2777
2789
عنوان

قصه‌ی#دزد_احساس

| مشاهده متن کامل بحث + 34552 بازدید | 637 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

💬۹۱


عزیز در اتاقو باز کرد و همون‌طور که داشت آماده می‌شد گفت

عاطفه پاشو برو خونه رقیه خانوم پیش مائده بمون من دارم با رقیه خانومن

میرم پرس‌وجو تو هم به مائده کمک کن روح‌الله رو نگهدارین

گرفته و آهسته گفتم

نمی‌تونم عزیز درس دارم

عزیز گفت

شب که برگشتی همه رو بخون

گفتم

نمی‌شه درسام زیاده

عزیز جوابی نداد اومد توی اتاق و گفت

چی شده چرا باز سگرمه‌های تو همه؟

نگاهمو از عزیز دزدیدم و گفتم

حالم خوب نیست فکر کنم سرما خوردم

عزیز دستشو گذاشت روی پیشونیم و گفت

تب که نداری لابد خسته‌ای دیشب دیر خوابیدی

حرف عزیزو تصدیق کردم و گفتم

آره فکرکنم

عزیز ناچار گفت

خیلی خب باشه پس من میرم توام استراحت کن بهتر بشی


اون سه چهار روز هم به همین بی‌رحمی گذشت و آخر هفته شد

نه از کوثر خانوم خبری بود نه از زنگ فریبا

بیشتر از این نمی‌تونستم منتظر بمونم باید می‌رفتم و با فریبا حرف می‌زدم اون فقط دو روز دیگه ایران بود

نمی‌تونستم بذارم این‌جوری بره و رفاقتمونو بهم بزنه

رفاقت ما بیشتر از اینا ارزش داشت


پنجشنبه بود و طبق روال همیشه عزیز درحال تدارک خیرات فرداش

آماده توی آستانه در آشپزخونه ایستادم و گفتم

عزیز من تا خونه فریبا برم و زود برگردم

عزیز بدون این‌که نگام کنه گفت

میری خداحافظی؟

گفتم

نه‌فقط دلم براش تنگ شده

عزیز گفت

شوهرش نیست؟

خوب می‌دونستم اگه بگم هست عزیز اجازه نمی‌ده برم اون‌جا پس گفتم

نه فکر نمی‌کنم باشه اگر هم بود یه حال و احوال می‌کنم و زود برمی‌گردم

عزیز گفت

پس غروب نشده برگرد

گفتم

عزیز تا من برسم اون‌جا غروب شده

عزیز گفت

باشه حالا تو برو ولی زود برگرد

گفتم

ممنون خداحافظ


تو حیاط کفشامو پام می‌کردم که در زدن عزیز بلند گفت

عاطفه اون درم باز کن


قمر خانوم بود همسایه‌ی چند خونه بالاتر

سرتاپامو نگاه کرد و گفت

سلام عاطفه جان جایی میری؟

کنار رفتم و گفتم

من بله ولی بفرمایید عزیز داخلن

اومد داخل و گفت

می‌ری خونه آتنا؟

گفتم

نه میرم خونه دوستم

سر تکون داد و گفت

تا شب که برمی‌گردی آره؟

متعجب گفتم

بله برمی‌گردم

اشاره کرد و گفت

باشه پس برو که زود برگردی


سوار تاکسی شدم و مستقیم رفتم سمت خونه فریبا

نفس عمیقی کشیدم و زنگ خونشونو فشردم

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۲


صدای فریبرز و شنیدم که گفت

آمد

درو باز کرد و گفت

سلام عاطفه

آهسته گفتم

سلام

گفت

صدای زنگ زدن تو یادم نرفته خوشحال شدم اومدی این‌جا

بی‌توجه گفتم

فریبا هست ؟

گفت

بیا تو

دوباره پرسیدم

فریبا هست؟

گفت

آره پایینه

رفتم داخل که فریبرز گفت

داره وسایلشو جمع می‌کنه


چند تقه به‌در اتاقش زدم که گفت

باز چی می‌گی فریبرز؟

در اتاقشو باز کردمو گفتم

منم اومدم باهات حرف بزنم

از بین چمدون‌ها و وسایلی که دور و برش بود بلند شد و گفت

این‌که بهت زنگ نزده یعنی دلم نمی‌خواسته باهات حرف بزنم

رفتم داخل و گفتم

بذار من بگم چی شد اون‌شب بعد تو هر قضاوتی دوست‌داشتی درمورد بکن

روشو برگردوند و گفت

چرا فکر کردی برای من مهمه بدونم اون‌شب چه اتفاقی افتاده

من الان شوهر دارم

به چمدون ها اشاره کرد و گفت

دو روز دیگه قراره برم خارج جایی‌که مطمئنا شماها رنگشو نمی‌بینین

توضیح وار گفتم

اون‌شب به‌خاطر نبود کوثر خانوم و بی‌تابی‌های بی‌امان روح‌الله خانواده مرندی اومدن خونه ما تا این‌جاش  که می‌دونی

فریبا دستشو به نشونه سکوت بلند کرد و گفت

باقیشم نمی‌خوام بدونم

بی‌توجه گفتم

وقتی اون اومد فهمیدم سرباز معلم تو یکی از روستاهای اطراف می‌خواست بره خونشون ولی

فریبا بلند گفت

برام مهم نیست عاطی

منم بلند ادامه دادم

خسته راه بود عزیز ازش خواست توی اتاق من استراحت کنه چون زیرزمینو دادیم به محود آقا و کوثر خانوم و اتاق بالا شده کارگاه عزیز

فریبا بلندتر گفت

بسه

با بغض گفتم

چطور می‌تونی این‌قدر راحت قضاوتم کنی؟

چطور این‌قدر راحت رفاقتمون به‌خاطر هیچ‌وپوچ بهم می‌زنی ؟

فریبا گفت

دیگه رفاقتی بین ما نیست

جلوتر رفتم و با بغض گفتم

آخه چرا از من چه خطایی سر زده؟

بهم نگاه کرد و گفت

تو دروغ‌گو ترین آدمی هستی که دیدم

از اولم چشمت دنبال سروش بود به همین خاطر مانع دیدارمون می‌شدی دوستش داشتی به‌همین خاطر مدام موعظه‌ام می‌کردی دست از سرش بردارم

فریبا لبخند تلخی زد و گفت

تو و اون لایق همین

من با شوهرم میرم خارج توهم با عشق عطارت به‌همین زندگی ساده‌ات ادامه می‌دی

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۳


اشکامو پاک کردم و گفتم

داری اشتباه می‌کنی من آدم این حرفا نیستم

به روح آقام قسم وقتی هم فهمیدم حس فریبرز بهم چیه شب و روز غصه خوردم حاضر بودم هر کاری بکنم ولی فریبرز هنوز عین برادر کوچک‌ترم باشه

فریبا بلندبلند با طعنه‌ خندید و گفت

وای عاطی تو کارتو خیلی‌خوب بلدی

اصلا باورم نمی‌شه ده سال باهمچین آدمی رفیق بودم

چرا تو این‌قدر دروغ‌گویی؟

پررو پررو می‌گی نمی‌دونستی حس فریبرز بهت چی بوده؟

به دروغ می‌گی اونو بردار کوچک‌تر خودت می‌دونستی؟

یا تو خیلی ساده‌ای یا منو ساده گیر آوردی

با گریه گفتم

فریبا من روح آقامو به دروغ قسم نمی‌خورم

فریبا گفت

بسه دیگه عاطفه چهره واقعیت بعد ده سال برای من رو شده

اصلا از اول ما نباید با هم رفیق می‌شدیم ما هیچیمون شبیه به هم نبوده و نیست

امکاناتی که در اختیار من بوده تو هیچ‌وقت نداشتی

چیزایی که من تجربه کردم تو هیچ‌وقت تجربه نکردی

بهت حق می‌دم بهم حسادت کنی ولی اینو بدون آدم حسود به هیچ‌جا نمی‌رسه

اون سروش هیچی ندارم ارزونی خودت

من با داشتن شوهر مهندس خارج رفته‌ای مثل شاهرخ دیگه حتی یه‌لحظه به اون فکر نمی‌کنم

یه قدم رفتم عقب و با بهت گفتم

خیلی بی‌معرفتی فریبا

جایگاه تو به‌عنوان تنها رفیق توی زندگیم توی قلبم به‌قدری ارزشمند بود که با دور شدن خونتون من غصه‌دار عالم شدم ولی حالا تو ...

سر تکون دادم و گفتم

متأسفم

نگاهشو ازم گرفت به‌در اشاره کردو گفت

دیگه نمی‌خوام ببینمت حتی اگه روزی برگشتم دیگه هم به خونه‌مون زنگ نزن

من پس فردا برای همیشه از این‌جا میرم تو وهمه‌ی گذشته‌ای که این‌جا داشتمم فراموش میکنم

تو چهره‌اش دقیق شدم و بااندوه گفتم

رفیق،روزی متوجه می‌شی به اشتباه قضاوتم کردی

روشو ازم گرفت و گفت

تو هم روزی متوجه می‌شی رفاقتمون از اول غلط بوده

حالا هم از این‌جا برو چون دیگه نمی‌خوام ببینمت

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۴


فریبا قانع نمی‌شد خوب می‌دونستم به‌هیچ‌وجه نمی‌تونم طرز فکرشو در این قضیه تغییر بدم اما خوب به‌خاطر رفاقتمون آخرین تلاشمم کردم


فریبا به‌همین شکل منو برای همیشه کنار گذاشت به‌همین طریق رفاقت ده‌سالمونو به دست یه اتفاق نیفتاد سپرد و منو از ارتباط باهاش منع کرد

و اون دیدار آخرین دیدار منو فریبا بود


با قدم‌های بلند اما سست می‌رفتم سمت در خروجی که فریبرز از روی پله بلند شد اومد دنبالم و گفت

چی شد عاطفه بحثتون شده؟

صورت خیسمو پاک کردم و گفتم

اون داره اشتباه می‌کنه ولی تو اشتباه نکن

تو به‌اشتباه فکر نکن من حسی جز حس برادرانه بهت داشتم و دارم

صدا می‌لرزید اما ایستادم و گفتم

فریبرز من سر سفره عزیز بزرگ شدم عزیز منو با پول خیاطی و منجوق‌دوزی درست بزرگ کرده

اون به من یاد نداده دروغ بگم و ریاکاری کنم

تندتند اشک ریختم و گفتم

هرچی هم که بشه فریبا رفیق و تو برادر کوچک‌تر من محسوب می‌شی حالا هر اتفاقی می‌خواد بیفته بیفته

فریبرز ناباورانه گفت

عاطفه

نگاه خیسمو ازش گرفتم و گفتم

خداحافظ


تو راه برگشت به خونه افسوس تک‌تک خاطره‌ها و لحظه‌های گذشته‌ای رو خوردم که مطمئن بودم دیگه قابل‌برگشت نیست


