی از دکمه‌های چشمش  یه سنگ بود

جای دستای برفیش شاخه‌های خشک و دور گردنش یه شال‌گردن غریبه

تا صدای باز شدن درو شنیدن به سمت در نگاه کردم

عزیز طفلی رفته بود نونوایی

رفتم سمتش و گفتم

سلام عزیز صبحتون بخیر

عزیز چادرشو درآورد و داد دستم و گفت

نامحرم خونه نیست

گفتم

چی شده عزیز دیشب خبری نشد آقای مرندی برگشتن؟

عزیز غمگین گفت

انگار آب شده رفته توی زمین نمی‌دونم والا خدا کنه فقط بلایی سرش نیومده باشه

منم غمگین گفتم

حالا چی می‌شه؟

عزیز گفت

امروز قراره بریم به محمودآقا بگیم شاید چیزی بدونه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۸۹


بعد خوردن صبحونه با مریم راهی شدیم مدرسه بحث داغمونم اون روز تو مدرسه روح‌الله و مادرش بود

از وقتی با مریم رفیق شده بودم دیگه هر لحظه توی مدرسه باهم بودیم حتی گاهی من مریم رو مجبور به‌مرور و انجام تکالیف می‌کردم همین امر هم باعث شده بود مریم پیشرفت‌های چشمگیری داشته باشه که از چشم معلم‌ها هم دور نمونه


اون روز زنگ آخر برای اولین‌بار معلم حساب این پیشرفت رواعتراف کرد و به‌قدری هر دوی ما رو سر ذوق آورد که حد نداشت

طوری که خوشحال هر دو مدرسه رو ترک کردیم

خندان و ذوق‌زده دست بدست هم می‌رفتیم سمت خونه که مریم به سمت خونه قبلی آقای شاکری اشاره کرد و گفت

عاطفه اون رفیقت نیست؟

با دیدن فریبا که درحال بردن اندک وسایل باقی‌مونده از خونشون بود سرعت قدم‌هام رو بیشتر کردم و گفتم

چرا خودشه

تا بهش رسیدم گفتم

به‌به سلام عروس خانوم چه‌عجب از این طرف‌ها

فریبا اما انگار اصلا از دیدن من خوشحال نشد چون خیلی سرسنگین فقط گفت

سلام یه‌سری خرت‌وپرت های جامونده بود اومدیم اونا رو ببریم

گفتم

کمک می‌خوای؟

وسایل دستشو گذاشت توی ماشین و گفت

نه

متعجب به مریم نگاه کردم و رو به فریبا گفتم

چیزی شده از چیزی ناراحتی؟

سرشو از ماشین بیرون آورد و گفت

مزاحمت نمی‌شم برو خونه شاید کسی منتظرت باشه

اخم کردم و گفتم

کی مثلاً ؟

پوف بلندی کشید و گفت

من چه می‌دونم همونی که توی اتاقت می‌خوابه همونی که کنارت بی‌هیچ فاصله‌ای می‌ایسته

گفتم

می‌خواستم امروز زنگ بزنم بهت بگم

درست مقابلم ایستاد و گفت

چیه عاطی خانوم اعتقادات تو زیرآبی رفتنات برای ما بود و ناز و عشوه هات واسه یکی دیگه؟

ادا اطوارای قسم شکوندن و احترام گذاشتنات واسه ما بود و خلوت دونفره ات واسه یکی دیگه؟

وارفته سر تکون دادم و گفتم

چی می‌گی فریبا؟

فریبا دستشو توی هوا تکون داد و گفت

هیچی برو خونه‌تون به کارات برس

داشت می‌رفت داخل اما دوباره برگشت سمتم و آهسته گفت

اگه از اول اگه بهم می‌گفتی چشمت دنبالشه اونو به تو می‌دادم

می‌دونی چرا؟

چون تو سروش لنگه همین دو تا آدم دروغ‌گوی دین نما

نفسشو بیرون فرستاد و ادامه داد

رفاقتت همین‌قدر بود؟ اون گریه‌های بعد رفتنمونم از این‌جا هم اشک تمساح بود دیگه اره؟

با تاسف سر تکون داد و گفت

داداش بیچاره منو بگو به کی دل‌بسته

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۰


انگشت اشاره‌اش رو مقابلم تکون داد و گفت

صد سال دیگه هم بگذره نمی‌زارم فریبرز بیاد سمتت

رفاقتمون همین‌جا تموم می‌شه

بعد فهمیدن دیدن چهره اصلی و واقعیت دیگه هم نمی‌خوام ببینمت هیچ‌وقت حاضر نیستم دیگه رفاقتمو با یه دختری که ....

یهو مریم بلند گفت

هوی چته هرچی به دهنت میاد داری می‌گی احترامتو نگه‌دار

فریبا عصبی گفت

تو چی می‌گی این وسط به تو چه اصلا

مریمو پشت سرم پنهان کردم و آهسته با لکنت و با بغض گفتم

داری اشتباه می‌کنی فریبا به خدا قسم قضیه اونجوری نیس که تو فکر می‌کنی

فریبا گفت

هر طوری که می‌خواد باشه باشه دیگه برام مهم نیست دیگه هم حق نداری بیای سمتم انگار اصلا هیچ رفاقتی بینمون نبوده

رفتم نزدیکش دستشو گرفتم و گفتم

بزار برات توضیح بدم

به‌شدت دستشو کنار کشید و گفت

برو بابا

رفت داخل خونه و درو محکم بست

مریم جلوتر اومد و گفت

ولش کن عاطفه اصلا بهتر که رفت

ناباورانه گفتم

اون سر یه قضاوت عجولانه رفاقتمونو بهم زد

مریم مقابلم ایستاد و گفت

اون بهت تهمت زد

سر تکون دادمو گفتم

اون داره اشتباه می‌کنه باور کن من اصلا...

مریم دستمو گرفت و گفت

می‌دونم عاطفه لازم نیست چیزی بگی


باورش می‌تونه خیلی سخت باشه ولی فریبا به‌همین آسونی رفاقت ده‌سالمونو سر همین موضوع به‌هم زد


نمی‌تونستم درس بخونم حتی از جو نابسامان خونه هم به دور بودم

نمی‌خواستم و نمی‌ذاشتم فریبا این‌جوری قضاوتم کنه

تلفنو برداشتم و شماره خونشونو گرفتم

نمی‌دونم بوق چندم بود که خاله جواب داد

بله؟

بغضمو فرو خوردم و گفتم

سلام خاله خوبین؟

خاله گفت

ممنون عاطفه جان تو عزیز خانوم خوب هستین؟

گفتم

ممنون ببخشید خاله فریبا هست؟

خاله گفت

فریبا

مکث کرد

خیلی واضح صداهای آهسته‌ای از اون‌ور خط شنیدم که خاله گفت

فریبا یه‌کم حال نداره داره استراحت می‌کنه

با بغض گفتم

خاله می‌شه بیدار که شد بهش بگین بهم یه زنگ بزنه کار واجب دارم باهاش

خاله گفت

باشه عزیزم بهش می‌گم


قطع کردم و به این فکر افتادم که اون چطور می‌تونه در مورد من این‌طوری فکر کنه؟؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز