💬۹۶
عزیز لبخند زد و گفت
میخوای ژولیده پولیده ببیننت فرار کنن!
اخم کردم و گفتم
عزیز
عزیز روی شونهام ضربه زد و گفت
مهمون حبیب خداست باید به بهترین نحو ازشون پذیرایی بشه
بعدشم من امسال خواستگار راه ندم
سال دیگه راه ندم ده سال دیگه که سنت رفت بالا بالاخره باید شوهرت بدم دیگه
میخوای از همین حالا همه پشت سرمون بگن ندار بودن و نتونستن از مهمونشون پذیرایی کنن
یا نکنه تو پیش خودت فکر کردی من، عزیز پنجاهساله عرضه مهماننوازی و بزرگ کردن یه دختر عین پنجهی آفتابو ندارم
گفتم
نه عزیز من اصلا چنین چیزی نگفتم همه میدونن منم بهتر از همه میدونم شما چهقدر مهماننواز و مهربونین
عزیز ابرویی بالا انداخت و گفت
پس چرا لبات آویزونو اخمات عین حسین نجار درهم
لبخند زدم گفتم
ترسیدم عزیز آتنا یه جوری با آبوتاب از داداش قمر خانوم گفت که فکر کردم شما راضی
عزیز گفت
عقلم کمه تو رو با این سن بسپارم دست غریبه
نفس راحتی کشیدم و گفتم
ببخشید عزیز فکر کنم منم عین فریبا زود بدون دونستن اصل موضوع قضاوت کردم
عزیز مقابلم ایستاد
با وسواس یقهی لباسم رو مرتب کرد و گفت
تو اشتباه بقیه رو تکرار نکن
تا صدای زنگ در حیاط بلند شد آتنا اومد توی آشپزخونه و گفت
وا چه زود اومدن
عزیز گفت
برو مادر برو چادر منو بردار بیار مژگانم بفرست در رو باز کنه
حرفهای عزیز باعث شد دلگرم شم که قرار نیست اتفاق بیفته ولی خب راستش یه دلهره خاصی داشتم
چند دقیقهای بیشتر طول نکشید که آتنا با صدای بلند گفت
عزیز رقیه خانوم
آخیشی گفتم طوری که عزیز متعجب نگام کرد و گفت
بفرما داخل رقیه خانوم جان
صدای رقیه خانوم نزدیکتر به گوش رسید که گفت
مزاحم نمیشم عزیز خانوم
رقیه خانوم با تعارف عزیز و آتنا اومد داخل
من هم چنان توی آشپزخونه بودم ولی صداها رو میشنیدم
عزیز سوالی و نگران پرسید
چی شده رقیه خانوم چرا رنگ به رو ندارین؟
رقیه خانوم انگار نفس بلند کشید و گفت
چی بگم والا عزیز خانوم
عزیز رو به آتنا گفت
آتنا برو یه لیوان آب بیار
آتنا اما تا در آشپزخونه اومد اما رو به من گفت
عاطفه یه لیوان آب خنک بیار
تنبلی زیر لب گفتم و یه ظرف گذاشتم زیر لیوان آب اونو بردم برای رقیه خانوم
رقیه خانوم اما واقعاً انگار حال ندار بود تکیهاش رو از پشتی گرفت سرتا پامو نگاه کرد
برای اولینبار بود اینطور واضح براندازم میکرد بشقاب رو نزدیکتر بردم و گفتم
بفرمایید