تا کلید انداختم آتنا رو به روم باز کرد و گفت

به‌به عاطفه خانوم آبجی کوچیکه بفرما داخل

آتنا رو بغل کردم و گرفته گفتم

سلام آبجی خوبی

آتنا منو از خودش جدا کرد و گفت

از احوال‌پرسی‌های شما

سرمو انداختم پایین که آتنا با دقت نگام کرد و گفت

اوه ببین برای رفتن رفیقش چقدرم گریه کرده

همچنان ساکت بودم که آتنا دست شو گذاشت روی شونه‌ام و گفت

بیا بریم خونه می‌خوام یه خبری بهت بدم

تا وارد خونه شدیم مژگان دستمال بدست اومد سمتم و گفت

سلام خاله ببین منم دارم برای خواستگاریت به مامان کمک می‌کنم خونه رو تمیز کنه

اصلا متوجه حرفش نشدم بوسیدمش و از کنارش گذشتم که آتنا گفت

عاطفه زودی بیا برو یه دوش بگیر عزیز لباساتو آماده گذاشته

رفتم توی آشپزخونه یه لیوان آب خوردم که آتنا توی چارچوب در ایستاد و گفت

عزیز با حجت رفتن میوه و شیرینی بخرن

تازه اون موقع پرسیدم

مگه چه خبره؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۵


آتنا اخم کردو گفت

تو باغ نیستی ها می‌گم امشب خواستگاریه

قمر خانوم بعدازظهر اومده فوری فوری تورو برای برادرش خواستگاری کرده و گفته شب با مادرش و اون یکی خواهرش میان دیدنت

لیوان گذاشتم سرجاش و گفتم

سربه‌سرم نذار آتنا

تازه از کنارش گذشتم که دستمو گرفت و گفت

صبر کن ببینم

بی‌حوصله ایستادم و گفتم

ولم کن اتنا اصلا حوصله ندارم

آتنا گفت

دارم می‌گم قمر خانوم می‌خواد بیاد خواستگاریت

گفتم

عزیز کجا رفته باز خونه رو سپرده به تو

آتنا لی توجه گفت

داداشش تو راسته خیابون اول بازارچه حجره‌ی فرش‌فروشی داره

عزیز که بهم گفت خندیدم و گفتم شغلش با سلیقه عاطفه یکیه توهم که علاقه‌مند به فرش و فرش‌بافی دیگه

البته امشب فقط میان برای معارفه

نه واقعاً انگار آتنا درست می‌گفت

متعجب گفتم

عزیزم قبول کرده؟

آتنا گفت

قمر خانومو نمی‌شناسی مگه یادت نیست سر دوخت لباس عروس دخترش چه پافشاری و بروبیایی این‌جا داشت

بغضم فروخورده‌ام پررنگ‌تر شد که گفتم

یعنی چی؟

یعنی چی که عزیز رفته میوه و شیرینی بخره

یعنی چی که عزیز قبول کرده اونا امشب بیان این‌جا

آتنا گفت

چه عیبی داره در خونه دختردار باید همیشه به روی خواستگار باز باشه مگه یادت نیست وقتی حجت اومد خواستگاری من....

ماتم‌زده از کنار آتنا گذاشتم که آتنا گفت

کجا میری عاطفه بیا برو دوش بگیر آماده شو عزیز برگرده ببینه آماده نیستی شاکی می‌شه


تا حالا سابقه نداشت که با عزیز قهر کنم

ولی برای اولین‌بار اون‌شب دلخور از تصمیم عجولانه عزیز باهاش قهر کردم

هر کاری گفته بود انجام دادم ولی حتی یه کلمه هم باهاش حرف نزدم


حاضر و آماده توی آشپزخونه به بخار کتری چشم دوخته بودم و غرق بودم که عزیز گفت

توی این اوضاع منم دلم رضا نبود امشب قمر خانوم بیاد این‌جا ولی وقتی گفت عزیز خانوم حاضر نیستی درو به روی مهمون بازکنی مجبور شدم قبول کنم

تو به دل نگیر

قمر خانوم اینا امشب میان و میرن هیچ اتفاقی هم نمی‌افته

نگرانش نباش من دختر به‌زور شوهر نمی‌دم

صداقت کلام عزیز باعث شد نگاش کنم و دلخور بگم

پس چرا به آتنا سفارش کردین تر تمیز لباس بپوشم چرا رفتین خرید میوه و شیرینی؟

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۶


عزیز لبخند زد و گفت

می‌خوای ژولیده پولیده ببیننت فرار کنن!

اخم کردم و گفتم

عزیز

عزیز روی شونه‌ام ضربه زد و گفت

مهمون حبیب خداست باید به بهترین نحو ازشون پذیرایی بشه

بعدشم من امسال خواستگار راه ندم

سال دیگه راه ندم ده سال دیگه که سنت رفت بالا بالاخره باید شوهرت بدم دیگه

میخوای از همین حالا همه پشت سرمون بگن ندار بودن و نتونستن از مهمونشون پذیرایی کنن

یا نکنه تو پیش خودت فکر کردی من، عزیز پنجاه‌ساله عرضه مهمان‌نوازی و بزرگ کردن یه دختر عین پنجه‌ی آفتابو ندارم

گفتم

نه عزیز من اصلا چنین چیزی نگفتم همه می‌دونن منم بهتر از همه می‌دونم شما چه‌قدر مهمان‌نواز و مهربونین

عزیز ابرویی بالا انداخت و گفت

پس چرا لبات آویزونو اخمات عین حسین نجار درهم

لبخند زدم  گفتم

ترسیدم عزیز آتنا یه جوری با آب‌وتاب از داداش قمر خانوم گفت که فکر کردم شما راضی

عزیز گفت

عقلم کمه تو رو با این سن بسپارم دست غریبه

نفس راحتی کشیدم و گفتم

ببخشید عزیز فکر کنم منم عین فریبا زود بدون دونستن اصل موضوع قضاوت کردم

عزیز مقابلم ایستاد

با وسواس یقه‌ی لباسم رو مرتب کرد و گفت

تو اشتباه بقیه رو تکرار نکن

تا صدای زنگ در حیاط بلند شد آتنا اومد توی آشپزخونه و گفت

وا چه زود اومدن

عزیز گفت

برو مادر برو چادر منو بردار بیار مژگانم بفرست در رو باز کنه


حرف‌های عزیز باعث شد دلگرم شم که قرار نیست اتفاق بیفته ولی خب راستش یه دلهره خاصی داشتم

چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید که آتنا با صدای بلند گفت

عزیز رقیه خانوم

آخیشی گفتم طوری که عزیز متعجب نگام کرد و گفت

بفرما داخل رقیه خانوم جان

صدای رقیه خانوم نزدیک‌تر به گوش رسید که گفت

مزاحم نمی‌شم عزیز خانوم

رقیه خانوم با تعارف عزیز و آتنا اومد داخل

من هم چنان توی آشپزخونه بودم ولی صداها رو می‌شنیدم

عزیز سوالی و نگران پرسید

چی شده رقیه خانوم چرا رنگ به رو ندارین؟

رقیه خانوم انگار نفس بلند کشید و گفت

چی بگم والا عزیز خانوم

عزیز رو به آتنا گفت

آتنا برو یه لیوان آب بیار

آتنا اما تا در آشپزخونه اومد اما رو به من گفت

عاطفه یه لیوان آب خنک بیار

تنبلی زیر لب گفتم و یه ظرف گذاشتم زیر لیوان آب اونو بردم برای رقیه خانوم


رقیه خانوم اما واقعاً انگار حال ندار بود تکیه‌اش رو از پشتی گرفت سرتا پامو نگاه کرد

برای اولین‌بار بود این‌طور واضح براندازم می‌کرد بشقاب رو نزدیک‌تر بردم و گفتم

بفرمایید

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۷


رقیه خانوم لبخندی زد لیوان رو برداشت و گفت

دستت درد نکنه دخترم

اون لحظه بود که نگاهشو از من گرفت اما رو به عزیز گفت

ببخشید من بدموقع مزاحم شدم انگار مهمون دارین

عزیز گفت

اختیار دارید شما مراحمی

رقیه خانوم آهی کشید و گفت

چی بگم من هر بار می‌خوام ثواب کنم کباب می‌شم

مائده طفلی بچه‌ام با روح‌الله اُخت شده بهش خو گرفته عین بچه خودش ازش نگهداری میکنه ولی سیامک شاکی شده دلش نمی‌خواد مائده به این بچه دل ببنده

پاشو تو یه کفش کرده الاوبلا این بچه باید از این خونه بره

ما هم که خودتون بهتر می‌دونید از مادر این بچه هیچ نشونی پیدا نکردیم

قاسم آقا امروز دوباره رفتن ملاقات محمود آقا میگه عین مرغ سر کنده پشت میله‌ها پی زنشو می‌گیره

نمی‌دونم دیگه به خدا عقلم به‌جایی قد نمی‌ده

آتنا پیش‌دستی کرد و پرسید

چرا آقا سیامک دوست نداره روح‌الله پیش مائده خانوم باشه؟

رقیه خانوم دوباره آهی کشید و گفت

بچه اولشون که مرده به دنیا اومد نذر حضرت حضرت علی‌اصغر کردم چند سال بعد دوباره بچه‌دار شدن ولی اونم یه مریض شد و یه سالش نشده شب شهادت حضرت علی فوت شد

رقیه خانوم یهو زد زیر گریه که عزیز نزدیک‌تر به رقیه خانوم نشست و دلجویانه گفت

حکمت و قسمت خدا این بوده

رقیه خانون چشم‌های خیسشو با گوشه روسریش پاک کرد و گفت

سیامک از همون موقع حتی حرف بچه رو هم‌دیگه منع کرده توی زندگی‌شون این چند روز هم که روح‌الله پیش مائده است اوقات‌تلخی می‌کنه

عزیز فکر کرد و گرفته گفت

روح‌الله رو بیارین این‌جا من سرپرستی این بچه رو تا روزی‌که پدر آزاد و مادرش پیدا بشه به‌عهده می‌گیرم

رقیه خانوم گفت

به خدا شرمنده‌ام عزیز خانوم شما که ما رو بعد سی سال همسایگی خوب میشناسی آدمی نیستیم که در خونمونو به روی کسی ببندیم به خصوص این طفل معصوم دوماهه

عزیز گفت

این چه حرفیه رقیه خانوم بلاخره باید به آقا سیامک هم حق داد مائده نباید به این بچه دل بسپاره

رقیه خانوم سر تکون داد و گفت

می‌گه چهار صبای دیگه که پدر و مادرش اومدن این بچه رو بردن مائده می‌مونه و افسردگی‌های که بعد اون بچه‌اش گرفته

عزیز گفت

از پاسگاه خبری نرسید؟

رقیه خانوم با تأسف گفت

نه والا انگار دیگه واقعاً یه بلایی سر این زن بیچاره اومده

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۸


عزیز دستی به صورتش کشید و گفت

خدا خودش بخیر بگذرونه

همون لحظه در زدن

مژگان از جا پرید و گفت

آخ جون خواستگاران اومدن

تا فوری بلند شدم رقیه خانوم نگام کرد و گفت

ای وای شرمنده به خدا من بدموقع مزاحم شما شدم

بلند شد و گفت

ببخشید عزیز خانوم

عزیز گفت

بشین رقیه خانوم غریبه نیست قمر خانمه راستیتش آمدن دیدن عاطفه

رقیه خانوم دوباره نگام کرد

خبری از اون لبخند همیشگی و چهره گشادش نبود اما اون لبخند کش‌داری زد و گفت

مبارکه ان‌شاءالله

عزیز گفت

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون قمر خانوم قبل غروب اومد اصرار اصرار که همین امشب با مادر و خواهرش بیان دیدن عاطفه منم روم نشد نه بگم

دوباره صدای زنگ بلند شد که آتنا گفت

مژگان برو دیگه برو در رو باز کن


خانوم‌ها این‌قدر غرق صحبت با هم شده بودن که من دو دور چایی برده بودم براشون

  تنها تو آشپزخونه خسته و بی‌حوصله سرمو به گوشه یخچال تکیه دادم و چشمامو بستم تا وقتی که مژگان تکونم داد و پرسید

خاله خوابیدی؟

سریع به خودم اومدم و گفتم

نه

مژگان کنار گوشم گفت

مامان گفت بیام بهت بگم بیای پیشش بشینی

خمیازه‌ای کشیدم و گفتم

باشه میام تو برو


متنفر بودم از نگاهای خیره که همراه بود با پچ‌پچ و درگوشی

نگاه من متغیر به گل قالی بود و نگاه بقیه به من

زیر سنگینی نگاهشون کم مونده بود آب بشم که قمر خانوم مخاطب قرارم داد و گفت

امسال دیپلم می‌گیرم عاطفه جان؟

این موضوعو به‌خوبی می‌دونست مثلاً می‌خواست منو به حرف بگیره

منم که دستشو خونده بودم فقط آهسته گفتم

بله

خانم مسنی که کنارش بود گفت

عزیزمخانوم حالا شما چرا این‌قدر کم بچه‌ای؟

عزیز گفت

خدابیامرز محمدعلی پدر بچه‌ها مریض‌احوال بود عاطفه نوزاد بود که به رحمت خدا رفت

اون خانم مسن دوباره نگاه خریدارانی بهم کردو گفت

خدا رحمتشون کنه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۹۹


خدا رو شکر اومدن آقا حجت باعث شد اونا بلند شدن و بالاخره دل بکنن و برن


آتنا یه چای گذاشت مقابل آقا حجت و گفت

جوری که فهمیدم پسرشون دیپلم نداره از بچگی تو حجره باباش بوده حالا که کاربلد شده باباش یه حجره بخودش داده

مژگان گفت

من فهمیده اون خانوم یواشکی به اون یکی دیگه چی گفت

آتنا گفت

چی می‌گفت مگه؟

مژگان گفت

می‌گفت چه قدبلند به داداش‌مون میاد

آتنا خندید و گفت

معلوم بود عاطفه رو پسند کردن به‌همین خاطر بلند نمی‌شدن برن

عزیز چادر به سر از اتاق بیرون اومد که گفتم

عزیز کجا میری؟

عزیز گفت

میرم روح‌الله رو بیارم

آتنا گفت

عزیز شما مطمئنین می‌خواین ازش نگهداری کنین ؟

عزیز گفت

آره مادر اون بچه گناهی نداره تا پدرش آزاد نشه صغیر محسوب می‌شه

اقا حجت گفت

عزیز خانوم بهتره پدرش هم از این تصمیم خبردار کنید

عزیز گفت

فردا صبح میرم ملاقاتش و بهش می‌گم اون بیچاره که توی زندان دستش از همه‌جا کوتاهه پیدا کردن زنشم به ما سپرده

فردا یه هفته می‌شه که کوثر آب شده رفته توی زمین

عزیز آه غمناکی کشید و گفت

خدا آخر عاقبت مارو بخیر کنه


اون مهمون کوچولوی ناخونده با ورودش به خونمون یه نوع متفاوت هیاهو به‌همراه داشت

به‌نظرم مائده حق داشت که به روح‌الله دل‌بسته بود

اون بچه خون‌گرمی بود که فقط کافی بود شیرشو به‌موقع بخوره

عزیز ازم می‌خواست شبا تو اتاقم بخوابم تا گریه‌های گاه‌وبیگاه شبانه روح‌الله بیدارم نکنه اما من قبول نمی‌کردم لمس دست های کوچولوی روح‌الله وقتی کنارش می‌خوابیدم این حس رو بهم می‌داد که عزیز برام یه داداش کوچولو به دنیا آورده و من دیگه توخونه تنها نیستم

با روبه‌راه شدن کارگاه‌ و اومدن شاگردای عزیز اون دیگه نمی‌تونست طبق عادت روح‌الله روی پاش بخوابونه و مراقبش باشه و وقتی من خونه بودم عزیز این کارو به من می‌سپرد

اوایل سخت بود با داشتن یه داداش کوچولو درس خوندن ولی انگار منم کم‌کم بهش خو گرفتم

رفت‌وآمد رقیه خانوم به خونمون بعدازظهرا بود

اون دل مهربونی داشت هر دفعه می‌اومد دیدن روح‌الله ازین بابت که نتونسته ازش نگهداری کنه ابراز تاسف می‌کرد و اینو بهتر و بیشتر ثابت می‌کرد که اون واقعاً زن مهربونیه

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾

💬۱۰۰


نمی‌دونم شاید به قول عزیز توی همه این ماجرایه حکمتی نهفته بود

مثل این‌که ورود روح‌الله بخونمون غم رفتن فریبا رو برام کم‌رنگ کرد


با شروع امتحانای ثلث دوم مریم هم بیشتر از قبل به خونه‌ی ما میومد به قول خودش اون به وجود یه نوزاد توی خونه عادت داشت

دونفری هم‌درس می‌خوندیم هم به‌خوبی از روح‌الله مراقبت می‌کردیم


حتی شب امتحان آخر که حسابم بود با رضایت سکینه خانم مریم خونه ما خوابید و این باعث شد من با مریم و احساسات درونیش بیشتر آشنا بشم

  اون خودشو درگیر جزئیات نمی‌کرد غم و غصه زیادی بابت هیچ چیزی به دلش راه نمی‌داد و از هر موضوع تلخی به‌زودی گذر می‌کرد و اینو به منم یاد می‌داد که زندگی ارزش غصه خوردن بیش‌از حد رو نداره


فردا صبح هرچی من مضطرب و نگران بودم مریم فارغ و آسوده با خداحافظی از عزیز خونه رو ترک کرد

دست مریم رو گرفتم و گفت

ببین باز وقت امتحان حساب‌شد و دست‌وپای من یخ زد

مریم با دستای گرمش دستمو فشرد و گفت

نمی‌فهمم چرا این‌قدر نگرانی؟

حالا من نگران باشم یه‌چیزی

توکه کل کتابو بلدی

گفتم

نه بابا این‌جوری هم که فکر می‌کنی نیست

مریم اخم کرد و گفت

پس کی دیشب تندتند مسائل رو حل می‌کرد عمه من؟

خندیدم و گفتم

مسائل دیشب کجا و مسائل این امتحان کجا

مریم گفت

ما به‌اندازه کافی دیشب درس خوندیم باقیشو دیگه بسپار دست خدا

توی اون لحظه حرف مریم باعث شد واقعاً نگرانیم کم بشه

اما خب وقتی برگه امتحانی رو گذاشتن مقابلم بی‌شک مطمئن شدم معلم حساب قصد داره با این سوال های سخت ما رو یه مَحک حسابی بزنه

اون واقعاً چطور می‌تونست این مسائل سخت رو طرح کنه؟


مثل همیشه بعد هر امتحان حساب لب‌ولوچه همه بچه‌ها آویزون بود

بیشتریا که مطمئن بودن نمره نمیارن

بحث اون معلم و امتحانای سختش حسابی بین هممون داغ بود که مریم کنارم ایستاد و گفت

عاطفه اون دختره رو میشناسی؟

به سمت نگاهش نگاه کردم

یه دختر ریزنقش چشم رنگی که با فاصله نه‌چندان دوری از ما مقابلمون ایستاده بود و زل زده بود بهمون

متوجه نگاه هر دوی ما شد به‌همین خاطر فوری راهشو گرفت و رفت

گفتم

نه نمی‌شناسمش اما فکر کنم سال اولی چطور مگه ؟

مریم گفت

چند روزیه متوجهم  با نگاهش ما رو توی مدرسه تعقیب می‌کنه

بهش شک کردم ولی امروز خودش اومد و قبل امتحان ازم اسم تو رو پرسید البته اسمتو می‌دونست فقط می‌خواست مطمئن بشه خودتی یا نه!

من به ارزوهام قول رسیدن دادم🦾
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز